مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 11 آذر ماه سال 1385

نمی دونم چن وقته که درست و حسابی چیزی ننوشتم... آخه این کامپیوتر لامصب خرابه و دوست بابا که اومد معاینه ش کنه٬ با زبون بی زبونی برگشت گفت که بهتره که بندازیش تو سطل آشغال و به هیچ طریقی خوب شدنی نیست...


تلفنم که تازه وصل شده ..فک کنم دوهفته ست که بابابزرگ گرام لطف کرد و ۲۰۰۰۰۰ تومن داد تا وصلش کنیم.... برگشت به بابا گفت خودم پولش رو می دم٬ فدای یه تار موی باران!!!

بابام واسه سورپرایز کردن من صفرش رو قفل کرد!!!

منم که از خونه نمی تونم به پیشی زنگ بزنم.. وضعیت مالی م خرابه خرابه...

اینطوری نمی شه٬ باید یه حساب باز کنم واسه دریافت کمک های مردمی!!!!

شارژ موبایلمم( چون که تالیاست) در حال حاضر ۲۲۵۶ تومنه و من فقط می تونم با این تا آخر ماه سر کنم و فقط به پیشیم می تونم sms بزنم  و بگم که مراقب خودش باشه که البته جواب نمی گیرم( الهی من براش بمیرم)

کارت تلفنمم تموم شده...


از دانشگاه هم که بگم٬ می ریم و میایم و میزنیم تو سرو کله هم و می خندیم و... همه کار الا درس خوندن

که بابای با حالم بهم هشدار داده که : باران٬‌دارم بهت می گم اگه معدلت از ۱۶ پائین تر شه دانشگاه رو بی خیال شو..


دیگه داره کلاسم دیر می شه و باید برم( کلاسای شفا)...

آخ آخ٬ الان می خواد پول خون بابام رو بگیره.... منم که بی پول....

چت دقیقه ست تو این کافی نت لعنتی نشستم؟!!!

پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1385

آه٬ بگذار گم شوم در تو

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای میماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه٬ بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه  من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد ب تن ترانه من

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم٬ پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو٬ بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو٬ می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

آری ٬ آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست....


یادم رفت بگم که این شعر رو واسه پیشی خودم گذاشتم....

بی مرام٬ پس گفتی که زیاد بود٬آره؟!!!

شنبه 4 آذر ماه سال 1385

دلم گرفته آسموون

از خودتم خسته ترم

توو رووزگار بی کسی

یه عمره که دربه درم

دلم گرفته آسموون

نمی توونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم

نمی توونم شکوه کنم

انگاری کوهه غصه ها

رو سینه ی من اوومده

آخ داره باورم می شه

خنده به ما نیوومده

<<    1      2      3