پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی...

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات کاری بود...

دل من سخت شکست...

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی...

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود...

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود...

تو برو،

برو تا راحتتر

تکه‌های دل خود را آرام

سر هم بند زنم...

 


 

دلم گرفته نازنین.... نمی تونم گریه کنم...... گلایه دارم از خودم........ نمی تونم شکوه کنم

26 بهمن 1383....... 24 تیر 1385........ چه قد فاصله ست؟!!!....... 24 تیر...24 تیر...24 تیر..... هیچوقت از یادم نمی ره این تاریخ رو...

امروز واسه همیشه تموم شد و گذشت.... عمر دوستی مام به قدرت برق و باد گذشت ولی....

تموم شد.. همه چی... خیلی ساده....

 

 

سپهر: این آخرین باریه که با هم حرف می زنیم و همه چی تموم

_ تموم؟؟!!!!!

سپهر: آره

_ به همین ساده گی؟!!!!

سپهر: از اینم ساده تر.....

 

 

همه دورو بریام می گن که سپهر لیاقتم رو نداشت....

 

امیر: اون لیاقت نداشته که تو رو نگه داره.... ولی بدون حتماً چیز بهتری در انتظارته....

 

مرتضی: من همیشه به پریا می گفتم که سپهر لایق باران نیست... سپهر لیاقتت رو نداشت باران.... هنوز بچه بود، بچه هست.... باران، جدی می گم، من که یه پسرم می گم، تو هیچی کم نداشتی، نه اخلاقت بده، نه قیافه ی بدی داری و نه دختر وِلی هستی، سپهر نتونست تو رو نگه داره....... تو که تنها نیستی، من هستم، پریا هست.. دورو برت رو نگاه کن، خیلی ها هستن که دوستت دارن، من و پریا و بقیه ی اطرافیات...

 

پردیس: بهش فک نکن، اون حتی لیاقت فک کردن هم نداره باران...

 

 

باران.... باران..... باران....

 

یه حس کشنده و بدی دارم، خیلی بد....

آخه، به کی بگم، من هیچی واسش کم نذاشتم.... من واسه سپهر از خیلی چیزا گذشتم.... من به خاطرش خیلی چیزا رو زیر پام له کردم.... زیر پاهاش گذاشتم تا له کرد.....

 

امروز خیلی بد بود، خیلی....

وقتی بهش گفتم سپهر، جدی و راست و بدون دروغ بگو که الان چه حسی نسبت بهم داری؟... دوسم داری؟ دوسم نداری؟ بدت می یاد؟ خوشت میاد؟

می دونید چی گفت... وای، خدای من......

سپهر: بگم؟!!!! ناراحت نمی شی؟!!!!

_ بگو... ناراحت نمی شم

سپهر: هیچ حسی...

 

هیچ حسی....هیچ حسی..... هیچ حسی..... هیچ حسی........ خــــــــــدااااااااایــــــــا، به کی بگم که الان چی دارم   می کشم.....

چه قد الان محتاج یه آغوشم که درکم کنه.... چه قد دوس داشتم یکی کنارم بود که بغلش می کردم و همه ی عقده های دلم رو خالی می کردم...... خدایا... دلم رو شکوند، دلم رو شکوند........نمی خوام دلش بشکنه، ولی می خوام یه ذره از این حسی که من داشتم رو بفهمه....

 

دلم گرفته، خیلی.... دوس دارم خودم هم تموم شم...... من باختم؟!!!!!!!!! کجا خراب کردم؟!!! کجا؟!!

کاش می فهمید، می فهمید...می فهمید...

 

حالم بده...بد...بد....

دوس دارم داد بزنم، دوس دارم...

خدایا، من بد .. من بنده ی ناخلف... من بنده ی گناه کار.... من، یه آدم بی چشم و رو....... ولی تو خدایی، خدااااا.....بهم نشون بده که ...... می فهمه.....

خدایا، من کفر نمی کنم، شک ندارم که حکمتی بوده که ازش جدا شدم ولی....

نمی دونم، هیچی نمی دونم....

 


 

 

امروز دوشنبه ست، تلفنم 2،3 روزه که قطعه، دیروز با مامان رفتیم پول ریختیم ولی وصل نشد... مامان امروز مهدی رو فرستاد بره ببینه چرا وصل نشد که گفتن خططون خرابه...

دارم می پوسم.... تنها کسی که باهاش حرف می زنم امیره، اونم با موبایل که براش sms می زنم....اگه امیر هم نبود که دیگه دق می کردم...

.

دیشب داشتم واسه امیر sms می زدم که یهو برام یه پیغام اومد و فک کردم امیره ولی شماره ی سپهر بود.....

سپهر: چراغت خاموشه، خوابیدی؟

شوکه شدم، فک نمی کردم اینجا باشه.. از پنجره بیرون رو نگاه کردم، اومده بود اینجا و جای همیشه گی پارک کرده بود و تو ماشین بود...

براش شعره بالا رو نوشتم ( ما گذشتیم و گذشت.....)

برام نوشت که همه چی تقصیر خودت بود و منم گفتم باشه، مثه همیشه همه تقصیر منه...

چیزی ننوشت و فک کردم که رفته، پا شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم، از ماشین پیاده شده بود و تکیه داده بود به ماشین و رو زمین نشسته بود و داشت سیگار می کشید ( همون شنبه بهم گفت که سیگارم می کشیده... 4، 5 ساله که می کشیده..... بهم گفت، به خاطر خودت ترک می کردم وبه خاطر خودتم باز می کشیدم......)

