خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 دی ماه سال 1385

بیچاره سمانه.. دیروز از ساعتای یازده تا پنج عصر داشت باهام حقوق کار می کرد. ولی تو این شش ساعت از سه باب، فقط دو باب کار کردیم...

خدایی خیلی امتحانم رو خوب دادم و دمش گرم..

جمعه هم امتحان ریاضی دارم و دیگه نیازی به خوندن نیست....

اما امتحان مبانی رو که صددرصد افتادم و اقتصادم می دونم که قبول نمی شم.... یکی باید بابام رو جمع کنه چون قراره حالم رو بگیره و دانشگاه بی دانشگاه...

خدا خودش به دادم برسه!!!!

 


وقتی درختی خشک می گردد

از آتش آن گرم می گردی

وقتی که می میری

موران و ماران گرم می گردند

ساق گلی را بشکنی هرگاه

نه گرم خواهی شد

نه سیر گردد مور

تنها خودت را کرده ای محروم

از دیدن زیبائی یک گل

در ریگزار شوم

در کشتگاه گور

مه خیمه می بندد.

 

جمعه 22 دی ماه سال 1385

الان که دارم اینا رو می نویسم  دلم بد گرفته...

حوصله ی خودمم ندارم...

فردا ساعت ۱۱ امتحان مبانی برنامه نویسی دارم که هیچی بارم نیست و تا الانم حتی یه صفحه هم نخوندم و نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم...

حال و حوصله ی خوندن ندارم....

دلم گرفته.... گرفته...

پنجشنبه 21 دی ماه سال 1385

چن روز پیش بهم نگار زنگ زد.. تازه با شیوا از بیرون اومده بودیم و من حالم اصلاٌ خوب نبود و داشتم از سر درد می مردم..

اول نشناختمش و گفتم شما؟!!.. گفت من نگارم باران جان... تازه شناختمش.. تو این اوضاع فقط نگار رو کم داشتم... هی از این در و اون در حرف زد و بعدشم گفت باران می تونم چن تا سوال ازت بپرسم

ـ بپرس

نگار: اول بگم که جریان من و سپهر جدی شده و قراره با باباش صحبت کنه اما بعد از جریان شما میگه روش نمی شه فعلاً چیزی بگه

ـ خب

نگار: به نظر تو خانواده ش آدمای خوبی هستن؟!!

ـ آره، ماهن ماه.. باید از خداتم باشه که می ری تو خونواده شون..

نگار: می ترسم

ـ از چی؟

نگار: آخه احساس می کنم زیاد از من خوششون نمی یاد.مخصوصاً سارا که فک می کنم از من متنفره..

ـ فک نمی کنم

نگار: تو چیزی راجع به من نگفتی بهشون؟!

ـ شاید.. خب اون موقع عصبانی بودم و شاید چیزایی گفته باشم

نگار: شاید به خاطر همینه که سارا از من بدش میاد..

ـ اگه فک میکنی بابت حرفای منه، من باهاش حرف می زنم و نظرش رو عوض می کنم

نگار: واقعاً بارون جون؟!!!... می خواستم همین رو ازت بخواما ولی روم نشد..

ـ باشه، من یه کاریش می کنم

( حالم داشت بهم می خورد... با اینکه هیچ کینه و ناراحتی ازش نداشتم ولی داشتم کلافه می شدم... از اون ورم شیوا داشت هی فحش نثار نگار می کرد و می گفت قطع کن تلفن رو.... آخرش بهش گفتم مهمون دارم وباید برم... بهم گفت خبرش روبده و گفتم باشه...)

 

فرداش از شانسش خاله مهوش و سایه و سارا و شاپرک نهار اومدن خونه مون و منم با سارا حرف زدم و به کل نظرش رو راجع به نگار تغییر دادم.....

عصرش دوباره نگار زنگ زد... زنگ زده بود و به سپهر و فهمیده بود که مامانش اینا اومدن خونه ما.. حالام زنگ زده بود که ببینه چی شد.... بهش گفتم که همه چی درس شده و اونم بعد از اینکه کلی دعا به جونم کرد!!!! تلفن رو قطع کرد...

 

دوشنبه سپهر برام اس ام اس زد که دارم زنگ می زنم بهت و باهات کار دارم.... زنگ زد و بعد از اینکه سلام کرد برگشت گفت که تو با نگار چه نقشه ای داری

ـ نقشه؟!!!!.. چه نقشه ای؟!!!

سپهر: واسه چی با نگار حرف می زنی؟!!!

