جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 تیر ماه سال 1385

۱۵ دقیقه ای می شد که از اینترنت اومده بودم بیرون که سپهر زنگ زد.... باورم نمی شد که زنگ زده باشه..فک می کردم که دیگه همه چی به آخر رسیده...

صداش خیلی گرفته بود و غمگین

دلم یه دفعه پر کشید به سمتش.... دلم گرفت..... دلم هوای حرفای مهربون و شوخیا و خنده هاش رو کرد... ولی خیلی غمگین بود...

۵ دقیقه بیشتر با هم حرف نزدیم.. گفت که زنگ زده بود تا حالم رو بپرسه و منم ازش تشکر کردم که این کار رو کرده...

 

سه شنبه 6 تیر ماه سال 1385

یه بغض لعنتی راه گلوم رو بسته و اجازه ی اینو نمی ده که درست نفس بکشم….. واسه اینکه جلوی گریه م رو پیش مامان بگیرم تند تند نفس می کشم…. دلم می خواد قوی باشم… دلم می خواد محکم و صبور باشم.. دلم می خواد…

اصلاً دیگه حوصله ی این رو ندارم که بگم تو این چن روز چی شد و چی کار کردم، البته تا قبل از اینکه این جریان پیش بیاد…

فقط از اینجا بگم که من و سپهر از هم جدا شدیم، اونم موقتاً ( شایدم دائمی بشه..)

هنوز تو شکم ، نه بابت جدا شدنم ، بلکه بابت حرفایی که سپهر بهم زد و عیناً حرفای 8 ماه پیش مامان تو گوشم صدا می کرد….

از یکشنبه بهش زنگ نزدم و فقط بهش گفتم که دوشنبه وقتی امتحانش رو داد و برگشت بهم زنگ بزنه…… ساعت 5:30 بود که زنگ زد ولی من صدای تلفن رو نشنیده بودم…. ساعت 6 به گوشیش زنگ زدم ولی بر نداشت… بعد از نیم ساعت زنگ زد… گوشی رو برداشتم

_ سلاااااام

سپهر: سلام

_ خوبی؟

سپهر: مرسی..کجا بودی زنگ زدم؟

_ خونه، ولی نشنیدم…. تو چرا گوشی رو بر نداشتی؟

سپهر:منم تو پذیرایی بودم و صدای گوشیم رو نشنیدم…

_ چیزی شده؟

سپهر: نه، چه طور!!!

_ آخه انگار کسلی

سپهر: نه، خسته ام..

_ خسته نباشید.. راستی، امتحانت رو خوب دادی؟

سپهر : ای، بد نبود..

_ یعنی بیست..

سپهر: نه، نم…

_ آها، 19/75

سپهر: اَه، ول کن دیگه، حالا یه چندی می شم دیگه، همش ر...

_ خب حالا، چرا اینطوری باهام حرف می زنی..( خیلی دلم گرفت..)

یه چن دقیقه ای ساکت بودیم و حرف نمی زدیم تا اینکه من گفتم..

_ انگاری ناراحتی ، کسلی...یه چیزی بگو

سپهر: می دونی، به نظرم بهتره اون فکر تو رو عملی کنیم

_ کدوم!!!!

سپهر: همین که یه مدت با هم حرف نزنیم

_ چی شد، به این فکر افتادی

سپهر: خب، بهتره اینطوری کنیم... میدونی، دیگه احساسم نسبت بهت مثه قبل نیست.... حرف زدنم عوض شده، دارم خودم رو می گما.... اینطوری بهتره..... توام بشین فکر کن

_ به چی؟!!

سپهر: به خیلی چیزا..

_ باشه.. ( دوس نداشتم حرفش رو ادامه بده..)

سپهر: خب ، چقد...

_ تو بگو..

سپهر: من از تو پرسیدم..

_ یه ماه خوبه

سپهر: نه..

_ خب خودت بگو دیگه..

سپهر:دو ماه...

_ باشه.... اصلاً می خوای کل تابستون...

سپهر: مسخره می کنی؟!!!!

_ نه، چرا مسخره، خب کل تابستون از هم دور باشیم دیگه...

سپهر: باشه

_ ( دوس دارم زار بزنما..)

سپهر: ببین باران جان، بهتره خوب فکر کنی و از روی عقل تصمیم بگیری.. احساست رو بذار کنار، همه ی زندگی دوس داشتن نیست.. من دیشب تا صبح داشتم فک می کردم..

_ یعنی چی سپهر!!!

سپهر: ببین به این فک کن که من تا درسم تموم شه ، سنم می شه 25 سال، دو سالم سربازی، شدم 27، 28 سال... تا بخوام خودم رو تکون بدم و کار درس حسابی پیدا کنم..

_ چی شد؟!!! قبلنا یه حرفای دیگه می زدی...

