دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 تیر ماه سال 1385

نمی دونم باید چی کار کنم... نمی دونم..... نمی دونم .... نمی دونم.... نمی دونم...

خواهش می کنم یکی بهم بگه رگ خواب یه پسر رو تو دس گرفتن یعنی چی؟؟!!! چه طوری می شه این کار رو کرد؟؟!!!!

یه بنده خدایی امروز بهم گفت که تو بلد نبودی رگ خواب یه پسر رو تو دس بگیری٬ وگرنه همه چی درس بود... می خواستم بهش بگم نه اینکه من تا حالا با شونصدتا پسر دوس بودم٬ واسه همینه که اینطوره!!!!

تورو خدا یکی بهم هرچه زودتر بگه.. ...

جمعه 30 تیر ماه سال 1385

خدایا شکرت.... خیلی خوشحالم ٬ خیلی...

دانشگاه قبول شدم..رشته ی حسابداری مالی...

جمعه 30 تیر ماه سال 1385

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری...... چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه باز زیر آوار غرورش همه وجودت له شده......چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی...... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوستش داری......

.

.

.


 

گفتم شاید ندیدنت

از خاطرت دورم کنه

دیدم ندیدنت فقط

می تونه که کورم کنه

گفتم صدات رو نشنوم

شاید که از یادم بری

دیدم تو گوشام جز صدات

نیستش صدای دیگری

ندیدن و نشنیدنت

عشقت رو از یادم نبرد

فقط دونستم بی تو دل

پرپر شد و گم شد و مرد

بعد از تو باغ لحظه هام

حتی یه غنچه گل نداد

همه ش می گفتم با خودم

نکنه بمیرم و نیاد

امروزا محتاج توام

من نمی گم، دلم می گه

فردا اگه بازم نیاد

چه فایده نوش دارو دیگه

ندیدن و نشنیدنت

عشقت رو از یادم نبرد

فقط دونستم بی تو دل

پرپر شد و گم شد و مرد

.

.


 

همینطوری دارم روزام رو می گذرونم و ...

دلم آشوبه... دیشب خوابش رو دیدم که بهم می گه چرا حلقه ای رو که برات خریدم از دستت در نمی یاری؟!! مگه همه چی بین منو تو تموم نشده؟!!!!

دیشب شاید بیشتر از ده بار از خواب پریدم و باز که خوابیدم خوابش رو دیدم.... خوابای جورواجور و ناجور..... همه ش تو فکرشم..

وقتی اون روز بهم گفت که 4،5 ساله که سیگار می کشه، هزارتا خاطره ریخت تو سرم...

روز اولی که رفتم خونه شون و بهش گفتم چرا دهنت بوی سیگار می ده و با حالت حق به جانب بهم گفت که یعنی منظورت اینه که من سیگار می کشم؟!!! و منم گفتم که نه و فقط به نظرم اینطور اومد..

یا موقعی که با سارا تحقیق کامپیوترمون رو نوشته بودیم و فرداش قرار بود سپهر بیاد و ازم بگیره و بره چاپ کنه..وقتی برگشت، فوری اومد تو اتاقم و گفت باران، من بوی سیگار می دم و منم بو کردم و گفتم نه؛ چه طور؟!!!  بهم گفت آخه صاحاب مغازه یه سره سیگار می کشید و منم گفتم الان بابات فک نکنه من کشیدم...

من چه قد احمق بودم، چه قد...

این روزا حالم زیاد خوب نیست... همه ش باید نقش بازی کنم، نقش یه آدم بی خیال که انگار اصلاٌ براش مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و به درک که سپهر رفته.... ولی نمی شه.....

یه مدت سپهر همه چی من شده بود و به این راحتی ها نمی تونم فراموشش کنم... زندگی م بود، به خاطرش خیلی چیزا رو گذاشته بودم کنار.. از همه چی گذشته بودم.... دوس نداشت تنها برم بیرون، گفتم چشم.... دوس نداشت خونه دوستام برم، گفتم چشم..... دوس نداشت لباسم زیاد کوتاه باشه، گفتم چشم.... دوس نداشت......

