FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385

تمام روز در آینه گریه کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله ی تنهایی ام نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمروی بی آفتاب را

آلوده کرده بود

 

تمام روز نگاه من

به چشم های زندگی ام خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پلک ها پناه می بردند

 

کدام قله؟ کدام اوج؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟!!

 

چهارشنبه 29 آذر ماه سال 1385

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره می کند

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه یی بیهوده می خوانید.

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست:

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی است؛

چرا که عشق،

خود فرداست

خود همیشه است.

سه شنبه 28 آذر ماه سال 1385

امروز و الان با خوندن کامنت هدا، یه باره دیگه برای بار آخر ، همه ی گذشته ی خودم و سپهر رو مرور کردم...

و دیدم هیچ حسی که سرشار از کینه و نفرت باشه ازش ندارم...

من قبول دارم که تو انتخابم و همینطور توی راه و هدفم اشتباه کردم وبه بی راهه زدم اما دیگه از کارایی که کردم ناراحت نیستم... من توی اون زمان و اون موقعیت فکر می کردم بهترین کار رو دارم می کنم ( با اینکه این حرف رو بیش تر از صدبار یه زن بهم گفت، ولی نمی فهمیدم و از درکش عاجز بودم.. اما با کلاسای شفا همه چی واسم قابل درک شد)....

برای از دست ندادن عشق ، چنگ زدن به ریسمانی که منو به سپهر متصل کرده بود و نمی خواستم جدا شم... ریسمانی که خیلی وقت بود گسسته شده بود و من نمی خواستم باور کنم..

من همه زندگی و هدفم رُ روی سپهر گذاشتم در حالی که اون..

من دختر احساساتی و بچه ای هستم و بدتر از همه ی اینا سادگی بیش از حدمه و سپهر روی همین خصوصیات برنامه ریزی کرد و دست گذاشت روی نقطه ضعف من...

آلبوم قدیمی عکسام رو اوردم و با دیدن تک تک عکسا هزار تا خاطره ریخت تو ذهنم... عکسایی از بچه گی که از هر 10 تاش تو 6 تاش منو سپهر رو کنار هم نشون می ده... دست در دست و با یه لبخندی که به دوربین می زنیم و دندونای یکی در میونی که افتاده و قیافه ی جفتمون رو مزحک کرده...

ما گذشته و دوران بچه گی قشنگی داشتیم که با اتفاقایی که افتاد اون رو کدر کردیم...  و حتی باعث شدیم که روابط خانوادگی هم دچار اختلال بشه...

امروز مامان واسه نهار خونه سپهر اینا بود و چند وقتی هست که دیگه اصلاً سپهر رو نمی بینه و عملاً نادیده ش می گیره و سپهر هم از این رنج می بره.. امروزم وقتی مامان خواسته بود بیاد خونه، سپهر اورده بودتش تا به این طریق یه جورایی از دل مامان دراره که تقریباً موفقم شد...

من اشتباه کردم... ولی دیگه از دست خودم نه ناراحتم و نه عذاب وجدانی دارم...

زمانی که موضوع نگار رو فهمیدم و روابطش با سپهر رو، داغون شدم و طعم شکست رو با همه ی وجود حس کردم و همچنین معنی خیانت رو درست و حسابی فهمیدم...

اتفاقایی که واسم توی پارک افتاد و ...

بعد از اون شاید بیشتر از اون که فکر سپهر و کاری که باهام کرده آزارم بده، نگار شده بود کابوس شبا و روزام...

یه دفتر صد برگ رو فقط سیاه کردم و نامه های فرستاده نشده واسه سپهر نوشتم و هر چی تو دلم بودو هر بدو بی راهی رو بار سپهر و نگار کردم.. شاید یه کمی هم سبک شدم ولی دیدم اگه همینطوری پیش برم دیوونه می شم... تصمیم گرفتم برم کلاس...

رفتم کلاس.. کلاسای شفا و اونجا واقعاً سبک شدم... راستی راستی که سبک شدم... دلم رو از کینه و نفرتی که سراسر قلبم رو پر از سیاهی کرده بود خالی کردم... با اینکه کم از سپهر که بهم تلفن می زد، تیکه نشنیدم ولی حس بد گذشته بر نگشت....

هم سپهر و هم نگار رو واسه همیشه بخشیدم.. مهمترین درسی که سر کلاس شفا یاد گرفتم همین بود... فراموش کردن گذشته و بخشش.. و دوست داشتن خویش....

کلاسا تموم شد... دیدم سبک شدم و راحت ولی همچنان کمو بیش اس ام اسایی از سپهر و بیشتر از نگار داشتم که سراسر تیکه بارون بود و تهمت هایی که بهم زده می شد...

