![]() |
![]() |
![]() |
رفتیم مسافرت... از سه شنبه صبح زود تا دیروز که جمعه بود.... من بودم، مامان، بابا، باربد، مهدی، سایه، سپهر، عمو رضا و خاله مهوش....
مامان حسابی حالم رو گرفت و دوس نداشتم اصلاً ریختش رو ببینم... چپ می رفتم، راست می رفتم روم زوم کرده بود و هی چش غره می رفت .. بابا هم که بدتر از اون شده بود، مامان حسابی مخش رو شست شو داده بود.... اعصابم رو حسابی خورد کردن و اشکم رو دراوردن
تو سفر خیلی چیزا پیش اومد و من سردرگم بودم....
وقتی با مهدی می گفتیم و می خندیدیم با اخمای سپهر مواجه می شدم که کارد می زدی خونش هم در نمی یومد.....
حالا یه اتفاقایی افتاد که دیروز موقع برگشت سپهر قهر کرد و خودش تنها راه افتاد تا بیاد....
تو اصفهان بودیم و کنار گز کرمانی واستادیم تا در مغازه باز شه و خرید کنیم و راه بیوفتیم..... مامان از ماشین پیاده شد و رفت پیش خاله مهوش که داشت گریه می کرد و منم رفتم و سوار ماشینشون شدم و از گریه ی خاله مهوش منم گریه کردم و خاله مهوش با یه حالتی بهم نگاه می کرد که دلم رو آتیش می زد...
خرید کردن و من می خواستم از ماشین پیاده شم و برم تو ماشین خودمون که خاله مهوش گفت باران تو پیش ما بشین....
من بودم و سایه و خاله مهوش و عمو رضا....
تو راه بودیم و من داشتم دماغم رو بالا می کشیدم که عمو رضا یه دفعه گفت:
باران، تو یه کم با سپهر حرف بزن بلکه اخلاقش رو درست کنه.. دیگه انقد زود عصبانی نشه...( با یه حالی این حرف رو زد که انگار من آخرین امیدم و همه درا بسته ست..)
_ به حرف من که گوش نمی ده...
عمو رضا: خیلی بده که به حرف تو گوش نمی ده... یه کاری کن که رو حرفت حساب کنه....
( دلم خیلی سوخت براشون... به قول خاله مهوش که اونام همین یه پسر رو دارن....... سپهر زود عصبانی می شه و زودم آتیشش می خوابه ولی وقتی عصبانیه دیگه هیچی....)
.
.
امروزم سپهر اومد دم کلاس دنبالم... دیشب زنگ زد بهم و با هم دعوامون شد و منم گفتم که می خوام بخوابم...... شب برام sms زد و منم گفتم بله
سپهر: دروغگو.. تو که گفتی می خوام بخوابم، پس چی شد؟!!!!
_ دروغ نگفتم.. خوابم پرید...
( سرم خیلی درد می کردو منم سه چهارتا استومینفن کدئین خورده بودم حالم حسابی بد شده بود، دو تا قرص ضد حساسیتم خورده بودم... حالم حسابی بد شده بود...)
سپهر: باران، حرف دلت رو بزن، می خوام ببینم تو دلت چی می گذره...
_ حرف دلم؟!!! ..... حرف دل من که مهم نیست...
سپهر: باران، یه بار شد با دلت با من حرف بزنی؟!!.. یه بار شد با دلت باهام دوست باشی؟!!.... می خوام ببینم تو دلت چیه.. از اول بگو، بهم می خوام از دلت بگی...
_ هر چند که می دونم به حرفام می خندی ولی بهت می گم ...
_ از اون عیدی می گم که می خواستی باهام حرف بزنی.. علی اومد و گفت باران بیا مامانت کارت داره.. من اومدم و علی گفت برو تو ماشین سپهر باهات کار داره...
_ تو اون تاریکی ترسیدم که بیام... به علی گفتم که بهش بگو خودش بیاد... تو اومدی و گفتی دیگه به مام اعتماد نداری.... گفتم بگو کار دارم... توام گفتی کار من واسه یه دقیقه دو دقیقه نیست، اگه کار داری برو... منم رفتم..
_ فهمیده بودم دیگه که چی می خوای بگی... اصلاً ازت بدم می یومد.. دوست نداشتم که بهم حرفت رو بگی
_ ولی تو انقد گفتی، انقد اومدی رفتی، به پریا گفتی که بهم بگه، انقد سیریش شدی که منم گفتم بذار باهاش دوست شم... اصلاً ازت خوشم نمی یومد..
