( می خوام جریان شمال رفتنمون رو تعریف کنم اما قبلش یه چیزایی روبگم
سپهر وقتی با من دوست شد همه ی کسایی که باهاشون دوست بود رو بهم گفت و من هم چن تاییشون رو می شناختم، یکیش دختر ِ دایی بزرگش بود که اسمش ریماست، البته 2 سال از من کوچیکتره... یکیش هم نوه عمه ش که اسمش سونیا ست و الان ازدواج کرده ولی وضعش خرابه.... و.. یکش هم اسمش مهدیس بود ... دوستی اینا بر می گرده به 2 سال پیش و اون موقع سپهر مهدیه رو تو دوست دختراش بیشتر دوست داشته.. این یکی هم 1 سال از من کوچکتره.... همسایه ی همین عمو علیشه....)
داریم می ریم شمال، منم خیلی خوشحالم، آخه عروسی پسر عموی سمیه ست ( برادر شوهر ) و به نظرم باید خیلی خوش بگذره...
با اینکه امسال اصلاً تابستون خوبی نبود و خیلی افتضاح بود و من ضربه ی خیلی بدی از دخترعموم و یه نفر دیگه خوردم و سپهر خیلی باهام بد برخورد کرد ... ولی.... الان خوشحالم ( حالا بعداً سر فرصت تعریف می کنم )
من هستم و مامان و بابا و باربد و بابابزرگم....
.
.
رسیدیم ویلایی که بابا اجاره کرده...یه جای خیلی باحاله... دور تا دورش بوته و درخت و تا 1 کیلومتریش هیچ خونه ای نیست.... دارم خودمو می کشم که بابا، بریم خونه ی عمو علی دیگه ( داداش عمو رضا..پدرشوهر سارا).......... بابا راضیه ولی نمی دونم چرا جدیدنا بابابزرگ خیلی مسخره بازی در میاره و هی می گه نه، اینجا هستیم دیگه، کجا بریم؟!!! ... اعصابم رو حسابی خورد کرده....
انقدر اصرار می کنم تا بابام می گه باشه، عصری ساعت 5 می ریم.. تا خونه ی عمو علی 1یا 1:30 راهه....
ساعت 3 سپهر زنگ می زنه و آدرس ویلا رو می خواد تا بیاد پیشمون، دارم از خوشحالی می میرم..........
ساعت 5:15.. هنوز ازش خبری نشده و بابا می گه بهتره که بریم...
از در ویلا که می یایم بیرون، سپهر رو می بینیم که با ماشین داره می یاد....راه می یوفتیم و می ریم..........
.
.
.
می رسیم اونجا و خیلی خوش می گذره.. قرار می زارن که فردا خانواده ی سپهر و خونواده ی خاله ش بیان خونمون و بریم مرغ بگیریم و کباب بزنیم... خیلی همه چی خوبه و داره خیلی خوش می گذره....
.
.
همه اینجان، ساعت 4:30...
خونواده ی سپهر و خونواده ی خاله ش و اون یکی پسر خاله ش که اسمش علیه، یه زمانی ازش بدم می یومد ولی الان اونجوری نیستم
کنار دریا بابا و عمو رضا و جاوید و سپهر و باربد مایو می پوشن و می زنن به دریا... دریای اینجا خیلی توپه، یه ماهی های ریز ریز خوشگلی داره.... زیر پیراهن بابا رو بر می داریم و می خواین که ماهی بگیریم، یه طرفش رو من می گیرم و یه طرفش رو علی.. سپهر هم اومده تو آب نشسته و مثلاً ماهی ها رو حل می ده به سمت ما.... خیلی خوش می گذره... داریم سر اینکه حالا نوبت کیه پیرهن رو بگیره دعوا می کنیم .......... آخر سر موقع برگشت به خونه سر تا پای همه گی( ما بچه ها ) خیس خالیه....
اونشب خیلی خوب بود و بهترین شب بود... به خودم میگفتم ببین دیگه عروسی چی می شه، آخه عروسیای شمال هم قاطیه و سپهرم پیش ماست.......... کلی برنامه ریختیم واسه فردا شب، سپهر 3 تا برف شادی و کلی چرت و پرت گرفته.......... قرار می شه که فردا نهار اونجا باشیم و ما تا نهار خوردیم بریم آرایشگاه( منو سایه و سارا )....
