دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385

بابام دیشب کلی باهام حرف زد راجع به سپهر و گفت من هنوز واسم حل نشده و نمی تونم که باور کنم تو با سپهر دوست بودی

گفت من شبا خوابم نمی بره از نارحتی و قرص می خورم

کلی حرف زد.. حرفایی که کاش زودتر می شنیدم

بابام سپهر و آدمی می دید که فقط واسه هوس با من دوست شده و خدا رو شکر می کرد که من زود باهاش بهم زدم و کار به جاهای باریک نکشیده و من با شنیدن این حرف زار زار گریه کردم و بابام اشکام رو به حساب چیز دیگه ای گذاشت

بهم گفت من دیگه به تو اعتماد ندارم و می ترسم

بعد از کلی حرف زدن که تا ۲ طول کشید بهم گفت من همه چی رو فراموش می کنم و بازم سعی می کنم مطمئن شم بهت.. کاری نکن که پشیمون شم

چقد واسه خودم تاسف خوردم...

یکشنبه 2 مهر ماه سال 1385

انقد حالم بده که خدا فقط می دونه...

شکستم... شکوندنم... دوتا آدم عوضی و آشغال که حالم از جفتشون بهم می خوره.... حالم ازشون بهم می خوره... حالم ازشون بهم می خوره...

هیچی از خدا نمی خوام... نمی خوام که مثه قصه ها یه رعد از آسمون بیاد و نابودشون کنه... نمی خوام که برن زیر ماشین و له بشن... نمی خوام که بدبخت شن.... نمی خوام که....

فقط فقط فقط از خدا می خوام که بزاره تو کاسه شون... فقط می خوام که بفهمن که من چی کشیدم... بفهمن که له کردن یه آدم یعنی چی...

 


 

کلی حرف دارم... کلی اتفاقا افتاد ...

 نگاری که ازم می خواست که این جریانا رو به سپهر نگم و به خاطرش گریه کرد و التماس کرد یه باره گذاشت و رفت همه چی رو واسه سپهر تعریف کرد و جالب که همه چی رو هم برعکس و دروغ گفت...

سپهر بهم زنگ زد که آره اینجوری..اونجوری.... گفت باید یکشنبه بیای و با هم روبرو شید.. گفت منو نگارم نمی ریم دانشگاه و میایم...

منم گفتم باشه... از چیزی که ترس ندارم که بخوام دروغ بگم..

امروز دانشگاه داشتم و ساعت 10 قرار بود برم... سپهر گفت که زنگ بزن...

زنگ زدم ببینم کجان... گفت ما تو کوچه دانشگاهیم، بیا

_ من 20 دقیقه دیگه میام..الان کار دارم

سپهر: یعنی چی؟!! خودت گفتی ساعت 10

_ خب من الان کار دارم.. میام

سپهر: مگه ما مسخره ی توایم، ها؟

_ کی گفته مسخره ی منید؟ ( اونی که مسخره بود من بودم نه اونا ).. گفتم که، کارم تموم شد میام...

تلفن رو قطع کردم و چن دقیقه بعد رفتم.. از دور که میومدم دیدم که نگار دستش رو گذاشته رو صندلی سپهر و دارن هرو کر می خندن

در پشت رو باز کردم و نشستم.. نگار برگشت و نگام کرد و با سپهر سلام کردن.. منم رومو کردم به سپهر و گفتم سلام..

_ خب، بریم

سپهر: کجا بریم؟

_ همونجایی که قرار بود...

سپهر: همه جا بسته ست، اینجا بهترین جاست..

_ واسه من بده.. برو یه جا دیگه

نگار: سپهر جان، راه بیفت دیگه ( با یه عشوه ای اینو گفت که دوست داشتم عق بزنم)

سپهر راه افتاد...

من جدی جدی بودم و دوست نداشتم هیچکدومشون رو نگاه کنم.. حالم از جفتشون بهم می خورد... رفتیم پارک نزدیک دانشگاه و من زود پیاده شدم و رفتم رو یه نیمکت نشستم و اونام اومدن..

انقد اعصابم خورده که زیاد یادم نمی یاد چی گفتیم و چی شد فقط جاهایی که به خاطرمه:

نگار:آره، باران برگشت به من پشت تلفن گفت که من سپهر رو اسکل کردم..سپهر دیوونه ست، خله.. سر کاره..