نمی دونم، نمی دونم باید چی کار کنم...  دلم تنگه، خیلی تنگه....

به یه نفر محتاجم..... یه نفر که جزو دوستام نباشه ( منظورم دوستای دورو برمه ) .. یه نفر که ازم بزرگتر باشه، عاقل تر باشه...

ای خدا....

 

 

پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی...

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات کاری بود...

دل من سخت شکست...

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی...

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود...

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود...

تو برو،

برو تا راحتتر

تکه‌های دل خود را آرام

سر هم بند زنم...

 


 

دلم گرفته نازنین.... نمی تونم گریه کنم...... گلایه دارم از خودم........ نمی تونم شکوه کنم

26 بهمن 1383....... 24 تیر 1385........ چه قد فاصله ست؟!!!....... 24 تیر...24 تیر...24 تیر..... هیچوقت از یادم نمی ره این تاریخ رو...

امروز واسه همیشه تموم شد و گذشت.... عمر دوستی مام به قدرت برق و باد گذشت ولی....

تموم شد.. همه چی... خیلی ساده....

 

 

سپهر: این آخرین باریه که با هم حرف می زنیم و همه چی تموم

_ تموم؟؟!!!!!

سپهر: آره

_ به همین ساده گی؟!!!!

سپهر: از اینم ساده تر.....

 

 

همه دورو بریام می گن که سپهر لیاقتم رو نداشت....

 

امیر: اون لیاقت نداشته که تو رو نگه داره.... ولی بدون حتماً چیز بهتری در انتظارته....

 

مرتضی: من همیشه به پریا می گفتم که سپهر لایق باران نیست... سپهر لیاقتت رو نداشت باران.... هنوز بچه بود، بچه هست.... باران، جدی می گم، من که یه پسرم می گم، تو هیچی کم نداشتی، نه اخلاقت بده، نه قیافه ی بدی داری و نه دختر وِلی هستی، سپهر نتونست تو رو نگه داره....... تو که تنها نیستی، من هستم، پریا هست.. دورو برت رو نگاه کن، خیلی ها هستن که دوستت دارن، من و پریا و بقیه ی اطرافیات...

 

پردیس: بهش فک نکن، اون حتی لیاقت فک کردن هم نداره باران...

 

 

باران.... باران..... باران....

 

یه حس کشنده و بدی دارم، خیلی بد....

آخه، به کی بگم، من هیچی واسش کم نذاشتم.... من واسه سپهر از خیلی چیزا گذشتم.... من به خاطرش خیلی چیزا رو زیر پام له کردم.... زیر پاهاش گذاشتم تا له کرد.....

 

امروز خیلی بد بود، خیلی....

وقتی بهش گفتم سپهر، جدی و راست و بدون دروغ بگو که الان چه حسی نسبت بهم داری؟... دوسم داری؟ دوسم نداری؟ بدت می یاد؟ خوشت میاد؟

می دونید چی گفت... وای، خدای من......

سپهر: بگم؟!!!! ناراحت نمی شی؟!!!!

_ بگو... ناراحت نمی شم

سپهر: هیچ حسی...

 

هیچ حسی....هیچ حسی..... هیچ حسی..... هیچ حسی........ خــــــــــدااااااااایــــــــا، به کی بگم که الان چی دارم   می کشم.....

چه قد الان محتاج یه آغوشم که درکم کنه.... چه قد دوس داشتم یکی کنارم بود که بغلش می کردم و همه ی عقده های دلم رو خالی می کردم...... خدایا... دلم رو شکوند، دلم رو شکوند........نمی خوام دلش بشکنه، ولی می خوام یه ذره از این حسی که من داشتم رو بفهمه....

 

دلم گرفته، خیلی.... دوس دارم خودم هم تموم شم...... من باختم؟!!!!!!!!! کجا خراب کردم؟!!! کجا؟!!

کاش می فهمید، می فهمید...می فهمید...

 

حالم بده...بد...بد....

