می خواستیم بریم مشهد
مهدی ( پسر دائیم که پسر عمه م هم می شه ) با باباش دعواش شده بود و باباشم از خونه انداخته بودتش بیرون..
مام داشتیم می رفتیم اونجا که ببینیم چه خبر شده و بابام حسابی از دست دائیم عصبانی بود و نمی خواست سر به تنش باشه ولی جلوی مامان خیلی خودش رو کنترل می کرد
هیچکس خبر نداشت که ما واسه چی داریم می ریم مشهد و اگه هم می پرسیدن ما میگفتیم مامانی ( مامان مامان) دستش در رفته ( که البته همینطورم بود ) و می خوایم بریم به اون سر بزنیم
رفتیم اونجا و بماند که چه دعوایی شد که البته جروبحث و بابامم گفت که من مهدی رو با خودم می برم تهران که هم درسش رو بخونه و این دو ترم درسش رو تموم کنه و براش کارم پیدا کنم
وقتی سپهر فهمید که مهدی می خواد بیاد باهامون تهران خیلی آب روغن قاطی کردو حسابی باهام ناراحتی حرف زد و منم کلی حرص خوردم..( آخه مهدی خواستگارمم هست و 2 سال پیش ازم خواستگاری کرد و منم جواب رد دادم و الانم باز یه زمزمه هایی میاد و همه ی فامیل فک می کنن که من باید حتماٌ با اون ازدواج کنم و ...)
جمعه شب بود که از مشهد راه افتادیم تا بریم شهرستان مامانی و اونو ببینیم و فرداش دوباره برگردیم مشهد و شبم راه بیفتیم واسه تهران..
انقد حرص و جوش خوردم و گریه کردم خونه ی مامانی از دست سپهر که خدا می دونه..
شب ساعت 2 بود و منو پسر دائیم احسان ( داداش مهدی که کلاس پنجم بود ) با هم رو تخت خوابیده بودیم و مامان و مامانی هم پائین تخت خوابیده بودن...
انقد اعصابم متشنج بود و داشت سرم منفجر می شد...
احساس کردم که سردم شده... سویشرتم رو پوشیدم و پتو رو هم رو سرم کشیدم ولی دیدم بازم سردمه..
مامان رو بیدار کردم و گفتم که واسه م یه پتوی دیگه بیاره... ولی بازم سردم بود و کم کم دندونام به هم می خورد و لرزش دست و پام رو نمی تونستم کنترل کنم..
مامان بابا رو بیدار کرد و بابا اومد پیشم و کم کم دائیم و زندائیامم بیدار شدن ( خونه ی مامانی اینا تو یه روستاست که البته الان شده شهرستان، و لب مرز ایران عشق آباده و یه خونه بزرگ به تمام معناست و دو تا دائی کوچیکامم همراه با زن و بچه هاشون هم تو اون خونه زندگی می کنن.... دائی کوچیکم که اسمش نادره و دو تا بچه داره و کار کشاورزی می کنه..... دائی بعدی هم اسمش بهمنه و تو بهداری همون روستا کار می کنه و در کنارش کاره کشاورزی هم می کنه و اونم 3 تا دختر داره و یکی هم تو راهه )
بابا به دائی بهمن گفت که برو یکی از این دکترا رو صدا کن که بیاد و دائی هم می گفت که دکتر رفته شهر و فردا صبح میاد و فقط دو تا دستیاراش که تو واسه آمبولانسن اینجان
بابام گفت که خوبه، همونو برو صدا کن
دائیمم که کمی غیرتیه برگشت گفت آخه زن نیستن که، دوتا پسر جوونن.... حالا منم تو اون وضعیت خنده مم گرفته
بابام که حسابی کلافه شده بود با صدای بلند گفت که خب، باشه، همونا رو برو صدا کن دیگه...
15 دقیقه بعد صدای دائی میومد که می گفت اومدن.. بابا گفت خب پس چرا نمی گی بیان تو،... دائیمم می گفت اول یه روسری سر باران کن تا من بگم بیاد...... بابامم با حرص به مامان گفت سرش کن...
.
