خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 خرداد ماه سال 1385

کامپیوترم خرابه

یه مدت نمی تونم بیام

برام دعا کنید

تا بعد...

چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385

از بهمن ماه منو سارا رفتیم و کلاس کامپیوتر ثبت نام کردیم ، کلاس ICDL2 ....  می ریم و میایم.... البته خونه ی سارا اینا فردوسه و خونه ی ما جنت آباد.... سر کلاس همو می بینیم و  وقتی هم زنگ می خوره سارا تا دم مینی بوسا میادو وقتی من سوار شدم اونم می ره اون ور خیابون و ماشینای محل خودشون رو سوار می شه.......... البته من با مینی بوسا تا خونه نمی رم... هنوز 200 متر نرفته من پیاده می شم ...سپهر تو ماشین منتظرمه تا با هم بریم پاتوق و یه دور بزنیم و منو می رسونه خونه.... ( از شانس من ، مامان و بابا بهم گفتن که باید با مینی بوس یا اتوبوس بری و بیای و منم از خدا خواسته قبول کردم، چون تا خونه با این وسیله ها 1 ساعتی راهه... )

.

.

سارا چن وقتیه که گیر داده که باران، تو دوست پسر داری؟ و منم هر سری می گم نه، منو دوس پسر؟!!! دیگه اگه دوس پسر داشته باشم که به تو می گم، مگه تو محرم رازام نیستی؟ ( به جز جریان سپهر من همه چی رو به سارا می گفتم و می گم ولی سپهر رو نمی تونم بگم، واسه اولین بار خجالتی شدم...)

( البته فکر می کنم همه شون می دونن که من و سپهر دوست شدیم، ( البته به جز باباش که خود سپهر بهش گفت)  آخه خنگ که نیستن، دقیقاً روزایی که ما کلاس داریم سپهر میاد از خونه بیرون .......... یه بار سپهر خواب مونده بود و مامانش اومده بود بیدارش کرده بود و گفته بود که سپهر پاشو، مگه نمی خوای بری؟ تا دوش بگیری و صبحانه بخوری دیرت می شه ها...سپهرم خوابالو گفته بود کجا مامان؟...خاله مهوشم یه خنده ی شیطانی تحویل داده بود و گفته بود همونجایی که همیشه می ری، ...)

.

.

.

یه روز از روزا، ما کلاس اینترنت داشتیم و داشت mail زدن رو یاد می داد ( البته من تا اونجایی که میشه گفت یه چیزایی رو بلدم و بیشتر به خاطر این کلاس ثبت نام کردم که مدرک بگیرم و یه بهونه باشه واسه دیدن سپهر..) و بعد گفت حالا واسه هم mail بزنید.... من واسه سارا mail زدم که اگه سوالی داری ازم بپرس ( البته منظور من سوال راجع به درسمون بود...)

سارا هم در جواب نوشت که من خیلی وقته که می خوام ازت یه سوال بپرسم...زود ، تند، سریع بگو با کی دوستی(پسر)... با یه شکلک یه آدم عصبانی....

منم نوشتم که : گفتم سوال بپرس ولی نگفتم که تو مسائل خصوصی م دخالت کنی....تو چی فکر می کنی؟!!!..

سارا: من فکر نمی کنم، مطمئنم ( یه چشمک )

_ باشه، فکرامو می کنم و بهت می گم...

 

زنگ کلاس خورد و رفتیم بیرون... نه اون چیزی پرسید و نه من چیزی گفتم...

.

رفتم پیش سپهر و تو راه براش تعریف کردم که چی شده و به نظرت باید چی کار کنیم؟

سپهر: برای من که فرقی نمی کنه، ولی هرچی تو بگی.. چون من از آبجیم مطمئنم و می دونم جایی بروز نمی ده..

_ اینو که خودم بهتر از تو می دونم.... ولی من نمی تونم بگم.. خودت بگو..

سپهر: باشه..

.

.

سپهر تعریف کرد که رفته خونه و طبق معمول سارا خونه شون بوده ( چون وقتایی که سارا می یاد کلاس ، شاپرک رو پیش مامانش می زاره.... خب تا خونه ی مامانش هم دوتا خونه که بیشتر  فاصله نست..)

رفته تو اتاق و سارا رو تخت سپهر دراز کشیده بوده..تا سپهر می ره تو، سارا چشاش رو باز می کنه..

سپهر: سلام..خوبی؟

سارا: سلام.. بد نیستم

سپهر: چه خبرا سارا خانوم؟!!!

سارا: چه خبری باید باشه آقا سپهر، خبرا که پیش شماست.. تو الان از بیرون می یای ( با یه لحن معنا دار...)

سپهر: والله بیرون که خبری نسیت... ولی تو چه خبر از کلاس؟!!!

سارا: خودت بگو...

