چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری...... چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه باز زیر آوار غرورش همه وجودت له شده......چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی...... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوستش داری......
.
.
.
گفتم شاید ندیدنت
از خاطرت دورم کنه
دیدم ندیدنت فقط
می تونه که کورم کنه
گفتم صدات رو نشنوم
شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات
نیستش صدای دیگری
ندیدن و نشنیدنت
عشقت رو از یادم نبرد
فقط دونستم بی تو دل
پرپر شد و گم شد و مرد
بعد از تو باغ لحظه هام
حتی یه غنچه گل نداد
همه ش می گفتم با خودم
نکنه بمیرم و نیاد
امروزا محتاج توام
من نمی گم، دلم می گه
فردا اگه بازم نیاد
چه فایده نوش دارو دیگه
ندیدن و نشنیدنت
عشقت رو از یادم نبرد
فقط دونستم بی تو دل
پرپر شد و گم شد و مرد
.
.
همینطوری دارم روزام رو می گذرونم و ...
دلم آشوبه... دیشب خوابش رو دیدم که بهم می گه چرا حلقه ای رو که برات خریدم از دستت در نمی یاری؟!! مگه همه چی بین منو تو تموم نشده؟!!!!
دیشب شاید بیشتر از ده بار از خواب پریدم و باز که خوابیدم خوابش رو دیدم.... خوابای جورواجور و ناجور..... همه ش تو فکرشم..
وقتی اون روز بهم گفت که 4،5 ساله که سیگار می کشه، هزارتا خاطره ریخت تو سرم...
روز اولی که رفتم خونه شون و بهش گفتم چرا دهنت بوی سیگار می ده و با حالت حق به جانب بهم گفت که یعنی منظورت اینه که من سیگار می کشم؟!!! و منم گفتم که نه و فقط به نظرم اینطور اومد..
یا موقعی که با سارا تحقیق کامپیوترمون رو نوشته بودیم و فرداش قرار بود سپهر بیاد و ازم بگیره و بره چاپ کنه..وقتی برگشت، فوری اومد تو اتاقم و گفت باران، من بوی سیگار می دم و منم بو کردم و گفتم نه؛ چه طور؟!!! بهم گفت آخه صاحاب مغازه یه سره سیگار می کشید و منم گفتم الان بابات فک نکنه من کشیدم...
من چه قد احمق بودم، چه قد...
این روزا حالم زیاد خوب نیست... همه ش باید نقش بازی کنم، نقش یه آدم بی خیال که انگار اصلاٌ براش مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و به درک که سپهر رفته.... ولی نمی شه.....
یه مدت سپهر همه چی من شده بود و به این راحتی ها نمی تونم فراموشش کنم... زندگی م بود، به خاطرش خیلی چیزا رو گذاشته بودم کنار.. از همه چی گذشته بودم.... دوس نداشت تنها برم بیرون، گفتم چشم.... دوس نداشت خونه دوستام برم، گفتم چشم..... دوس نداشت لباسم زیاد کوتاه باشه، گفتم چشم.... دوس نداشت......
نمی دونم، نمی دونم باید چی کار کنم... دلم تنگه، خیلی تنگه....
به یه نفر محتاجم..... یه نفر که جزو دوستام نباشه ( منظورم دوستای دورو برمه ) .. یه نفر که ازم بزرگتر باشه، عاقل تر باشه...
ای خدا....