دوس دارم داد بزنم، دوس دارم...

خدایا، من بد .. من بنده ی ناخلف... من بنده ی گناه کار.... من، یه آدم بی چشم و رو....... ولی تو خدایی، خدااااا.....بهم نشون بده که ...... می فهمه.....

خدایا، من کفر نمی کنم، شک ندارم که حکمتی بوده که ازش جدا شدم ولی....

نمی دونم، هیچی نمی دونم....

 


 

 

امروز دوشنبه ست، تلفنم 2،3 روزه که قطعه، دیروز با مامان رفتیم پول ریختیم ولی وصل نشد... مامان امروز مهدی رو فرستاد بره ببینه چرا وصل نشد که گفتن خططون خرابه...

دارم می پوسم.... تنها کسی که باهاش حرف می زنم امیره، اونم با موبایل که براش sms می زنم....اگه امیر هم نبود که دیگه دق می کردم...

.

دیشب داشتم واسه امیر sms می زدم که یهو برام یه پیغام اومد و فک کردم امیره ولی شماره ی سپهر بود.....

سپهر: چراغت خاموشه، خوابیدی؟

شوکه شدم، فک نمی کردم اینجا باشه.. از پنجره بیرون رو نگاه کردم، اومده بود اینجا و جای همیشه گی پارک کرده بود و تو ماشین بود...

براش شعره بالا رو نوشتم ( ما گذشتیم و گذشت.....)

برام نوشت که همه چی تقصیر خودت بود و منم گفتم باشه، مثه همیشه همه تقصیر منه...

چیزی ننوشت و فک کردم که رفته، پا شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم، از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده بود به ماشین و رو زمین نشسته بود و داشت سیگار می کشید ( همون شنبه بهم گفت که سیگارم می کشیده... 4، 5 ساله که می کشیده..... بهم گفت، به خاطر خودت ترک می کردم وبه خاطر خودتم باز می کشیدم......)

داشتم سکته می کردم... آخه هم همسایه بغلیمون و هم همسایه روبرومون مغازه دارن و آدمای فضولی هستن و کافی بود که سپهر رو با این وضع می دیدن و دیگه آبروم رفته بود ( آخه همه می شناسنش، بالاخره هفته ای یه روز با مامانش اینا اینجا بودن و تو محل می شناسنش.... ...ساعت 1 یا 2  شب بود و ...)

قلبم داشت از جا کنده می شد... برا امیر نوشتم که سپهر اینجاست و انگار حالشم خوب نیست و چیزی خورده، چی کار کنم؟

برام نوشت که اگه صلاح می دونی برو ببین چشه، ولی حواست باشه خامش نشی.....

منم که نمی تونستم برم، مامان اینا خواب بودن ولی مهدی و باربد و رامین بیدار بودن....

برا امیر نوشتم که نه ، نمی تونم برم.... چی کار کنم و....

برام نوشت من یه پسرم و خوب می دونم که اومده منت کشی، ولی دوروز دیگه همینی می شه که بود.. بهم گفت گولش رو نخوری.....

برا سپهر نوشتم که سپهر، حالت خوب نیست؟ می خوای فردا با هم صحبت کنیم؟ پاشو برو خونه.. زشته اینجا نشستی...

ولی همینطور اونجا بود و نه پا می شد که بره و نه چیزی می نوشت...

برام نوشت من مثه تو نیستم که بخوام واقعاً برم...

نوشتم منظورت چیه؟ یعنی چی که نمی خوای بری؟

گفت که باران، من با تو هستم داغون می شم.. بدون توام داغون می شم... ولی با تو بودن اعصابم رو خورد می کنه... من غیرت دارم، دوس ندارم خیلی کارا رو بکنی.. نوشت باران، فک کن، اگه همین قدر که حرف می زنی، عمل می کنی، بهم زنگ بزن...

براش نوشتم که من باید دیگه چی کار کنم؟ باید چی کار می کردم؟ باید چه طوری بهت ثابت می کردم که خیلی کارا رو نکردم.... ( این یه جریانه که برمی گرده به تابستون سال پیش... سام...دوست پریا بود که واسم درد سر شد و بعد تعریف می کنم...)