سپهر: باران جواب سوالت رو نداد؟!!!!

 و اینطوری شد که سارا فهمید

.

.

پس فرداش تو کلاس همو دیدیم، چیزی نگفت.... 15 دقیقه فاصله بین دو کلاس، رفتیم پارک دم موسسه...

_ خب، سپهر بهت گفت

سارا: بله خانوم خانوما.... می دونی، من همیشه یه حدسایی می زدما..ولی با خودم می گفتم که نه بابا، اینا اگه با هم دوست بودن، حتماً باران بهم می گفت.......... تازه، ازتم خیلی دلخورما...

_ خب ، آخه دیگه نمی شد... روم نمی شد بهت بگم... می اومدم چی می گفتم؟!! پررو، پررو بر می گشتم می گفتم سارا، من با داداش عزیزت دوستم!!!!

سارا: دیگه حرف نزن، پررو.... حالا باران، یعنی جدی جدی..........  آره دیگه، تو روابط آشنایی، دوستی الکی که دیگه..

_ آره، حتمیه حتمیه...

سارا: ببین، بابام می دونه؟

_ آره، خود سپهر بهش گفت..سر جریان رامین اینا..

سارا: روت شد به بابام بگی، بعد روت نشد به من بگی!!!!.... دیدم اون سری سپهر واسه اولین بار بابا رو برداشت برد بیرونا..

_ آره دیگه، همون روز گفتش.... مامانتم می دونه؟

سارا:نمی دونم، ولی بابا بدونه، حتماً به مامانم گفته دیگه.......... ولی همینجوری یه حدسایی می زنه..یعنی همه تو خونواده ی ما یه حدسایی می زنن که شما همو دوس دارید....مثلاً اون سری ، تو کلاس نقاشی داشتی، نزدیکای ساعت تعطیل شدن کلاست، سپهر زد از خونه بیرون..مامان برگشت گفت سارا، فکرش رو بکن، چقد خوب می شه باران و سپهر با هم عروسی کننا.. چه جشنی بگیریم براشون... اون که تک دختر، اینم تک پسر، دیگه سنگ تمووم می زاریم...

_ ای ول مامان

سارا: آره دیگه..

_ ( خودمو یه کم لوس کردم و گفتم ) سارا، یعنی مامانت اینا منو دوس دارن؟!! عروس گلشون رو...

سارا: نه، اصلاً... دوس ندارن ریختت رو ببینن..انقد ازت بدشون می یاد

_ گمشو...بی شعور ( حالا سارا داره می خنده..)

سارا: بابا، شوخی کردم..

_ دیگه چی می گن؟

سارا: ( با خنده گفت) خوشت اومده ها .... هیچی دیگه، از این چیزا دیگه.... ولی بی شوخی، تو خونواده ی ما همه تو رو دوس دارن و قبول دارن.... همین جاویدم، خیلی دوست داره

_ وا...

_ آره.. جاوید که از چن سال پیش می گه.......... یادته، اون سال که تازه اومده بودید این خونه...ما اومدیم خونه تون، سپهر یه لباس رسمی پوشیده بود، دسته گلم دستش بود... همون موقع که من گفتم آره جاوید کلی تو راه سر به سر سپهر گذاشته و ...

_ یادم نمی یاد..

سارا: چه قد تو خنگی... همون موقع که ازت پرسیدم باران ، تا حالا سپهر نخواسته چیزی بهت بگه و تو هم گفتی چرا، تو عید انگار می خواست چیزایی بگه ولی هی در رفتم..

_ آها.. خب..

سارا: وقتی برگشتی منو جاوید خونه ی خودمون، جاوید برگشت گفت سارا، چه قد خوب می شه باران با سپهر عروسی کنن، منم باران رو خیلی دوس دارم.... منم گفتم آره ، عالی می شه... بعد جاوید، بعد از چن لحظه گفت ولی فک نکنم..پرسیدم چرا؟..گفت آخه تا سپهر درسش تموم شه، تا سربازی بره، تا کار پیدا کنه، باران شوهر کرده، یه بچه هم داره....

_ باید الان اینجا بودا..

سارا: دوسش داری؟

_ دوسش دارم؟!!! عشق منه...

سارا: ( لبخند می زنه)

_ حالا سارا، یه موقع این چیزا رو واسه زهرا و نازی تعریف نکنی!!!!.. البته جاوید که حسابش جداست...

سارا: نه، نمی گم... به جاویدم نمی گم.... دوس ندارم دو روز دیگه که شما خدایی نکرده با هم وصلت نکنید، بهم تیکه بندازه که چی؟ دیدی، سپهرم با اینکه این همه با باران دوس بود، نرفت بگیرتش.......... نمی خوام با این حرفش بفهمونه که آره، من دیگه ببین چی بودم که بعد از 5 سال دوستی هم اومدم تورو گرفتم و سر حرفم موندم..