سپهر:بذار حرفم تموم شه...تو اگه بخوای صبر کنی، تا اون موقع خودتم 28 سالت شده، یعنی می خوای تا اون موقع صبر کنی؟!! من دوس ندارم که تو بهترین موقعیتات رو به خاطر من از دست بدی.. تو الانشم خواستگارای مناسبی داری... خیلی نامردیه که بخوای 7،8 سال به خاطر من صبر کنی و آخرشم هیچی به هیچی.. اون موقع هس..

_ یعنی چی هیچی به هیچی؟

سپهر: بالاخره اتفاقه.. تو این مدت ممکنه خیلی اتفاقا بیفته...

_ حرفای جدید می زنی..

سپهر: ببین باران، می دونم که قبلنا چیز دیگه گفتیم بهم.. ولی... ولی باران اون حرفا، اون قول وقرارا رو بذار به حساب بچه گیمون... به حساب بچگی جفتمون...

( اشکم سرازیر می شه...)

سپهر: باران، فکر نکن که من این حرفا رو می زنم که تورو از سرم وا کنما..نه.. اصلاً اینطور نیست.. ما دوباره از مهر دوستیمون رو مثه قبل شروع می کنیم.. ولی با این تقاوت که اگه تو این وقتا یه خواستگار خوب واست پیدا شد که از همه نظر عالی بود قبولش کن.. بالاخره من می فهمم و خوب بود باید بله رو بگی

_ ( هه...) باشه.. توام همین کار رو کن

سپهر: البته دختر خوب مثه تو پیدا نمی شه..

_ خیلی هستن..

سپهر:چی؟!!!

_ هیچی...

سپهر: ولی انگار یه چیزی گفتی

_ ( با حرص می گم) گفتم خیلی هستش

سپهر: حالا.... باران، می دونی مشکل اصلی ما چیه؟!!!..... ( چیزی نمی گم)  اختلاف سنیمونه...اگه تو متولد 68، 69 هم بودی خوب بود و من این نگرانی که دارم نداشتم..

_ ( خنده م می گیره..)

سکوت........ سکوت...... سکوت....

سپهر: چرا چیزی نمی گی؟

( گریه م گرفته و می دونم که اگه حرفی بزنم صدام بد می لرزه، واسه همین بهش می گم گوشی تا خودم رو کنترل کنم و بتونم با آرامش باهاش حرف بزنم....)

_ به نظر من...... همه ی اینا..... به خاطر .... به خاطر اینه که..... روابطمون خیلی به هم نزدیک شدش....

سپهر: دقیقاً....... البته همه ش هم این نبود و نیست...

 

سکوت.... سکوت.....سکوت.... سکوت...

سپهر: خب... این همه ی حرفاییه که باید می زدم..... دیگه حرفی نمونده..

_ باشه... مراقب خودت باش

سپهر: توام مواظب باش عزیزم..

_ خداحافظ..

سپهر: باران..

_ بله..

سپهر: باران، این حرفا رو به حساب این نذاری که زیر سرم بلند شده و می خوام ولت کنم..نه.. ما دوباره از مهر شروع می کنیم ولی با یه طرز فکر دیگه.....

_

سپهر:

_ خداحافظ

سپهر: خداحافظ....

.

.

.

.

.

یاد حرفای مامان می افتم.. حرفایی که دی ماه بهم گفته بود و وقتی به سپهر گفتم گفت که مامانت اشتباه می کنه و.....

 

مامان: باران، بیا اینجا کارت دارم

_ بله...

مامان: باران، واسه چی خواستگارات رو رد می کنی

_ یعنی چی واسه چی؟!!! می خوای به همشون بگم بله!!!!

مامان: نخیر... منظورم این نبود.... با کسی قول وقرار گذاشتی؟!!

_ چطور؟!!!

مامان: جواب سوال منو بده...

_ نه

مامان: ببین باران، می خواستم بگم یه وقت با سپهر قول وقراری نذاشته باشی... اگه با سپهر حرفی زدید و .... بدون همه ی اینا از رو سادگی و بچه گیه....

_ مامان..

مامان: بذار حرف بزنم..... ببین، تو می خوای چن سال به پاش صبر کنی؟!!! من که می دونم، مهوش الان واسه سپهر زن نمی گیره..اووووه، کو تا درس سپهر تموم شه و بره سر کار و .... تازه، سربازیش یادم رفت....باران، فقط زندگی دوس داشتن و عشق نیست... زندگی چیزای دیگه هم هست.. به قول معروف، گشنگی نکشیدی تا عاشقی یادت بره..... باران ، دختر، به خاطر سپهر خواستگارات رو رد نکن...... یه روز می رسه که دو دستی می زنی تو سر خودت و می گی دیدی چه کلاه گشادی رفت سرم!!!! از کجا معلوم چن سال دیگه بخواد بیاد تورو بگیره!!!!!....... باران، بچه نباش، خوب فکر کن....