.
.
بابا بزرگ دیگه داره کفرم رو در میاره ها،اَ ه... همه ش تو زندگی ما دخالت می کنه... معلوم نیست چی شده که داره لج و لجبازی می کنه... هرچی می گیم بریم بابابزرگم می گه کجا؟ الان زوده.. می گه نمی خواد نهار بریم، نهار می خوریم و بعد عصری می ریم.... دوس دارم خفه ش کنم .. خیلی لجبازه...
.
آخر سرم حرف خودش رو به کرسی نشوند... نهار خوردیم و کلی فس فس خودش رو حاضر کردو رفتیم.. کم مونده بود سرش داد بکشم.......... رسیدیم اونجا و قرار شده سپهر مارو ببره آرایشگاه و از اون ور با مامانش برن لباس خاله رو تحویل بگیرن
منو سایه و سپهر جلو می شینیم و سارا و خاله مهوش و باربد هم عقب
.
.
تو آرایشگاه که دیگه حسابی اعصاب خورد کنی بودا.... من ترجیح دادم که موهام رو فقط از بالا ببنده و جلوش رو درست کنه( که خیلی هم قشنگ شد و بهم اومد... با رنگی هم که هفته ی قبل کرده بودم قشنگ تر هم شدش)
سارا رو که نگو، انقدر خوشگل شده بود... ماه بود... از عروس ناز تر....
.
.
.
خلاصه، ساعتای 6 بود که سپهر اومد دنبالمون.. من زود رفتم بیرون تا باهاش حرف بزنم
الهی فداش شم، انقدر ناز شده بود و خواستنی که نگو، دوس داشتم یه ماچش کنم، یه تیپی زده بود بیست..
_ سلام خوشتیپ خان، تو که انقدر خوشگل می کنی، نمی گی می دزدنت؟
سپهر:
_ چیه؟ چرا چیزی نمی گی ؟
سپهر: کی به کی می گه خوشگل،
_وا
سپهر: چقدر ایجوری بهت می یاد..اِ... بارون، موهاتو کی رنگ کردی؟ ندیده بودم
_ هفته ی پیش، واسه عروسی جهان دیگه...( آخه من جلوی خونوادشون همیشه روسری سرم می کنم.... )
سپهر: خیلی قشنگ شده، ولی یه اجازه از ما می گرفتی بد نبودا
_ نشد دیگه...
.
.
.
رسیدیم دمه خونه ی عمو علی، قرار شد که منو و باربد با ماشین سپهر باشیم
همه تو حیاط بودن و داشتن هل هلکی بعضی از کارا رو می کردن و زنعمو هم هی غر می زد که دیر شد، دیرشد.... منو سپهر و باربد و سایه جلو ی در بودیم و من داشتم با سپهر حرف می زدم، برگشتم به سپهر گفتم : راستی سپهر، خونه ی مهدیس کجاست ...
( مثه کسی که رفته به خاطره های دورو درازش ، بهم یه جایی رو نشون دارد... روبروی خونه ی عموش اینا بود
_ سپهر، امشب اونم می یاد؟
سپهر: آره
( نمی دونم تا حالا عروسی رفتید توی روستاهای شمال یا نه.. ولی اونجا هرکی که عروسی می گیره ( البته تو این منطقه که اینجوریه) همه میان، چه با دعوت و چه بی دعوت... چون محیط تقریباً کوچیکه و همه مطلع می شن و خودشون میان.......... عروسی اینام تو تالار ، نزدیکای دریا بود... خیلی هم باحاله)
_ که اینطور
( خورد تو حالم)
سپهر انگار متوجه شد که تو خودم رفتم ، برا همین یه کم سربه سرم گذاشت و من خندیدم... همین موقع بابابزرگم داشت ما رو برو بر نگاه می کرد،.... خنده رو لبم ماسید ( آخه بابابزرگم انگار همچین از سپهر خوشش نمی یاد)
.
.
( بقیه ش مونده..)