_ روزی هم که بهت جواب دادم، دلم داشت کنده می شد، اصلاٌ انگار عذاب وجدان گرفته بودم.. رفتم استخاره گرفتم و اتفاقاٌ خوبم اومد، خیلی خوب..
_اصلاً دوس نداشتم باهات بیام بیرون... دوس نداشتم دستم رو بگیری و من همیشه بازوت رو می گرفتم.. چندشم می شد دستم رو می گرفتی
_ اون اولا اصلاٌ واسم مهم نبودی... برام مهم نبود سونیا رو دوس داشتی یا مهرسا یا مهدیه... حتی خودم هی ازت می پرسیدم که چی شد و چه قد دوسش داشتی و....
_ ولی خب، من که دلم از سنگ نبود، دیگه وقتی ازشون حرف می زدی بدم می یومد.. دیگه وقتی می رفتیم بیرون و یکی رو نگاه می کردی حسودیم می شد.. دیگه برام مهم بودی... دیگه دوستت داشتم...
_ با هم خوب بودیم... خیلی کارا رو کردم واسه اینکه بهم نزدیک شیم.. واسه اینکه تو مال من باشی...
_ ولی نمی دونستم که این کارا، اینا یه روزی عامل تهدیدم می شه.. یه روزی باعث می شه بهم بگی *نده و برام تو این راه آرزوی موفقیت کنی...
سپهر: همین
_ همین
سپهر: واقعاٌ که باران.. .. دلم داره از جاش کنده می شه.. فردا باید ببینمت و باهات حرف بزنم...
.
.
امروز همو دیدیم.... بهم گفت که من این حرفا رو می تونستم از خیلی قبل رو در رو هم بهش بزنم.... بهم گفت که با یه دختر دیگه تو دانشگاه دوست شده و اگه من درست شم اونو می زاره کنار....
گفتم اخلاق من درسته و بهتر از این نمی شم... گفتم من تو اخلاقم ایرادی نمی بینم...
دیگه تا خونه حرفی نزد و پیاده شدم....
.
.
دیگه هر کاری می کنم تو دلم اون دوس داشتن رو نمی بینم..... نمی دونم
.
امروز تا از خواب پا شدم حالم بد بود.... می خواستم برم کلاس ، سوار تاکسی شدم که برم .. دهنم خشک خشک بود، نمی تونستم نفس بکشم..یه اپسیلون آب تو دهنم نبود... دیدم واقعاً دارم خفه می شم...گفتم آقا نگه دار...پیاده شدم و یه بطری آب گرفتم و حالم خوب شد...... صبحم می خواستم مداد بکشم تو چشما ولی کشیده نشد، اب تو بدنم نبود......
نمی دونم به خاطر خوردن اون قرصا بود یا..... آخه صدامم در نمی یومد و نمی تونستم صحبت کنم... خلاصه که داشتم می مردم....... ای کاش هم که می مرد....
.
.
نمی دونم چرا اینطوری شدم... دیگه هیچی بهم امید نمی ده.... حتی دانشگاه.. اولا شوق و ذوق رفتن داشتم ولی الان بی حس بی حسم.... نمی دونم.....
تنها کسی که باهاش درست حسابی حرف می زنم و دلم براش تنگ می شه امیره.... دیگه از همه بدم می یاد.. حوصله ی مامان رو ندارم... نمی تونم باهاش درست صحبت کنم..به قول بابا مثه سگ پاچه می گیرم.....
الان تو کافی نتم....
از کلاس نقاشی میام ...... حسابی کلافه ام.......
از ۹ شهریور کلاسای دانشگاه م شروع می شه و..... یه جوری ام.... اولاش شوق داشتما ولی الان نمی دونم چرا.....
یه طوری ام... یه حسی دارم.... نمی تونم اینجا بگم که چی .... نه که نخوام ولی باید برم....
فردا روز تولدمه..... امیر خیلی خوشحالم کرد..
خیلی ازت ممنونم امیر جان......
.
.
دوست دارم می دونی
که این کار دله گناهه من نیست
تقصیر دله گناه من نیست
.
.