.

.

.

.

.


 

 آخه چطوری باید به سپهر بگم که من دوس ندارم... نه که دوس نداشته باشم ولی... ولی بعد از اون نمی تون٬ نمی تونم با کسی حرفی از ازدواج بزنم.... من دختر خوبی نیستم.... من دختری هستم که زود اسیر شیطون شدم و خودم رو فروختم...... من....من....

.

امروز صبح ٬ سر سجاده انقد گریه کردم و از خدا خواستم که منو ببخشه و راه درست رو بهم نشون بده....

من هنوزم سپهر رو دوس دارم.... شایدم بهش وابسته شدم!!!!

 


 

توی آینه خودت رو ببین چه زود زود

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذار که تو اوج جوونی غبار غم

بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

تا آخر عمرت داگه تنها باشی اون نمی یاد

خودش می گفت یه روز می زاره می ره

خودش می گفت یه روز خاطره هات رو می بره از یاد

آخه دل من دل دیوونه ی من....

 

این شعر چقدر منو یاد خودم و سپهر میندازه....

 

 


 

باد تندی وزید و زمزمه اش را خاموش کرد. کاش می دانست که نمی بایست به برگ های پاییزی دل سپرد ... و عشقش زیر پای عابران، له شد..

 


.

خدایااااااااا٬‌شکرت..... من راضی م به رضای تو....

 

جمعه 2 تیر ماه سال 1385

کفرم رو مامان بدجور درآورده...حسابی اعصابم خورده

ما الان خونه ی دختر عموی باباییم٬ جمعمون جمعه و دور همیم..ما از دیروز صبح اومدیم اینجا

حدود ۲ ساعت پیش عروس عموی بابام گفت که بریم باغ فلان کس که دعوتمون کرده...به بابا اینا گفتیم ولی پسر عموی بابا گفت که ما مردا می ریم و شماها صلاح نیست بیاید!!!! گفت الان اونجا کارگرا هستند و نمی خواد شما بیاین..

دختر عموی منم که ( پریا ) اند پرروست کلی دادو بیداد کرد که این چه وضعشه و یعنی چی و ....( پریا یه ۳ سال از من کوچکتره و امسال می ره سوم دبیرستان ولی قیافته ن سن من نشون می ده..)

خلاصه باباش گفت که خوب بابا تو و باران هم با ما بیاین٬ منم که کلاْ نمی خواستم بریم و حوصله نداشتم گفتم نه من نمی یام

بلافاصله مامان برگشت ( جلوی اون همه آدم ) گفت: نه٬‌ من اجازه نمی دم باران بیاد٬‌چه معنی داره و ....

انگاری که من گفتم می خوام بیام...منم که کفری شده بودم برگشتم گفتم که مثه اینکه نشنیدی٬‌منم گفتم که نمی یام...

حالا هی عموم اسرار می کرد که بیاید٬‌یه کم که گذشت مامان گفت که حالا اگه سپیده و سعیده بیان منم می زارم که باران بیاد ( سپیده و سعیده و سهراب بچه های دختر عموی بابامن که باباشون شهید شده...سپیده ۲۵ سالشه.. سعیده ۲۲ سالشه و سهرابم ۲۷ سالشه که ازدواج کرده و یه بچه ی ۱ ساله هم داره..سپیده هم تو عقده و ۲ ماه دیگه عروسیشه )

منم دیگه داشتم از عصبانیت منفجر می شدم که مامانم داره جلو اینا منو کوچیک می کنه... می خواستم داد بزنم سرشا....... آخه مامان اینای همشون هیچ حرفی نمی زدن و گفتن هر جور که بچه هامون دوس دارن٬ ....

خلاصه اینکه همه ی دخترا پا شدن و رفتن و فقط مامانا موندن و هر چی هم اصرار کردن که توام بیا منم گفتم که نمی یام

جالب اینه که مامانم بازم جلو اونا سر من داد می زنه که دختر چرا لج می کنی٬‌پا شو برو و باید این همه آدم منتت رو بکشن؟!!!

با مامانم یه دعوای حسابی کردم و الانم باهاش حرف نمی زنم... البته همه هم از دستم دلخور شدن...

انقد اعصابم خورد بود که سر بابابزرگم که برگشت گفت باران جان چرا نمیری؟ ٬ داد زدم و گفتم نمیرم دیگه٬ ...

مامان اعصابم رو خورد کرده٬‌انگار من بچه هستم... بابا٬‌بالاخره منم یه غروری دارم و ناسلامتی داره ۲۰ سالم می شه....دوس دارم سرم رو بزنم به دیوار

من تنها م و حوصله م حسابی سر رفته و کلی هم کفری ام.....اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

<<    1      2      3