_ چی شده؟!! با هم دعواتون شده؟!!!!! از دستش خیلی شاکی هستی.. دلت پره ها..

سارا: نه بابا، ولی .... اصلاً حرف همو نمی فهمیم..یعنی من حرفش رو نمی فهمم... بیشتر سر کاراش با زنعمو اینا حرفمون می شه... آخه بهش می گم جاوید، مگه بابات اینا فقط تو یه دونه پسر رو دارن؟ بزار یه کمم اون یکی پسرشون بهشون کمک کنه.. ما تو دخل و خرج خودمون موندیم... .... می دونی، به خودم می گم، من هیچ وقت دخترم رو به کسی که خیلی باهاش اختلاف سنی داره نمی دم..( آخه سارا و شوهرش یه 10 سالی با هم تفاوت سن دارن..)

_

سارا: پاشو، پاشو دیر شد دختر، کلاسمون دیر شد....

 

 

سه شنبه 23 خرداد ماه سال 1385

این رو حتماً برید ببینید:

http://www.kosoof.com/archive/2006/Jun/12/425.php#comments

سه شنبه 23 خرداد ماه سال 1385

منو سایه و سپهر جلو بودیم و سارا و باربد و دختر داییش ( فرناز) عقب

خیلی خوب بود، ضبط ماشین رو زیاد کرده بودیم و کلی  حال داد

قرار بود که ما بریم دم خونه ی عروس و با اونا بیایم........... ولی.......... خونه رو پیدا نکردیم و کلی ضد حال شدو با فحش رفتیم تالار...

 اونجا اینجوریه که اول خانوما می رن تو تالار و آقایون تو حیاط رو صندلی ها می شینن،... 1ساعتی که از عروسی نگذشته، شام رو میدن و بعد قاطی می شه تا ساعت 2 ، 3....

رفتیم تو تالار... من یه بلوز شکلاتی تقریباً پررنگ پوشیده بودم ویه دامن که قاطی پاتیه و من هنوز نمی دونم چه رنگیه ولی به بلوزم خیلی می اومد

هنوز حاضر شده ، نشده ، منو سارا رفتیم وسط( تالار طوری رود که یه سکویی به ارتفاع 40 سانت از زمین فاصله داشت و  خیلی هم بزرگ بود و یه طرفش جای عروس دوماد بود و پایین دور تا دور صندلی بود که صندلی های پشتی هم ردیف به ردیف بالاتر بودن که خوب وسط رو ببینن)

یه کم که رقصیدیم اومدیم پایین، فرناز برگشت به سارا گفت :

مهدیس منو کشیده کنارو می گه سارا چقدر خوشگل شده، کجا رفته آرایشگاه

سارا: کوشش، من تا حالا ندیدمش

فرناز:( فرناز داره زیرزیرکی با دست نشون می ده )اوناهاش، اونی که اونجا نشسته

سارا: کو؟ کدومو می گی ، همون که کنار اون بلیز سفیده ست؟

فرناز: آره

( خب، منم به طبع دیدمش.... یه دختر هم قدای خودم بود و خیلی لاغر و ظریف بود و اونم داشت ما رو نگاه می کرد.... بیشتر نگاش رو من بود، شاید به این علت که تا به حال منو ندیده بود و حتماً  با خودش می گفته این دیگه کیه که انقدر با اینا صمیمیه........... سارا رفت شاپرک غرغرو رو از جاوید بگیره .. گفتم بذار از زیر زبون فرناز حرف بکشم...فرناز یه دختر تپل مپل مهربونه که برعکس قدو قواره ش که آدم فکر می کنه هم سنای منه، ولی 2،3 سالی کوچکتره و خیلی هم مهربونه و با من صمیمی...)

_ فرناز، مهدیس کیه؟

فرناز: همون دختره دیگه، دیدیش که

_ آره بابا.. می گم کیه؟!!

فرناز: آها، همسایه ی علی آقاست، قبلاً هم با سپهر دوست بوده٬ انگار خیلی همو دوس داشتنم

_ اِ ، بعداَ شماها هم می دونستید..

فرناز: ما؟ بگو کی نمی دونست، همه می دونستن

_ همه؟!!!! از کجا؟!!