دیدم یه جای کار می لنگه و اگه یه کاری نکنم حتماً دوباره بر می گردم به قبل..

دیروز تصمیم خودم رو گرفتم و اول یه اس ام اس واسه نگار زدم و بعدش گفتم معذرت می خوام، اشتباه فرستادم و نگار شروع کرد به تیکه پرونی...

نگار- باران، تو هنوز درست نشدی ... آخ که چقدر دلم برات می سوزه.. من و سپهر کلی بهت می خندیم و ازت بدمون می یاد... من و سپهر جونم..

و کلی از این حرفا که چون برام ارزشی نداشت فراموش کردم..

نگار- آخی، بچه جون، تو هنوز تالیا داری جواد..

-آره عزیزم، آخه ما که مثل شما پولدار نیستیم که...

نگار- آره خب، معلومه که تو بچه گدا مثل من نمی شی.. من ماشینم خریدم، تو باید بری جلو بوق بزنی

-مبارکت باشه، ما که بخیل نیستیم.. ایشاالله باهاش جاهای خوب خوب بری... سفرایی که دوس داری بری..

نگار-به کوری چشم بعضی ها....

-نگار، می شه با تو دو کلوم درست حرف زد، بدون اینکه تیکه بشنوم

نگار-آره ، بگو

- حالا نمی دونم می خوای حرفام رو به چه حسابی بذاری.. شاید به حساب دیوونه گی.. شایدم فک کنی شب خواب دیدم می خوام بمیرمو می خوام ازت حلالیت بطلبم.. حالا هر چی

- ببین نگار، منم کم ازت بدم نمی یومد.. یعنی تا یه ماه پیش ازت متنفرم بودم ولی به خاطر کلاسایی که رفتم و فکرایی که کردم فهمیدم که .. ببین باید قبول کنیم که ما در حق هم بد کردیم.. شایدم من فقط در حق تو بد کردم

- ببین، وقتی با خودم فک کردم، دیدم که آدما حق انتخاب دارن.. شاید من اونقد بد بودم یا شایدم نتونستم سپهر رو نگه دارم که اون تورو انتخاب کرد...

- اینا دیگه مهم نیست.. مهم اینه که تو به اون چیزی که می خواستی رسیدی، به عشقت رسیدی و دیگه نباید چیزی باعث ناراحتیت بشه..

- من دلم رو پاک کردم.. قبول کن که بیشتر از اون که سپهر ناراحتم کنه تو کابوسم شده بودی... ولی الان هیچ کینه ای نه از تو و نه از سپهر ندارم..

- من بخشیدم همه چی رو... می خوام توام همین کار رو کنی و منو بابت همه کارایی که کردم ببخشی.. می دونم که توام الان قلبت سیاست...

- به حرفام فک کن.. هرچی که بوده گذشته... زندگی ت رو اینجوری با خود خوری خراب نکن... مطمئن باش که سپهرم تو رو دوس داره و از من متنفره و نمی خواد حتی ریختم رو ببینه.. پس خیالت راحت باشه..

 

نگار-من از دستت سر قضیه پارک خیلی ناراحت بودم... من اون روز حتی... بگذریم.. من باید راجع به حرفات فکر کنم

-باشه عزیزم..

 

شب ساعت 2 ،3 بود واسم اس ام اس زد...

نگار- باران، بهت حسودی می کنم.. به خاطر روح بزرگی که داری. منو ببخش.. واقعاً منو ببخش.. می دونم که وظیفه ی من بود که بهت زنگ بزنم..

نگار-واقعاً هم بابت تیکه هایی که بهت پروندم معذرت می خوام.... تو خیلی روح بزرگی داری، خیلی.. من از خودم خجالت کشیدم با حرفایی که گفتی

نگار- ولی موضوع سپهر رو از دوستیمون جدا کن..من نسبت به سپهر حساسم.. به من حق بده، چون تو یه روزی باهاش بودی و خاطراتی.... دارین..

نگار- و من خودم رو جای سپهر هم گذاشتم و دیدم که اون ناراحت می شه که من با تو حرف بزنم... منم با نفسای سپهره که زنده ام و حاضر نیستم که یه لحظه ناراحتیش رو ببینم..

نگار- منو ببخش..

 

 

اااااه ه ه ه .... انگار یه بار سنگینی رو از رو دوشم برداشتن... احساس سبک کردم... اینم تموم شد....

.

.

خوبی این وبلاگ نویسم این بود که خیلی دوستای خوبی پیدا کردم... مرسده... محبوبه... هدا... حوری......