_ من اینار رو گفتم

نگار: آره، تو گفتی ( با کمال وقاحت و پررویی )

برای بار اول زل زدم تو چشاشو گفتم

_ تو چشای من نگاه کن... یعنی من این حرفا رو زدم، آره؟!!!

نگار:آره، تو گفتی

_ دختر .. من روزه ام و با همین زبون روزه.. ( مثه سگ پرید وسط حرفم )

نگار: فک کردی فقط خودت مسلمونی؟!!!.. منم روزه ام خب

_ آره.. از دروغایی که می گی معلومه...

..

..

یه جا هم من هی داشتم حرف می زدم و می پرید وسط حرفم .. منم با عصبانیت و جدی گفتم

_ دهنت رو ببند

نگار: بی تربیت.. نمی تونی درست صحبت کنی.. می دونی دهنت رو ببند یعنی چی؟!!

_ آره.. یعنی ساکت شو..

نگار: نخیرم، یعنی خفه شو

_ خب تو به خودت شک داری تقصیر من چیه؟!!.. خودت فک می کنی یعنی خفه شی..

.

حالم ازشون بهم می خوره.. بهم می خوره...

انقد دختره ایکبیری بود که حد نداشت... ولی معلوم بود که سپهر واسه چی انتخابش کرده.. همچین جاهایی که می خواست درشت بود!!!!

.

.

همین 20 دقیقه پیش برام یه sms زده که : باران، بهت بگم که دیگه نه به سپهر زنگ می زنی و نه رفتی خونه شون می ری تو اتاقش و پای کامپیوترش می شینی، می فهمی؟

منم دو تا sms زدم که:

_ سپهر ارزونی خودت.. ما که بخیل نیستیم... ایشاالله میاد می گیردت...

_ بار آخرتم هست که به من sms می زنیا، فهمیدی؟؟!!!!!

 


 

حالم از همشون بهم می خوره... بد کردن.. بد

 

وقتی برگشتم دانشگاه حالم خیلی بد بود و اینو نوشتم:

 

 

" دلم شکسته... نمی دونی تو دلم چی می گذره..

دختره ی پررو، تو چشای من نگاه می کنه و می گه تو گفتی سپهر اله، بِله.. تو گفتی دیوونه ست،‌ تو گفتی سره کاره...

دلم انقده پره.. دوس دارم به حال خودم زار بزنم.. از نامردی ها داد بزنم.... بگم که چی کشیدم...

روزه ام... با همین زبون روزه، به همون خدای بالا سرم قسم ،که هرچی گفتم راست بود.. راسته راست...

وای.. وای... نگار... ازت متنفرم... ازت متنفرم....

تا حالا خودم رو انقد حقیر و کوچیک ندیده بودم...

این دلم، این دلمه که داره آتیش می گیره.. این دلمه که می خواد از جاش کنده بشه... دلمه که...

حالم داره بهم می خوره... حالم از جفتشون بهم می خوره...

سپهر... یعنی تو همون مهربونی هستی که الان انقد نامهربون شده؟!! یعنی همونی؟!!!

 

آره خب، کی یه آدمی رو که می دونه فقط واسه دوستیه ولی خودش رو تمام و کمال در اختیارش می زاره ول می کنه؟!!!!

 

خدایا، خدایا ، چی بگم؟!!.... خودت که دردمو می دونی... خودت که می دونی از چی دارم زجر می کشم... خودت که باید خوب بفهمی.... گناهکار بودم ولی توبه کردم... این حقم نبود خدا جون...

 

خدایااااا... خدایااااا... صدامو می شنوی؟!!!... خدایاااااا... خدایاااا، منم باران... منم، دارم صدات می کنم.....صدامو می شنوی؟!!.... پس کجاست؟!!! اون بزرگی که می گن کجاست؟!!!... اگه خدایی، اگه بزرگی،نشونم بده... بهم نشون بده...

 

سپهر، تمام این مدت نمی دونستم که تو... تو یه آدم نامردی.. یه آدم بی وفا...

نه که ندونم... میدونستم ولی باور نمی کردم.. کور بودم.. کر بودم

نمی دونستم.... نمی دونستم اون چیزایی که زمزمه می کنی برام... اون چیزایی که شبو روز تو گوشم می خوندی و منم تو رویا و بیداری می دیدم همه ش سرابه..... یه سراب"