داشتم سکته می کردم... آخه هم همسایه بغلیمون و هم همسایه روبرومون مغازه دارن و آدمای فضولی هستن و کافی بود که سپهر رو با این وضع می دیدن و دیگه آبروم رفته بود ( آخه همه می شناسنش، بالاخره هفته ای یه روز با مامانش اینا اینجا بودن و تو محل می شناسنش.... ...ساعت 1 یا 2  شب بود و ...)

قلبم داشت از جا کنده می شد... برا امیر نوشتم که سپهر اینجاست و انگار حالشم خوب نیست و چیزی خورده، چی کار کنم؟

برام نوشت که اگه صلاح می دونی برو ببین چشه، ولی حواست باشه خامش نشی.....

منم که نمی تونستم برم، مامان اینا خواب بودن ولی مهدی و باربد و رامین بیدار بودن....

برا امیر نوشتم که نه ، نمی تونم برم.... چی کار کنم و....

برام نوشت من یه پسرم و خوب می دونم که اومده منت کشی، ولی دوروز دیگه همینی می شه که بود.. بهم گفت گولش رو نخوری.....

برا سپهر نوشتم که سپهر، حالت خوب نیست؟ می خوای فردا با هم صحبت کنیم؟ پاشو برو خونه.. زشته اینجا نشستی...

ولی همینطور اونجا بود و نه پا می شد که بره و نه چیزی می نوشت...

برام نوشت من مثه تو نیستم که بخوام واقعاً برم...

نوشتم منظورت چیه؟ یعنی چی که نمی خوای بری؟

گفت که باران، من با تو هستم داغون می شم.. بدون توام داغون می شم... ولی با تو بودن اعصابم رو خورد می کنه... من غیرت دارم، دوس ندارم خیلی کارا رو بکنی.. نوشت باران، فک کن، اگه همین قدر که حرف می زنی، عمل می کنی، بهم زنگ بزن...

براش نوشتم که من باید دیگه چی کار کنم؟ باید چی کار می کردم؟ باید چه طوری بهت ثابت می کردم که خیلی کارا رو نکردم.... ( این یه جریانه که برمی گرده به تابستون سال پیش... سام...دوست پریا بود که واسم درد سر شد و بعد تعریف می کنم...)

برام نوشت که تو فقط حرفای قشنگی می زدی، در حالی که من این چیزا رو ازت نمی خواستم... من فقط می خواستم خیلی چیزا رو عمل کنی..... می خواست اهل کار باشی نه حرف...

.

دیدم که همینطوری اونجاست.. بابام بیدار شده بود و صداش می یومد، داشتم سکته می کردم که هر آن نکنه سپهر رو ببینه با اون وضع...

رفتم پشت پنجره، هنوز اونجا بود.... یه دفعه مثه اینکه کسی کبریت روشن کرد و سیگارش رو روشن کرد، تو ماشین روشن شد و فهمیدم با علی اومده.. کفرم درومد...

( همون شنبه که داشتم با سپهر حرف می زدم گفت که باران، خاله م خیلی دوستت داره و می گفت که اگه علی لیسانس داشت همین فردا می رفتیم واسه علی از باران خواستگاری می کردیم.. گفت که من می فهمم، علی هم خیلی خاطرت رو می خواد و وفتی مامانش این حرفا رو میزد هی قرمز شد، سفید شد، لپاش گل انداخت و ...... منم کم از علی بدم می یومد، با این حرفش بیشترم شد... حالا واقعاً اعصابم خورد بود که چرا علی رو هم با خودش اورده....)

.

براش نوشتم که سپهر جان، تو حالت خوب نیست، برو خونه، بعداً با هم حرف می زنیم.... پاشو برو، خواهشاً.....

برام نوشت که پس من منتظر می مونم.... و خداحافظی کرد و رفت و من یه نفس عمیق از ته دلم کشیدم.....

نمی دونم، دیگه دوسش ندارم... انگار با اون حرفش ( هیچ احساسی نسبت بهت ندارم ) یه آبی بود بر آتیش عشقم و احساسم.... نمی دونم.... شایدم........ بهش زنگ نزدم، نمی خوامم زنگ بزنم.....

سپهر دلم رو شکوند، بد شکوند....

.

.

.

از امیر بگم که یه دوست خوبه و دوست داشتنی.... وقتی باهاش حرف می زنم آروم می شم و....

بهتره نگم که چه طوری باهاش آشنا شدم، چون دوست دختراش می پرن ( چشمک)

فقط اینجا می خوام ازش تشکر کنم..... و بگم برام یه دوست خوبه.. خیلی خوب...

.

.

برام دعا کنید که دانشگاه علمی کاربردی قبول شم... یکی یا دو هفته دیگه جوابش می یاد و ....

.

.

.

.

راستی، دیروز داشتم با خودم فک می کردم که من واسه سپهر خیلی کارا کردم و ... من خیلی آدم مغروری بودم و به خاطر سپهر حتی غرورم رو خورد کردم و شکوندم.... یه دفعه یاد حرف حمید افتادم که دو سه سال پیش بهم گفت....

باران، تنها چیزی که مهمه تو این زمونه غروره، غرور.... باران؛ من به خاطر تو غرورم رو که با ارزش ترین چیزم بود رو خورد کردم، بفهم....... فقط امیدوارم که هیچوقت شکستن غرورت رو نبینی.....

 

فک کنم نفرینش منو گرفته.... منم شکست غرورم رو دیدم....