اما با تمام خستگی هام باز هم نمی توانم فراموشت کنم، نمی توانم از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.. دوست دارم تو را در آغوش بگیرم اما حیف که نمی توانم.. اگر شوق دیدن تو نبود، هیچگاه چشمانم را باز نمی کردم .. خسته ام، دوست دارم هر روز بر باشکوه ترین قله ی زندگی بایستم و با تمام وجودم به تو سلام کنم ، به تو بگویم نازنینم دوستت دارم و با تمام وجودم به تو وابسته ام....
.
.
نمی دونم چه مرگم شده..... یه طوری م.... اولاش اینجور نبودماا ولی کم کم فک می کنم که دارم .....
می خوام این حس رو تو خودم بکشم چون من لایق نیستم...... باید تو خودم خفه ش کنم چون....
نمی دونم..... یه چیزایی هست که نمی دونم چه طور بگم و چی بگم و ....
اه... به خشکی شانس.... اه.... خدایا....
.
.
.
باید با خودم کنار بیام..... من، من.... من به خودم قول دادم که.....
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندرو بغیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه، بر درخت تر کسی تبر نمی زند.
.
.
امروز فهمیدم که زندگی خراب است، آرزو سراب است.. امروز فهمیدم که گل ها هم می توانند سنگدل باشند و شمع ها هم می توانند بال و پر پروانه ها را در خود بسوزانند.
.
.
از سپهر متنفرم... یه حرفی بهم زد که همه چی، همه ی اون علایق دود شد و رفت هوا.... بهم چیزی گفت که سوختم و دلم ... این دل واموندم که همه ش می شکنه...
بهم زنگ زد و .... فقط اینارو بگم که گفت... " اگه الان بهم زدی و رفتی بدون که من اگه تا صد سال دیگه م مجرد بمونم هیچوقت نمی یام تو رو بگیرم، پس دلت رو صابون نزن... چون تورو شناختم..وقتی با من تا صمیمی می شی میای خونه مون، پس با بقیه هم همین کار رو می کنی دیگه... می ری خونشون و منم یه همچین کسی رو نمی گیرم......" ..
بهم گفت .." موفق باشی تو راهی که انتخاب کردی فقط مواظب باش *نده نشی.... "
تا قبل از اینکه این حرف رو بشنوم هم دوسش داشتم ولی..... دیگه هیچ حسی بهش ندارم ولی مجبورم که یه چیزایی رو بهش ثابت کنم......
.
.
این دو سه روز مشغول ثبت نام دانشگاه بودم... کلاسام از 9 شهریور شروع می شه.... یه حسی دارم.. یه طوری ام.... انقد آدمای جورواجوری بودن.... با ریخت و قیافه های مختلف... هم دختر هم پسر..
دیگه من... باران.... شدم دانشجوی رشته ی حسابداری مالی دانشگاه علمی کاربردی فرهنگ و هنر شماره ی ....
ولی ... من از این رشته اصلاً خوشم نمی یاد.... من ... فقط فقط واسه این رفتم کلاسای حسابداری که می خواستم دانشگاه ورامین شرکت کنم و با سپهر بریم و بیایم.... واسه همینم خیلی با بابام دعوام شد که گفت بی خود داری وقت خودت رو تلف می کنی، من که می دونم تو قبول بشو نیستی( البته بابا نمی دونست که من چه تصمیمی گرفتم )....
واسه همین علمی کاربردی هم 9 تا رشته انتخاب کردم که یکی ش رو هم مجبوری حسابداری زدم که از خوش شانسی من همین رو هم قبول شدم....
.
.
دیروز هم رفتم دکتر و اون غده ای رو که تو بازوم بود رو جراحی کردم.... خیلی چندش آور بود..... امروزم که انقد اینور اونور رفتم و دستم رو تکون دادم که خیلی درد می کنه..... بعدشم که داشتم از راه پله ها می یومدم بالا که محکم افتادم زمین و پام و دستم درد گرفت.....
.
.
یه طوری م .... چه قد سخته آدم بعضی چیزا رو که دلش می خواد بگه، نتونه به زبون بیاره..... چه قد سخته آدم بفهمه یکی رو، یه چیزی رو خیلی می خواد ولی... نتونه بگه، نخواد بگه.....
چه قد سخته با چشای خودت رفتنش رو ببینی ولی دم نزنی.....
برام دعا کنید... فقط دعا....
.
.
.
آنچه من می بینم
ماندن دریاست؛
رستن و از نورستن باغ است؛
کشش شب به سوی روز است؛
گذرا بودن موج و گل شبنم نیست.
گرچه ما می گذرین،
راه می ماند
غم نیست.