فرناز: خب، اینجا یه محیط کوچیکه، فقط کافیه یه نفر یه چیو بفهمه، بقیه هم متوجه می شن

_خب، چی شد به هم زدن

فرناز: نمی دونم... ولی می گن دختره خیلی خلاف بوده٬‌با خیلی ها بوده٬‌اهل همه چی بوده از سیگار بگیر تا... واسه همینم سپهر باهاش بهم زده

( نمی دونم چرا یه حس حسادت احمقانه و بد جور تمام وجودم رو گرفته بود ... اصلاً از مهدیس خوشم نیومده بود.. دوس نداشتم اینجا باشه....شاید یکی از دلیلاش این بود که  قبلنا که اول دوستیمون بود و منم هیچ علاقه ای به سپهر نداشتم ٬ خیلی ازش راجع به دوس دختراش و مهدیس پرسیده بودم... اون اولا شاید به خاطر اینکه سپهر حس حسادتم رو دراره بهم گفت که مهدیس خوشگل بود... ..یه علت دیگه ش هم اینه که سپهر رو بازوش یه M کنده کاری کرده که حتماً همین مهدیسه دیگه )

 

کلافه شدم، ترجیح دادم حرص نخورم و بی خیال باشم....

موقع شام شد و بعدش کم کم مردا اومدن تو

منم لباسم عرق کرده بود و به تنم چسبید ه بود رفتم که عوضش کنم.......... یه بلوز صورتی با یه شلوار جین

داشتم با سارا می رقصیدم  که یه دفعه چشمم به سپهر خورد که داره بهم لبخند می زنه و ادای رقصم رو با خنده درمیاره.. البته منم خنده م گرفت...

.

.

نشسته بودیم رو صندلی.. صندلی ما ردیف اول و پایین بود و صندلی مهدیس اینا طرف راست ما بود و ردیف 3 بودن.... سپهر اومد پیشم و گفت بارون، ببین لباسم کثیف شده.؟... نمی دونم چرا با حرص گفتم نه( تا قبل عروسی خوشحال بودم که عروسی قاطیه ولی الان دوس نداشتم سپهر اینجا بود یا مهدیس... دوس نداشتم این دوتا همو ببینن...)

.

( از یه طرف اعصابم به خاطر بودن مهدیس خورد بود و از یه طرفی هی مامان برام چش ابرو میومد که بیا اینجا..)

( رفتم ببینم چی می گه،)

_ بله؟

( آروم در گوشم گفت:)

چرا اون پسره پیش شماست؟!!!! از اینجا جم نمی خوریا

_ اِ.. مامان، چرا؟!!!

مامان: دوس ندارم، شنیدم یه چیزایی خوردن، یه دفعه دیدی اینجا جلو همه یه کاری کرد که ...

_ مامان، من که تنها نیستم، هم فرناز هست و هم سارا، من کنار سارام دیگه

( برام یه چش ابرو اومد و با اکراه قبول کرد و فقط به این شرط که اگه سارا پاشد منم برم پیش اون...)

( البته سپهر مشروب می خورد و ازش قول گرفته بودم که خواهشاً اینجا نخوره و گفته بود ببینم چی می شه)

.

( تو این زمان من هنوز انقدرا که الان سپهر رو دوس دارم، دوسش نداشتم)

 

.

برگشتم سر جام.. سپهر اومد دم گوشم و گفت

مهدیس اونه، دوس داشتی بب...

_ دیدمش

سپهر: همونی که..

_ نشنیدی، گفتم دیدمش.. ( دوس داشتم گریه کنم، چقد مشتاق بود که بهم نشونش بده بدبخت)

فرناز: مهدیس رو گفت

_ آره

.

.

دوس داشتم هر چه زودتر عروسی تموم شه... سپهر با دوربین اومد جلوی ما و زوم کرد رو من و گفت

نظرت راجع بهش چیه..........

_( سعی کردم یه لبخند تحویلش بدم و خونسردی خودمو حفظ کنم...) ای ، بد نیست، ولی خیلی افاده ای

سپهر: چی؟

_ افاده ای هستش

( مرده شور جفتتون رو ببرن، به درکم که او ن چه جوری... بمیرید....)

( تا آخر مجلس فقط چشم رو سپهر بود ولی سپهر یه بارم برنگشت مهدیس رو نگا ه کنه.... حتی وقتی فیلمی که گرفته بود رو دیدم، یه لحظه ش هم مهدیس حضور نداشت.......... هر سری که فیلم رو می دیدیم، همه بر می گشتن می گفتن: باران، افاده ای با کی بودی؟!!!.... منم می گم والله من نمی دونم دیشب چی خوردم، الان از کجا یادم بیاد چی رو گفتم..)

.

.

آخر عروسی ، اومدن و نباتی رو که خیلی قشنگ تزئین کرده بودن چرخوندن تا هرکی یه دونه برداره... من یکی برداشتم، سپهرم همینطور........... بعدش اومد پیشم و گفت بیا نباتامون رو عوض کنیم.. تو نبات منو وردار، من مال تورو....)

.

.