اومدن، ولی اگه نمی یومدن سنگین تر بودن چون هیچی نمی دونستن و هزار جور مریضی رو نام بردن.... اول فشارم رو گرفت و بعد اولی گفت مسموم شده...بعدی گفت، تب و لرزم می شه.... بازم اولی گفت البته شاید تشنج کرده.... دومی گفت عصبی هم می تونه باشه..... و بابامم که از صداش مشخص بود که می خواد سر به تن جفتشون نباشه گفت حالا باید چی کار کنم....... یکیشون گفت فعلاٌ فلان قرص رو بهش بدید تا بعد ببینیم چی می شه... بابام گفت خب بدید دیگه....اونام گفتن که ما قرص نداریم....... حالا منم داشتم به حال و روز خودم می خندیدم که عجب آدمای ابلهی هستن و بد به روز اهالی این روستا...
رفتن و بابام منو بلند کرد و سه تا لیوان نبات داغ داد و گفت که بخوابم و منم گفتم که بغلم کن...سرم رو گذاشتم رو سینه ی بابام و بغضم ترکید........ چن لحظه بعدش هم حالم بهم خورد و دل و رودم رو اوردم بالا...
البته خودم می دونستم که همه ی اینا به خاطر اینه که به اندازه ی تمام عمرم داشتم حرص می خوردم و بیشتر به خاطر اینکه می خواستم چیزایی که وجود نداره رو به سپهر ثابت کنم و نمی تونستم...
تا صبح بین مامان و بابا خوابیده بودم و مامان دست راستم رو تو دستش گرفته بود و پارچه هم رو سرم می زاشت و بابام دست چپم رو گرفته بود و با دستمال اشکام رو پاک می کرد و من با اینکه غرق شده بودم بین این همه محبت خالصانه ولی دلم می خواست که سپهر کنارم بود و بیشتر از هر زمان دیگه ای به اون احتیاج داشتم....... تا صبح خوابم نمی برد و داشتم تو خیال خودم با سپهر دردو دل می کردم و....
.
.
.
.
خلاصه برگشتیم تهران و قرار شد که دوشنبه ش با سپهر همو ببینیم...
دوشنبه من از ساعت 10 تا 1 کلاس داشتم که به مامان گفته بودم از 9 تا 1:30.... مامان اینای سپهرم نهار خونه مون دعوت بودن ..
ساعت 8 از خونه زدم بیرون و سوار مینی بوس شدم و تا یه جا با مینی بوس رفتم و یه جا پیاده شدم که قرار بود سپهر بیاد..... تو ماشین منتظرم بود و من فکر می کردم امروز قراره حسابی با هم دعوا کنیم که ال شد و بل شد و...
سوار ماشین شدم و با هم دس دادیم و سپهر همینطور دستم رو تو دستش نگه داشت و بهم نگاه کرد و بعد پیشونیم رو بوسید و گفت باران ، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.....
راه افتاد و یه چرخ تو شهر زدیم و ساعت 9:30 رفتیم روبه روی آموزشگاه و پارک کرد تا ساعت 10 بشه و من برم....
سپهر: باران، دلم برات خیلی تنگ شده بودا..... چه قده تو باحال شدی...
_ من؟!!!!!
سپهر: آره
_ چیم باحال شده..
سپهر: خیلی ادا اطوار در میاری، دلم رو حسابی می بریا..
همین موقع تلفن زنگ زد و سپهر بهش نگاه کرد با ناراحتی سرش رو تکون داد وقتی ازش پرسیدم کی بود گفت تو چی فکر می کنی و منم گفتم مهسا...
( مهسا یه دختری هست که متولد 68 و خونه ی مامان بزرگش چشبیده به خونه ی مامان بزرگ سپهر تو شمال...اونطور که سپهر تا الان واسم تعریف کرده این بود که مهسا خیلی سپهر رو دوس داره و یه جورایی با سایه طرح دوستی ریخته بود و شماره ی خونه شون و اتاق سپهر و موبایلش رو از زیر زبون سایه بیرون کشیده بود و همش به سپهر زنگ می زنه و می گه که دوسش داره و می خواد هر جور شده بهش برسه و.... خونه ی خود مهسا کرجه...)