برام نوشت که تو فقط حرفای قشنگی می زدی، در حالی که من این چیزا رو ازت نمی خواستم... من فقط می خواستم خیلی چیزا رو عمل کنی..... می خواست اهل کار باشی نه حرف...

.

دیدم که همینطوری اونجاست.. بابام بیدار شده بود و صداش می یومد، داشتم سکته می کردم که هر آن نکنه سپهر رو ببینه با اون وضع...

رفتم پشت پنجره، هنوز اونجا بود.... یه دفعه مثه اینکه کسی کبریت روشن کرد و سیگارش رو روشن کرد، تو ماشین روشن شد و فهمیدم با علی اومده.. کفرم درومد...

( همون شنبه که داشتم با سپهر حرف می زدم گفت که باران، خاله م خیلی دوستت داره و می گفت که اگه علی لیسانس داشت همین فردا می رفتیم واسه علی از باران خواستگاری می کردیم.. گفت که من می فهمم، علی هم خیلی خاطرت رو می خواد و وفتی مامانش این حرفا رو میزد هی قرمز شد، سفید شد، لپاش گل انداخت و ...... منم کم از علی بدم می یومد، با این حرفش بیشترم شد... حالا واقعاً اعصابم خورد بود که چرا علی رو هم با خودش اورده....)

.

براش نوشتم که سپهر جان، تو حالت خوب نیست، برو خونه، بعداً با هم حرف می زنیم.... پاشو برو، خواهشاً.....

برام نوشت که پس من منتظر می مونم.... و خداحافظی کرد و رفت و من یه نفس عمیق از ته دلم کشیدم.....

نمی دونم، دیگه دوسش ندارم... انگار با اون حرفش ( هیچ احساسی نسبت بهت ندارم ) یه آبی بود بر آتیش عشقم و احساسم.... نمی دونم.... شایدم........ بهش زنگ نزدم، نمی خوامم زنگ بزنم.....

سپهر دلم رو شکوند، بد شکوند....

.

.

.

از امیر بگم که یه دوست خوبه و دوست داشتنی.... وقتی باهاش حرف می زنم آروم می شم و....

بهتره نگم که چه طوری باهاش آشنا شدم، چون دوست دختراش می پرن ( چشمک)

فقط اینجا می خوام ازش تشکر کنم..... و بگم برام یه دوست خوبه.. خیلی خوب...

.

.

برام دعا کنید که دانشگاه علمی کاربردی قبول شم... یکی یا دو هفته دیگه جوابش می یاد و ....

.

.

.

.

راستی، دیروز داشتم با خودم فک می کردم که من واسه سپهر خیلی کارا کردم و ... من خیلی آدم مغروری بودم و به خاطر سپهر حتی غرورم رو خورد کردم و شکوندم.... یه دفعه یاد حرف حمید افتادم که دو سه سال پیش بهم گفت....

باران، تنها چیزی که مهمه تو این زمونه غروره، غرور.... باران؛ من به خاطر تو غرورم رو که با ارزش ترین چیزم بود رو خورد کردم، بفهم....... فقط امیدوارم که هیچوقت شکستن غرورت رو نبینی.....

 

فک کنم نفرینش منو گرفته.... منم شکست غرورم رو دیدم....

شنبه 17 تیر ماه سال 1385

می خواستیم بریم مشهد

مهدی ( پسر دائیم که پسر عمه م هم می شه ) با باباش دعواش شده بود و باباشم از خونه انداخته بودتش بیرون..