انقدر علی خورده بود که حالش بهم خوردو سپهر با ماشین یکی از فامیلا برش گردوند خونه... مامانم اومد پیشم و گفت:

دیدی بهت گفتم، حالا حرف منو گوش نکن.. فکر کن من چرت می گم

_ اَه ، مامان، علی خورده بود، چه ربطی به سپهر داره؟!!!!( البته خودم می دونستم که علی خورده حتماً سپهر هم خورده دیگه..)

مامان: آره جون عمه ت ، سپهر نخورده؟!!!!

.

.

تو حیاط تالار نشسته بودیم و منتظر بودیم تا عروس و دوماد عکس بگیرن تا راه بیوفتیم بریم لب دریا و فیلم بگیریم و بریم عروس دوماد رو دم خونه ی عروس پیاده کنیم ( نمی دونم رسم همه ی شمالی ها اینطوریه یا نه.. ولی اینا رسمی به عنوان پا تختی ندارن و وقتی عقد کنن همه چی تمومه.... حتی همین سارا هم موقع عروسیش ۴ ماهه حامله بود....)

سارا کفری بود و می گفت این جاوید خان نتونست یه عکس از من بگیره،‌تازه الان یادش افتاده و میگه سارا بیا با جهان اینا عکس بگیر.. انگار نمی بینه لباسم رو عوض کردم....

خودم اعصابم به حد کافی خورد بود و داشتم کلافه می شدم..... سپهرم نبود و نمی تونستم از سارا بپرسم که آیابر می گرده که بریم کنار دریا؟!!

 

قرار شد که منو سارا و سایه و باربد جاوید با ماشین سپهر باشیم( جاوید و سارا جلو بودن و سارا هم عصبانی بود... ما ۳ تا هم عقب) ... عمو رضا و خاله مهوش و شاپرک هم با ماشین عمو رضا... بقیه هم که با ماشینای خودشون....

تو راه بودیم که سپهر زنگ زد به گوشی عمو رضا ( گوشی دست جاوید بود).. من از صحبتاشون فقط اینو فهمیدم که انگار سپهر خبر نداشت که داریم می ریم کنار دریا و کلی کفری شد..آخه بیچاره واسه این عروسی خیلی برنامه داشت...

 

رسیدیم لب دریا... من یه لبخند مصنوعی و زاقارت می زدم و سارام واسه اینکه کسی نفهمه شاکیه همین کار رو می کرد ( البته سارا فقط واسه اون ناراحت نبودا... سر چیزای دیگه هم بود..)

 

دوباره سپهر زنگ زد و کلی با باباش شاکی شده بود....

دایی مسعود( شوهر زهرا) داشت پشت سپهر و کلاً جوونا یه حرفایی می زد که ال کردن و بل کردن و داشت ادای سپهر رو در می آورد که فلان کرد و خون خون منو داشت می خورد....

 

همون موقع چشم به مامانم افتاد... داشت یه خنده ی مضحک تحویلم می داد...

.

.

اینم از جریان ما و سپهر و مهدیس و عروسی مزخرف...

.

.

.

از اون موقع به بعد سپهر بهم قول داد که دیگه لب به عرق و .. نزنه....

البته تا حالا هم سر قولش بوده و فقط دو باری شراب خورده اونم با جاوید و باباش....

دوشنبه 22 خرداد ماه سال 1385

(اول بگم، این ادامه ی اون قبلی نیستا........... ادامه ی اونم بعداً می زارم...)

.

.

.


 

نمی دونم چرا احساس می کنم داره بهم دروغ می گه

امروز قرار بود که خاله مهوش و سایه با خواهرش برن شمال.. از ساعت 11 بهش زنگ می زدم، زنگ می خورد ولی گوشی رو بر نمی داشت...

ساعت 1 زنگ زدم به سارا، گفت مامان اینا ساعت 11رفتن و شاپرک خیلی گریه کرد و هی می گفت عزیز منم می یام.... گفتم سپهر بردتشون؟...گفت نه..........( سپهر بعضی روزا صبح تا ظهر با ماشین می ره مسافر کشی که البته هیچ کدوم از خانواده ش خبر ندارن..)

ساعت 2:30 زنگ زدم و گوشی رو برداشت،

سپهر: بله

_ سلام، کجایی تو؟

سپهر: سلام، خوبی؟

_آره، می گم کجایی ؟ چرا گوشی رو برنداشتی؟

سپهر: برنداشتم؟!!! تا زنگ خورد که برداشتم

_ من از صبح تا الان 100 بار زنگ زدم و جواب ندادی

سپهر: نمی دونم والله، اینجا که زنگ نخورد

_ از صبح کجا بودی؟( اینجا صدا داره قطع و وصل می شه)

سپهر: تا مامان اینا رو رسوندم، اومدم خونه ی آبجیمینا

_رفتی سر کار؟

سپهر: آره

_ پس چرا من که زنگ زدم به سارا نگفت که تو اونجایی

سپهر: خب من همین الان اومدم.......... عزیزم، من 1:30 ،2 ساعت دیگه می رم خونه، بهت زنگ می زنم

_ باشه

سپهر: خداحافظ

_ خدافظ

.