_ من می خوام جواب بدم
سپهر: ولش کن..
_ چرا؟ من می خوام که حرف بزنم
سپهر: آخه می ترسم که حرفی بزنه و روابطمون رو بد کنه
_ باشه، هر جور که دوس داری
سپهر: بیا جواب بده، حالا فک می کنی واسه چی دارم این حرف رو می زنم...
گوشی رو می ده دستم و منم دکمه ش رو می زنم
_ بفرمائید
تلفن رو قطع می کنه و بعد از 30 ثانیه دوباره زنگ می زنه
_ بله
مهسا: سلام خانوم
_ سلام،بفرمائید
مهسا: ببخشید از اینکه وقتتون رو گرفتم، می تونم با سپهر خان صحبت کنم
_ شما؟!!!
مهسا: من یکی از دوستاشون هستم
_ به جا نیاوردم
مهسا: مگه قراره شما به جا بیارید؟
_ بله... من نامزدشون هستم
مهسا: جالبه، پس اگه نامزدشی باید منو خوب بشناسی..
_ خب، اره می شناسمت
مهسا: پس حالا گوشی رو بده بهش
_ دوس نداره با شما حرف بزنه
مهسا: دوس نداره یا جرات نداره
_ دوس نداره،پس انقد مزاحمش نشو
مهسا: تو این حرفا رو جلو باباشم می زنی؟
_ بله، چیزی نیست که بخوام از کسی پنهون کنم
مهسا: چه جالب...حالا منم می تونم اسم شریف شما رو بدونم
_ نخیر...
مهسا: خوبه...اگه تو نامزدشی پس باید بدونی که اون امروز ساعت 10 با من قرار داشته تو کرج،منم الان زنگ زدم که ببینم چرا نیومده...
_ تا اونجایی که من اطلاع دارم ، منو سپهر از صب تا عصر باهمیم..
مهسا: بله..... باشه..... خوشحال شدم صداتون رو شنیدم خانوم
_ منم همینطور
مهسا: خداحافظ
_ خداحافظ ( البته تا حالا سپهر بیشتر از 10 بار باهاش قرار گذاشته ولی سر قراراش نرفته و خیلی پیچوندتش ولی دختره انگار خیلی دوسش داره...)
.
.
تو خودمم، یه حس بدی پیدا کردم.... واسه اینکه یه نفر دیگه م انقد دوسش داره...
دوباره تلفن زنگ می زنه و بازم خودشه و من گوشی رو بر می دارم
_ بله
مهسا: دوباره سلام
_ بفرمائید
مهسا: ببین خانوم، اگه لطف کنی و گوشی رو بدی بهش ..
_ گفتم که، دوس نداره باهات حرف بزنه..
مهسا: بذار من حرفم رو بزنم..من الان زنگ زدم خونه شون و سایه گفت که سپهر اصلاً نامزد نداره....پس ترو خدا گوشی رو بده بهش
( یه لحنی تو صداش بود که پر از خواهش و التماس بود و منو وادار کرد که گوشی رو بدم به سپهر...دلم به قد تمام دنیا گرفت و واسه مهسا دلم سوخت....)
سپهر گوشی رو گرفت و من کمی تا قسمتی می شنیدم که چی داره می گه.......مهسا داشت زجه می زد ، کاری که من تا حالا اینطور جلوی سپهر نکرده بودم
سپهر: بگو
مهسا تو خیلی نامردی، کثافت ، من دوستت داشتم..می فهمی... دوستت داشتم
سپهر: لطفاً درست صحبت کن
مهسا: تو کثافتی..تو نفهمیدی من چقد دوستت دارم؟!!!!...... تو جلوی اون، جلوی اون..
سپهر: خب... انقد فحش نده دختر...مگه من بهت گفته بودم که دوست دارم؟!!!! پس بی خودی القاب خودت رو به من نسبت نده...
مهسا:
( سپهر یه حرفی زد که دوس ندارم و روم نمی شه که بخوام اینجا بگم و حالم خیلی گرفته شد و تازه می فهمم که واقعاً از اول دوستیشم یه همچین برنامه ای داشته.....)
.
.
( بقیه ش مونده....)