مام داشتیم می رفتیم اونجا که ببینیم چه خبر شده و بابام حسابی از دست دائیم عصبانی بود و نمی خواست سر به تنش باشه ولی جلوی مامان خیلی خودش رو کنترل می کرد

هیچکس خبر نداشت که ما واسه چی داریم می ریم مشهد و اگه هم می پرسیدن ما میگفتیم مامانی ( مامان مامان) دستش در رفته ( که البته همینطورم بود ) و می خوایم بریم به اون سر بزنیم

رفتیم اونجا و بماند که چه دعوایی شد که البته جروبحث و بابامم گفت که من مهدی رو با خودم می برم تهران که هم درسش رو بخونه و این دو ترم درسش رو تموم کنه و براش کارم پیدا کنم

وقتی سپهر فهمید که مهدی می خواد بیاد باهامون تهران خیلی آب روغن قاطی کردو حسابی باهام ناراحتی حرف زد و منم کلی حرص خوردم..( آخه مهدی خواستگارمم هست و 2 سال پیش ازم خواستگاری کرد و منم جواب رد دادم و الانم باز یه زمزمه هایی میاد و همه ی فامیل فک می کنن که من باید حتماٌ با اون ازدواج کنم و ...)

جمعه شب بود که از مشهد راه افتادیم تا بریم شهرستان مامانی و اونو ببینیم و فرداش دوباره برگردیم مشهد و شبم راه بیفتیم واسه تهران..

انقد حرص و جوش خوردم و گریه کردم خونه ی مامانی از دست سپهر که خدا می دونه..

شب ساعت 2 بود و منو پسر دائیم احسان ( داداش مهدی که کلاس پنجم بود ) با هم رو تخت خوابیده بودیم  و مامان و مامانی هم پائین تخت خوابیده بودن...

انقد اعصابم متشنج بود و داشت سرم منفجر می شد...

احساس کردم که سردم شده... سویشرتم رو پوشیدم و پتو رو هم رو سرم کشیدم ولی دیدم بازم سردمه..

مامان رو بیدار کردم و گفتم که واسه م یه پتوی دیگه بیاره... ولی بازم سردم بود و کم کم دندونام به هم می خورد و لرزش دست و پام رو نمی تونستم کنترل کنم..

مامان بابا رو بیدار کرد و بابا اومد پیشم و کم کم دائیم و زندائیامم بیدار شدن ( خونه ی مامانی اینا تو یه روستاست که البته الان شده شهرستان، و لب مرز ایران عشق آباده و یه خونه بزرگ به تمام معناست و دو تا دائی کوچیکامم همراه با زن و بچه هاشون هم تو اون خونه زندگی می کنن.... دائی کوچیکم که اسمش نادره و دو تا بچه داره و کار کشاورزی می کنه..... دائی بعدی هم اسمش بهمنه و تو بهداری همون روستا کار می کنه و در کنارش کاره کشاورزی هم می کنه و اونم 3 تا دختر داره و یکی هم تو راهه )

بابا به دائی بهمن گفت که برو یکی از این دکترا رو صدا کن که بیاد و دائی هم می گفت که دکتر رفته شهر و فردا صبح میاد و فقط دو تا دستیاراش که تو واسه آمبولانسن اینجان

بابام گفت که خوبه، همونو برو صدا کن

دائیمم که کمی غیرتیه برگشت گفت آخه زن نیستن که، دوتا پسر جوونن.... حالا منم تو اون وضعیت خنده مم گرفته

بابام که حسابی کلافه شده بود با صدای بلند گفت که خب،‌ باشه، همونا رو برو صدا کن دیگه...

15 دقیقه بعد صدای دائی میومد که می گفت اومدن.. بابا گفت خب پس چرا نمی گی بیان تو،... دائیمم می گفت اول یه روسری سر باران کن تا من بگم بیاد...... بابامم با حرص به مامان گفت سرش کن...

.

اومدن، ولی اگه نمی یومدن سنگین تر بودن چون هیچی نمی دونستن و هزار جور مریضی رو نام بردن.... اول فشارم رو گرفت و بعد اولی گفت مسموم شده...بعدی گفت،‌ تب و لرزم می شه.... بازم اولی گفت البته شاید تشنج کرده.... دومی گفت عصبی هم می تونه باشه..... و بابامم که از صداش مشخص بود که می خواد سر به تن جفتشون نباشه گفت حالا باید چی کار کنم....... یکیشون گفت فعلاٌ فلان قرص رو بهش بدید تا بعد ببینیم چی می شه... بابام گفت خب بدید دیگه....اونام گفتن که ما قرص نداریم....... حالا منم داشتم به حال و روز خودم می خندیدم که عجب آدمای ابلهی هستن و بد به روز اهالی این روستا...