.

(تازه گوشی رو که قطع کردم یادم افتاد که سارا گفت مامان اینا ساعت 11 رفتن و تازه سپهر خونه نبوده و با آژانس رفتن!!!!........... یعنی چی؟ چرا پس اینجوری گفت؟!!!!! ...........اه، مرده شور ببرتش...)

ساعت 3:30.... قراره دوستم بیاد خونه مون و من می خوام زنگ بزنم به سپهر و بگم که زنگ نزنه، بعداً خودم بهش زنگ می زنم

.......09122

گوشی رو برنداشت.... میام تو اینترنت تا آپ کنم.......... بعد از 15 دقیقه دوباره زنگ می زنم

سپهر: بله

_سلام

سپهر: سلام، خوبی؟

_ کجایی؟

سپهر: بیرونم، اومدم ببینم می تونم کار کنم، دیدم نمی شه.. دارم می رم خونه... صدای زنگ رو نشنیدم، هر چی زنگ زدم اشغال بود

_ کی می رسی؟

سپهر: یه 30 دقیقه دیگه

_ببین دوستم قراره بیاد خونه مون و....

سپهر: باشه ( نمی زاره ادامه ی حرفم رو بگم )

_ ببین زنگ نزن، هر وقت رفت خودم زنگ می زنم

سپهر: باشه

_ خداحافظ

سپهر: خداحافظ

.

.

ساعت 6:30.......... 2 یا 3 بار زنگ زدم و گوشی رو برنداشت... چن باری هم گفت در دسترس نیست یا بوق اجق وجق زد... ... گوشی رو بر می داره، انگار صداش بی حال یا خوابالو ِ .. صدا قطع و وصل می شه و قطه می شه........... چن دقیقه وا می ستم ببینم زنگ می زنه یا نه... زنگ نزد.... خودم زنگ زدم

دوباره صدا قطع و وصل می شه و من می گم بهم زنگ بزن..ارتباط قطع می شه و زنگ نمی زنه...کفرم در اومد بهش کلی فحش دادم...

بابا از سر کار می یاد، می گه تلفن رو بیار تو پذیرایی، می برم

.

.

ساعت 8.......... بهش زنگ می زنم، گوشی رو برمیداره... باهاش سرد حرف می زنم و میگه الان بهت زنگ می زنم، می گم خونه زنگ نزن، به گوشی بابا بزنگ....

_ سلام

سپهر:سلام، چطوری؟

_ بد نیستم، کجا بودی؟!!!!

سپهر: خونه

_ پس چرا جواب ندادی

سپهر: خب بابا، هی قطع و وصل می شد

_ خب تو نمی تونستی به من یه زنگ بزنی؟!!!

سپهر: من خیلی خسته بودم، اصلاً اون موقع من نفهمیدم تویی، خوب که پا شدم فهمیدم تو بودی..آخه صداتم نمی یومد..

_ یه خنده ی مضحک تحویلش دادم که آ ره، منم خر...

سپهر: دیگه چی کار می کنی؟

_ بی کار؟ تو مامانت اینا رو بردی؟

سپهر: نه، خودشون رفتن

_ اها، آخه تو گفتی من مامان اینا رو بردم اومدم ترمینال

سپهر: من؟!!!من گفتم؟

_ من فکر کردم یه همچین حرفی زدی

سپهر: نه، اشتباه شنیدی

_ نهار رفتی خونه ی سارا اینا؟

سپهر: نهار که خونه ی خودمون بودیم

_ اره ، راست می گی.... پس چرا رفتی خونه ی سارا؟

سپهر: همینجوری.. خونه ی آبجیمونم نمی تونیم بریم؟!!!

_ چرا... ولی اعصابم خورد شد که هرچی زنگ زدم تو گوشی رو برنداشتی

سپهر:برنداشتم؟!!!! یعنی تو فکر می کنی من برنداشتم

_ آخه من حداقل 20 بار زنگ زدم، گوشی رو جواب ندادی

سپهر: یعنی فکر می کنی اینجا زنگ خورده و من برنداشتم؟ اگه اینطوری فکر می کنی من معذرت می خوام

 

_ آخه اینجا که زنگ می خورد

سپهر: نمی دونم...گفتم که اگه اینجوری فکر می کنی من معذرت میخوام

_ ببین، راستی، من 4شنبه نمی تونم بیام..فردا میام...بعد از کلاس نقاشی...