و مهمتر از همه شون پیشی..

 

پیشی... چاکـــّــــریم

سه شنبه 28 آذر ماه سال 1385

بازم سلام..

اول بگم که امروز چی شد!.. رفتم دانشگاه و دیدم استاد امتحان گرفته از بچه ها.. مام قیافه ی بچه های مادر مرده رو گرفتیم و کلی خواهش و تمنا که استاد ،  مرگ مادرت از ما امتحان بگیر.. خلاصه اینکه گفت شنبه ساعت چهار و نیم بیا...

واقعاً ها، به قول تو که امروز بهم گفتی فقط آدمای خنگ !!! امتحان میان ترم دانشگاه رو ول می کنن و می رن امتحان دیگه رو بدن.... خب، منم خنگ...!!

.

هی، دلم تنگ شده....

نمی دونم کی واسم این پیغام رو گذاشته که ' فک می کنی تقصیر منه! اگه من باعث این رفتارش شدم بگو یه کاری کنم..'

نمی دونم تو بودی یا کس دیگه....

اولش فک کردم تویی ولی بعد... اگه من باعث این رفتارش شدم.. رفتارش..

 

هی....

من از دست خودم ناراحتم.. فک می کنم من کاری کردم که باعث ناراحتیت شدم... البته امروز خوب بودیا..شایدم همیشه خوبی و من...

قاطی ام..

دل  تنگم..

 پیشی... من چی کار کنم؟!!!!!

دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385

سلام..

دلم خواست واست نامه بنویسم تا بخونی و بدونی که من چه حالی دارم... نمی دونم میای اینجا سر بزنی یا نه؟!!!... شایدم اصلاً وقت خوندن این شرو ورا رو نداری و هیچوقتم نخونی..

از وقتی که با تو حرف زدم .. از وقتی که با تو آشنا شدم... خیلی چیزا رو ازت یاد گرفتم... اولاش یه دوستی ساده بود که واسه هم درد و دل می کردیم و من می گفتم و تو می گفتی... من از سپهر گفتم که چی کار کرد باهام و تو می گفتی که چه طوری باهاش رفتار کنم...

خوب بود... همه چی خوب بود.....

الانم دوستیمون ساده ست، مثه گذشته.. ولی.... من حس کردم که یه چیزی تو دلم داره جون می گیره....

حس کردم که دوست دارم یه طور دیگه.... نوع دوست داشتن نسبت به تو رو دوس داشتم.. بدون هیچ حس بدی....

بهت گفتم دوستت دارم و ...

ولی الان چن روزه که تو عوض شدی.... شاید من کاری کردم که باعث ناراحتیت شدم و شایدم....

شاید تاریخ مصرف من تموم شده و باید بندازیش دور  ولی روت نمی شه بگی...

شایدم ...

اولین بارایی که با هم حرف زدیم، قرار شد که هر وقت خواستیم بریم و هر وقت از هم خسته شدیم وهر وقت از هم ناراحت بودیم به هم بگیم.... ولی تو انگاری زیر قولت زدی..

وای.. من چی دارم می گم.... دارم تو رو بازخواست می کنم؟!!!...

ببخشید...

من هیچ حقی ندارم... از اولم نداشتم... ولی حس می کنم بین زمین و آسمون موندم..... یه حس بدی دارم نسبت به خودم.... یه حس بد....

دوس ندارم پیچونده شم.... دوس ندارم که...

اگه چیزی شده بهم بگو... اگه بدت می یاد بهم بگو... اگه ناراحتی بهم بگو... اگه...

 

نمی دونم، شاید بهم بخندی و منو بابت این کارا مسخره کنی.... اما دل کوچیک من طاقت نداره....

 

باران همیشه اینطوری بوده....

باران همیشه....

باران احساسش رو خفه می کنه...

باران اشکاش رو قورت می ده تا کسی نبینه...

 

اگه می تونی بهم یه چیزی بگو رنگین کمونم....جواب بده... ازم خسته شدی؟!!...

شنبه 25 آذر ماه سال 1385

انگار یه چیزی سر جاش نیست... انگار یه چیزی گم کردم و دلواپسم... دلم آروم نداره و دوست داره از جاش کنده شه...

دل تنگم... دلم تنگ شده واسه اونی که چن روز درست حسابی صداش رو نشنیدم... دیروزم که حرف زدم،  بد اخلاقی بود...

 

با همه اینا، از دست خودمم خسته و کلافه م .... از خودم خسته م... از خودم که انقد.. انقد...

اه....

مرده شور...

اه باران... مرده شورت رو ببرن...

 

پیشی ، دلم تنگ شده...

   1      2      3    >>