رفتن و بابام منو بلند کرد و سه تا لیوان نبات داغ داد و گفت که بخوابم و منم گفتم که بغلم کن...سرم رو گذاشتم رو سینه ی بابام و بغضم ترکید........ چن لحظه بعدش هم حالم بهم خورد و دل و رودم رو اوردم بالا...

البته خودم می دونستم که همه ی اینا به خاطر اینه که به اندازه ی تمام عمرم داشتم حرص می خوردم و بیشتر به خاطر اینکه می خواستم چیزایی که وجود نداره رو به سپهر ثابت کنم و نمی تونستم...

تا صبح بین مامان و بابا خوابیده بودم و مامان دست راستم رو تو دستش گرفته بود و پارچه هم رو سرم می زاشت و بابام دست چپم رو گرفته بود و با دستمال اشکام رو پاک می کرد و من با اینکه غرق شده بودم بین این همه محبت خالصانه ولی دلم می خواست که سپهر کنارم بود و بیشتر از هر زمان دیگه ای به اون احتیاج داشتم....... تا صبح خوابم نمی برد و داشتم تو خیال خودم با سپهر دردو دل می کردم و....

.

.

.

.

خلاصه برگشتیم تهران و قرار شد که دوشنبه ش با سپهر همو ببینیم...

دوشنبه من از ساعت 10 تا 1 کلاس داشتم که به مامان گفته بودم از 9 تا 1:30.... مامان اینای سپهرم نهار خونه مون دعوت بودن ..

ساعت 8 از خونه زدم بیرون و سوار مینی بوس شدم و تا یه جا با مینی بوس رفتم و یه جا پیاده شدم که قرار بود سپهر بیاد..... تو ماشین منتظرم بود و  من فکر می کردم امروز قراره حسابی با هم دعوا کنیم که ال شد و بل شد و...

سوار ماشین شدم و با هم دس دادیم و سپهر همینطور دستم رو تو دستش نگه داشت و بهم نگاه کرد و بعد پیشونیم رو بوسید و گفت باران ،‌ نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.....

راه افتاد و یه چرخ تو شهر زدیم و ساعت 9:30 رفتیم روبه روی آموزشگاه و پارک کرد تا ساعت 10 بشه و من برم....

سپهر: باران،‌ دلم برات خیلی تنگ شده بودا..... چه قده تو باحال شدی...

_ من؟!!!!!

سپهر: آره

_ چیم باحال شده..

سپهر: خیلی ادا اطوار در میاری، دلم رو حسابی می بریا..

همین موقع تلفن زنگ زد و سپهر بهش نگاه کرد با ناراحتی سرش رو تکون داد وقتی ازش پرسیدم کی بود گفت تو چی فکر می کنی و منم گفتم مهسا...

( مهسا یه دختری هست که متولد 68 و خونه ی مامان بزرگش چشبیده به خونه ی مامان بزرگ سپهر تو شمال...اونطور که سپهر تا الان واسم تعریف کرده این بود که مهسا خیلی سپهر رو دوس داره و یه جورایی با سایه طرح دوستی ریخته بود و شماره ی خونه شون و اتاق سپهر و موبایلش رو از زیر زبون سایه بیرون کشیده بود و همش به سپهر  زنگ می زنه و می گه که دوسش داره و می خواد هر جور شده بهش برسه و.... خونه ی خود مهسا کرجه...)

_ من می خوام جواب بدم

سپهر: ولش کن..

_ چرا؟ من می خوام که حرف بزنم

سپهر: آخه می ترسم که حرفی بزنه و روابطمون رو بد کنه

_ باشه، هر جور که دوس داری

سپهر: بیا جواب بده، حالا فک می کنی واسه چی دارم این حرف رو می زنم...