سپهر: باشه...ساعت چند؟

_11:15 تا 1

سپهر:باشه عزیزم

_ خب دیگه، از خط مامان اینا زنگ زدی به موبایل، بهتره قطع کنیم تا شاکی نشن

سپهر: ( می خنده ) باشه، منم چشام خیلی می سوزه، برم یه کم دیگه بخوابم

_ راستی، دفعه ی آخرت باشه موقع امتحانات می ری سر کارا... می خوای مشروط شی این ترم؟!!!!

سپهر: باشه خانوم، امروز دفعه ی آخر بودچ

_ باشه، مراقب باش،

سپهر: توام مواظب باش خانومم

_ خداحافظ

سپهر: خداحافظ

( مرده شور خانوم گفتنت.......... شما چی فکر می کنید، یعنی بهم دروغ گفته؟!!!!!)

.

.

.


 

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم... او رفت و تنها ماند .... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو.... گفت:عشق اتفاق است باید بشینی تا بیفتد!!! گفت:عشق آسو دگیست ,خیال است...خیالی خوش... گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.... گفت: عشق ساده ست ، همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زود.... گفت: عشق دروغی بیش نیست

.

.

.

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........ گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است.... گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه..... به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ... گفتم عشق راز است .... آهی سردی کشید.... دیگه هیچی نگفت.... سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....

.

.

.


 

شک دردی ست آنقدر تنها و بی کس که نمی داند ایمان برادر دوقلوی اوست.

 

دوشنبه 22 خرداد ماه سال 1385

( می خوام جریان شمال رفتنمون رو تعریف کنم اما قبلش یه چیزایی روبگم

سپهر وقتی با من دوست شد همه ی کسایی که باهاشون دوست بود رو بهم گفت و من هم چن تاییشون رو می شناختم، یکیش دختر ِ دایی بزرگش بود که اسمش ریماست، البته 2 سال از من کوچیکتره... یکیش هم نوه عمه ش که اسمش سونیا ست و الان ازدواج کرده ولی وضعش خرابه.... و.. یکش هم اسمش مهدیس بود ... دوستی اینا بر می گرده به 2 سال پیش و اون موقع سپهر مهدیه رو تو دوست دختراش بیشتر دوست داشته.. این یکی هم 1 سال از من کوچکتره.... همسایه ی همین عمو علیشه....)

 

داریم می ریم شمال، منم خیلی خوشحالم، آخه عروسی پسر عموی سمیه ست ( برادر شوهر ) و به نظرم باید خیلی خوش بگذره...

با اینکه امسال اصلاً تابستون خوبی نبود و خیلی افتضاح بود و من ضربه ی خیلی بدی از دخترعموم و یه نفر دیگه خوردم و سپهر خیلی باهام بد برخورد کرد ... ولی.... الان خوشحالم ( حالا بعداً سر فرصت تعریف می کنم )

من هستم و مامان و بابا و باربد و بابابزرگم....

.

.

رسیدیم ویلایی که بابا اجاره کرده...یه جای خیلی باحاله... دور تا دورش بوته و درخت و تا 1 کیلومتریش هیچ خونه ای نیست.... دارم خودمو می کشم که بابا، بریم خونه ی عمو علی دیگه ( داداش عمو رضا..پدرشوهر سارا).......... بابا راضیه ولی نمی دونم چرا جدیدنا بابابزرگ خیلی مسخره بازی در میاره و هی می گه نه، اینجا هستیم دیگه، کجا بریم؟!!! ... اعصابم رو حسابی خورد کرده....

انقدر اصرار می کنم تا بابام می گه باشه، عصری ساعت 5 می ریم.. تا خونه ی عمو علی 1یا 1:30 راهه....

ساعت 3 سپهر زنگ می زنه و آدرس ویلا رو می خواد تا بیاد پیشمون، دارم از خوشحالی می میرم..........

ساعت 5:15.. هنوز ازش خبری نشده و بابا می گه بهتره که بریم...

از در ویلا که می یایم بیرون، سپهر رو می بینیم که با ماشین داره می یاد....راه می یوفتیم و می ریم..........

.

.

.

می رسیم اونجا و خیلی خوش می گذره.. قرار می زارن که فردا خانواده ی سپهر و خونواده ی خاله ش بیان خونمون و بریم مرغ بگیریم و کباب بزنیم... خیلی همه چی خوبه و داره خیلی خوش می گذره....

.

.

همه اینجان، ساعت 4:30...

خونواده ی سپهر و خونواده ی خاله ش و اون یکی پسر خاله ش که اسمش علیه، یه زمانی ازش بدم می یومد ولی الان اونجوری نیستم

کنار دریا بابا و عمو رضا و جاوید و سپهر و باربد مایو می پوشن و می زنن به دریا... دریای اینجا خیلی توپه، یه ماهی های ریز ریز خوشگلی داره.... زیر پیراهن بابا رو بر می داریم و می خواین که ماهی بگیریم، یه طرفش رو من می گیرم و یه طرفش رو علی.. سپهر هم اومده تو آب نشسته و مثلاً ماهی ها رو حل می ده به سمت ما.... خیلی خوش می گذره... داریم سر اینکه حالا نوبت کیه پیرهن رو بگیره دعوا می کنیم .......... آخر سر موقع برگشت به خونه سر تا پای همه گی( ما بچه ها ) خیس خالیه....

