نمی دونم باید چی کار کنم، تو برزخم
نه اینکه ندونما
اصلاً... نمی دونم
یه جوری ام... یه حالی ام...
باور اینکه همه ی این دو سال رو مسخره بودم برام سخته
چن روز پیش نگار بهم زنگ زد... نگار دوست سپهره
کلی حرف زد...
گفت از اردیبهشت با سپهر تو دانشگاه دوست شده..یعنی موقعی که ما هنوز با هم دوست بودیم.... باورم نمی شد، از اون موقع به من نارو زده باشه.....
خیلی حرفا زد... گفت که 4 بار خونه ی سپهر اینا رفته و....
_ رفتی خونه شون؟!!!!
نگار: آره
_ نترسیدی مامانش اینا سر برسن؟!!!
نگار: نه، من چرا بترسم؟ اون باید بترسه که منو اورده خونه... تو این مدتم خوب شناختمش و می دونم که خیلی عاقل تر از این حرفاس که بخواد خودش رو جلو خونوادش خراب کنه... شاید منو تو رو خراب کنه ها ولی خودش رو نه...
گفت که سپهر از قبل ترا با خیلی ها رابطه داشته و... حتی یه سری به خاطر این مسایل رفته و آزمایش ایدزم داده.... گفته که یه بار یه زن لاشی رو تو شمال برده خونه و زنه ام.... اینم ترسیده که نکنه این ایدز داشته باشه... بعد از سه چهار ماه رفته و آزمایش داده تا ببینه داره یا نه... اونم که نداشته...
نگار حرف می زد و من یاد اون روزا می افتادم.....
چن وقتی بود که از شمال برگشته بود و هی می گفت که با بچه ها شوخی کردیم و اونام شوخی شهرستانی کردنو نمی دونم با چی زدن بهش و اینم می ترسه که نکنه مرضی گرفته باشه.... گفت که می خواد بره آزمایش بده و هر وقت ازش می پرسیدم که پس کی میری می گفت بزار چن وقت بگذره... آخرش یه روز رفت و آزمایش داد و قرار شد که چن روز بعد بره جواب بگیره.... اون روز من رفتم خونه ی پردیس و قرار شد که اگه تونستم منم باهاش برم که نشد..... چقد گریه کردم.. چقد به اون دوستای ندیدش فحش دادم... چقد دعا کردم که نکنه چیزیش شده باشه... چقد....
جواب رو گرفت و اومد دنبالم و گفت که منفی بوده و من ساده و احمق از خوشحالی گریه م گرفت.....
چقد ساده بودم... احمق بودم...
یاد روزی افتادم که بهم گفت باران، تو اولین دختری هستی که می بوسمت و .... آخ آخ، همه ی این حرفا داره آتیشم می زنه... همه ی اینا...
نگار گفت که آخرین باری که رفتم خونه شون چهارشنبه بود .. گفت یه روز قبل از اینکه برید شمال....
وای که دارم دیوونه می شم...
اولای شهریور بود و خاله مهوش اینا همه رفته بودن شمال و قرار بود پنجشنبه جمعه هم ما بریم تا برا سایه جشن تولد بگیرن... سپهر نرفت و گفت که منم با عمو اینا میام
چهارشنبه مامان گفت که به سپهر زنگ بزن و بگو که آماده شه.... هرچقدر زنگ زدم بر نداشت.. نه تلفن خونه، نه اتاقش و نه موبایل.. هیچکدوم رو جواب نداد..
شبش زنگ زدم و گفتم که ما فردا فلان ساعت راه می یوفتیم... بی حال بود و می گفت که دلم درد می کنه و .... من بی چاره م چقد دلم براش سوخت و از مامان کلی پرسیدم که چی واسه دل درد خوبه و...
نگو اقا کرده......
اخ خدایا......
چقد ما دخترا بدبختیم....