گوشی رو می ده دستم و منم دکمه ش رو می زنم

_ بفرمائید

تلفن رو قطع می کنه و بعد از 30 ثانیه دوباره زنگ می زنه

_ بله

مهسا: سلام خانوم

_ سلام،‌بفرمائید

مهسا: ببخشید از اینکه وقتتون رو گرفتم، می تونم با سپهر خان صحبت کنم

_ شما؟!!!

مهسا: من یکی از دوستاشون هستم

_ به جا نیاوردم

مهسا: مگه قراره شما به جا بیارید؟

_ بله... من نامزدشون هستم

مهسا: جالبه، پس اگه نامزدشی باید منو خوب بشناسی..

_ خب، اره می شناسمت

مهسا: پس حالا گوشی رو بده بهش

_ دوس نداره با شما حرف بزنه

مهسا: دوس نداره یا جرات نداره

_ دوس نداره،‌پس انقد مزاحمش نشو

مهسا: تو این حرفا رو جلو باباشم می زنی؟

_ بله، چیزی نیست که بخوام از کسی پنهون کنم

مهسا: چه جالب...حالا منم می تونم اسم شریف شما رو بدونم

_ نخیر...

مهسا: خوبه...اگه تو نامزدشی پس باید بدونی که اون امروز ساعت 10 با من قرار داشته تو کرج،‌منم الان زنگ زدم که ببینم چرا نیومده...

_ تا اونجایی که من اطلاع دارم ، منو سپهر از صب تا عصر باهمیم..

مهسا: بله..... باشه..... خوشحال شدم صداتون رو شنیدم خانوم

_ منم همینطور

مهسا: خداحافظ

_ خداحافظ ( البته تا حالا سپهر بیشتر از 10 بار باهاش قرار گذاشته ولی سر قراراش نرفته و خیلی پیچوندتش ولی دختره انگار خیلی دوسش داره...)

.

.

تو خودمم،‌ یه حس بدی پیدا کردم.... واسه اینکه یه نفر دیگه م انقد دوسش داره...

دوباره تلفن زنگ می زنه و بازم خودشه و من گوشی رو بر می دارم

_ بله

مهسا: دوباره سلام

_ بفرمائید

مهسا: ببین خانوم، اگه لطف کنی و گوشی رو بدی بهش ..

_ گفتم که، دوس نداره باهات حرف بزنه..

مهسا: بذار من حرفم رو بزنم..من الان زنگ زدم خونه شون و سایه گفت که سپهر اصلاً نامزد نداره....پس ترو خدا گوشی رو بده بهش

( یه لحنی تو صداش بود که پر از خواهش و التماس بود و منو وادار کرد که گوشی رو بدم به سپهر...دلم به قد تمام دنیا گرفت و واسه مهسا دلم سوخت....)

سپهر گوشی رو گرفت و من کمی تا قسمتی می شنیدم که چی داره می گه.......مهسا داشت زجه می زد ، کاری که من تا حالا اینطور جلوی سپهر نکرده بودم

سپهر: بگو

مهسا تو خیلی نامردی، کثافت ، من دوستت داشتم..می فهمی... دوستت داشتم

سپهر: لطفاً درست صحبت کن

مهسا: تو کثافتی..تو نفهمیدی من چقد دوستت دارم؟!!!!...... تو جلوی اون، جلوی اون..

سپهر: خب... انقد فحش نده دختر...مگه من بهت گفته بودم که دوست دارم؟!!!! پس بی خودی القاب خودت رو به من نسبت نده...

مهسا:

( سپهر یه حرفی زد که دوس ندارم و روم نمی شه که بخوام اینجا بگم و حالم خیلی گرفته شد و تازه می فهمم که واقعاً از اول دوستیشم یه همچین برنامه ای داشته.....)

.

.

( بقیه ش مونده....)

 

شنبه 17 تیر ماه سال 1385

دیشب تا ساعتای 12 داشتم با دوس جونم حرف می زدم..... کلی اتفاقا افتاد و دلم گرفت....