اونشب خیلی خوب بود و بهترین شب بود... به خودم میگفتم ببین دیگه عروسی چی می شه، آخه عروسیای شمال هم قاطیه و سپهرم پیش ماست.......... کلی برنامه ریختیم واسه فردا شب، سپهر 3 تا برف شادی و کلی چرت و پرت گرفته.......... قرار می شه که فردا نهار اونجا باشیم و ما تا نهار خوردیم بریم آرایشگاه( منو سایه و سارا )....

.

.

 بابا بزرگ دیگه داره کفرم رو در میاره ها،اَ ه... همه ش تو زندگی ما دخالت می کنه... معلوم نیست چی شده که داره لج و لجبازی می کنه... هرچی می گیم بریم بابابزرگم می گه کجا؟ الان زوده.. می گه نمی خواد نهار بریم، نهار می خوریم و بعد عصری می ریم.... دوس دارم خفه ش کنم .. خیلی لجبازه...

.

آخر سرم حرف خودش رو به کرسی نشوند... نهار خوردیم و کلی فس فس خودش رو حاضر کردو رفتیم.. کم مونده بود سرش داد بکشم.......... رسیدیم اونجا و قرار شده سپهر مارو ببره آرایشگاه و از اون ور با مامانش برن لباس خاله رو تحویل بگیرن

منو سایه و سپهر جلو می شینیم و سارا و خاله مهوش و باربد هم عقب

.

.

تو آرایشگاه که دیگه حسابی اعصاب خورد کنی بودا.... من ترجیح دادم که موهام رو فقط از بالا ببنده و جلوش رو درست کنه( که خیلی هم قشنگ شد و بهم اومد... با رنگی هم که هفته ی قبل کرده بودم قشنگ تر هم شدش)

سارا رو که نگو، انقدر خوشگل شده بود... ماه بود... از عروس ناز تر....

.

.

.

خلاصه، ساعتای 6 بود که سپهر اومد دنبالمون.. من زود رفتم بیرون تا باهاش حرف بزنم

الهی فداش شم، انقدر ناز شده بود و خواستنی که نگو، دوس داشتم یه ماچش کنم، یه تیپی زده بود بیست..

_ سلام خوشتیپ خان، تو که انقدر خوشگل می کنی، نمی گی می دزدنت؟

سپهر:

_ چیه؟ چرا چیزی نمی گی ؟

سپهر: کی به کی می گه خوشگل،

_وا

سپهر: چقدر ایجوری بهت می یاد..اِ... بارون، موهاتو کی رنگ کردی؟ ندیده بودم

_ هفته ی پیش، واسه عروسی جهان دیگه...( آخه من جلوی خونوادشون همیشه روسری سرم می کنم.... )

سپهر: خیلی قشنگ شده، ولی یه اجازه از ما می گرفتی بد نبودا

_ نشد دیگه...

.

.

.

رسیدیم دمه خونه ی عمو علی، قرار شد که منو و باربد با ماشین سپهر باشیم

همه تو حیاط بودن و داشتن هل هلکی بعضی از کارا رو می کردن و زنعمو هم هی غر می زد که دیر شد، دیرشد.... منو سپهر و باربد و سایه جلو ی در بودیم و من داشتم با سپهر حرف می زدم، برگشتم به سپهر گفتم : راستی سپهر، خونه ی مهدیس کجاست ...

( مثه کسی که رفته به خاطره های دورو درازش ، بهم یه جایی رو نشون دارد... روبروی خونه ی عموش اینا بود

_ سپهر، امشب اونم می یاد؟

سپهر: آره

( نمی دونم تا حالا عروسی رفتید توی روستاهای شمال یا نه.. ولی اونجا هرکی که عروسی می گیره ( البته تو این منطقه که اینجوریه)  همه میان، چه با دعوت و چه بی دعوت... چون محیط تقریباً کوچیکه و همه مطلع می شن و خودشون میان.......... عروسی اینام تو تالار ، نزدیکای دریا بود... خیلی هم باحاله)

_ که اینطور

( خورد تو حالم)

سپهر انگار متوجه شد که تو خودم رفتم  ، برا همین یه کم سربه سرم گذاشت و من خندیدم... همین موقع بابابزرگم داشت ما رو برو بر نگاه می کرد،.... خنده رو لبم ماسید ( آخه بابابزرگم انگار همچین از سپهر خوشش نمی یاد)

.

.

( بقیه ش مونده..)

   1      2      3    >>