ساعت 1 یا 1:30 بود که خواستم بخوابم،‌ چون کولر خرابه رفتم تا پنجره رو باز کنم...... برق خاموش بود و تا خواستم پا شم صدای دو تا بوق ممتد شنیدم.... فکر کردم سپهره، آخه هر شب که می یومد دم خونه،‌ اینطور بوق می زد تا من متوجه بشم که اومده.. اون روزا زیاد دور نیست،‌ تا 1 یا 2 ماه پیشم می یومد..... رفتم دم پنجره و بازش کردم و بیرون رو نگاه کردم ولی هیچکس نبود..... چشمم خورد به جای ماشینش،‌همونجایی که 1 سال شبا ماشینش رو اونجا پارک می کرد..... خیالاتی شدم که صداش رو شنیدم.... سرم رو گذاشتم رو دستم و زار زار گریه کردم...دلم به حال خودم سوخت...دلم به حال همه ی کسایی که  مثه خودمن سوخت....... اشکام می یومد.. اشکام از دل شکسته م می یومد....

شبا قبل از خواب،‌  هیمشه یادش می یوفتم... همه ش یاد دوستیمون می یوفتم......

همه ی این شهر واسم خاطره ست.. چون همه جا با هم رفتیم.... روزنامه فروشی شهران.... 35 متری گلستان..... کن.... فرحزاد...... ستاری..... اشرفی..... فردوس..... بوستان.... همه جا واسم خاطره ست.. همه ی این شهر نکبتی واسم خاطره ست.... دیگه دوس ندارم اینجا باشم... به بابام گفتم،‌ گفتم بابا از اینجا بریم،‌هر جا که باشه،‌فقط از اینجا بریم،‌ دیگه اینجا رو دوس ندارم...

دلم گرفته، این دل نکبتی م گرفته....

.

.


 

ماه در میاد که چی بشه

می خواد عزیز کی بشه

ماه در میاد چیکار کنه

باز آسمون رو تار کنه

نمی دونه تو هستی

به جای اون نشستی

نمی دونه تو ماهی

تو که رفیق راهی

عجب حکایتی شده

فکر تو عادتی شده

که از سرم نمی ره

که از سرم نمی ره

عجب روایتی شده

عشقت عبادتی شده

خدا ازم نگیره

خدا ازم نگیره

یه ماه می خواستم که دارم

ای ماه شام تارم

تویی رفیق راه من

ای غنچه ی بهارم

 


 

صب ساعت 6 ار خواب پا شدم... می خواستم کم کم حاضر شم تا برم کلاس... تا از رو تخت پا شدم چشام سیاهی رفت....رفتم تو دستشویی،‌ از چیزی که تو آینه می دیدم وحشت کردم... این هیولا کیه..... چشمام پف کرده بود و رگه های خون توش بود.... بهتر دیدم که کلاس نرم،‌ چون حالمم اصلاٌ خوب نبود....

دوباره سر جام دراز کشیدم و اشکام سرازیر شد....

ساعت 8:45 پا شدم و زنگ زدم و دوستم زو از خواب بیدار کردم.....

ساعت 9:30 سارا بهم زنگ زد و چون صدام گرفته بود گفت که چی شده و منم براش گفتم...کلی حرص خورد و به سپهر فحش داد....

ساعت 10:30 اومدیم خونه ی پریا اینا ( دختر عموم )  و سارا زنگ زد و باز باهام کار داشت...گفت از دیروز که خاله م اینا اونجا بودن ، راه می ره و می گه که این باران عجب دختر خوب و سنگینیه و کلی ازت تعریف می کنه..

بعدم با خنده گفت که فک کنم این خاله م تورو می خواد واسه علی بگیره ها..

بهش گفتم که سپهر کجاست؟ ..گفت که رفته دانشگاه تا جواب نمره هاش رو بگیره...گفتم ایشاالله که قبول می شه..

سارا یه آهی از تاسف کشید و گفت سپهر لیاقت نداره که دوسش داشته باشی...

.

.


 

خسته م،‌ از همه چی... فک می کنم مریض شدم...

 


 

   1      2      3    >>