ـ این رو باید از اون بپرسی.. من که تا به حال به اون زنگ نزدم

سپهر: ببین باران چی دارم بهت می گم، پات رو از زندگی من بکش بیرون وگرنه خودم قطعش می کنم

ـ پای من از زندگی تو بیرون هست

سپهر: اگه نباشه هم من قطعش می کنم

( تو اون پنج دقیقه ای که حرف زد بیشتر از پنجاه بار گفت که پات رو از زندگیم بکش بیرون... به قول امیر سوزنش گیر کرده بود...)

ـ نیاز به قطع کردن نداره.. گفتم که من با زندگی تو کاری ندارم

سپهر: بار آخرته که با نگار حرف می زنی

ـ گفتم که، به اون بگو که به من زنگ نزنه

سپهر: زنگ هم زد تو حق نداری جوابش رو بدی

ـ خب

سپهر: باشه، پس خوب حرفام رو تو گوشت فرو کن

ـ خب

سپهر: واست آرزو می کنم که هیچوقت نتونی فکر من رو از سرت بیرون کنی و از اون طرف هم هیچوقت نتونی بهم برسی

ـ هه هه ( فک کرده من کشته مرده شم.. الانم به اندازه ی کافی فکرش از سرم بیرونه و حتی لحظه ای بهش فک نمی کنم... پسره ی ایکبیری )

سپهر: می خندی؟!!

ـ حالا

سپهر: بار دیگه بفهمم با نگار حرف زدی طور دیگه باهات برخورد می کنم

ـ یه بار گفتی

سپهر: خدافط

ـ

 

 

( یه طورایی ازش می ترسم... آخه همون شبی که به من زنگ زد، عصری اومد دم خونه مون دنبال  مهدی.. تازه خودشم نیومد، ماشین رو سر کوچه پارک کرده بود و دوستش رو فرستاده بود .... زنگ زد و مهدی گوشی رو برداشت، گفت با مهدی کار دارم. مهدی گفت شما.. گفت بگید بیاد پایین، من دوستشم.... مهدی هم می ره پایین و پسره بر می گرده می گه سپهر منتپره تو ماشین...

خلاصه وقتی مهدی برگشت گفت که من رو برده کن و اونجا گفته دوره زمونه خراب شده، دارن زیراب آدم رو می زنن... مهدی هم گفته کی زیراب تورو زده... سپهرم گفته هروقت حالش رو گرفتم می فهمی... مهدی هم گفته، باشه هروقت زیرابش رو زدی منو خبر کن....

مهدی می گفت ترسیدم تو اون کوه موها یه بلایی سر من بیارن...)

 

امروزم داشتم درس می خوندم و گوشی رو گذاشته بودم رو سایلنت... دیدم دوبار سپهر زنگ زده.. همون موقع دوباره زنگ زدو جواب دادم.... تا صدای من رو شنید گوشی رو داد به نگار و اونم هرچی از دهنش درومد به من گفت:

دختره لاشی، واسه چی با سپهر حرف می زنی؟!!!!.... سپهر می گفت تو *نده ای اما من باور نمی کردم اما الان مطمئن شدم..... آخه کثافت واسه چی زنگ سپهر می زنی؟!!! چرا باهاش حرف می زنی.... اینبار بفهمم ....... ( دیگه حرفاش رو نمی تونم بگم.... اصلاً من کپ کرده بود... حتی یه کلومم نمی تونستم حرف بزنم... هنگ بودم... آخه من اصلاً به سپهر زنگ نزده بودم..... انقد داد می زد سلیطه خانوم که حد نداشت.....

اعصابم حسابی ریخت بهم و دلم به حالشون سوخت... احمقایی هستن که دومی ندارن..خلایق هرچه لایق...)

 

حالا از شانس منم امشب مامان اینا دعوتن خونه شون.... مامان داره از صب می ره تو مخم که توام باید بیای... منم گفتم دوس ندارم... می گه حالا نیای فک می کنن چه خبره ( البته قبل از اینکه نگارم زنگ بزنه تصمیم داشتم که نرم.... مامان هم از تلفنی که زده بود خبر نداشت..)

 

سرم داره منفجر می شه....

 

شنبه 16 دی ماه سال 1385

وقتی که می رفتیم با پای پیاده

گفتی فقط یادت باشه یه دوستی ساده

هیچ حسی نباشه، هیچ عشقی نباشه

یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده

این بارون چشمام تمومی نداره

آخه دلم برای تو یه بی قراره

گفتی نمی خوامت؛ عاشقت نمی شم

گریه هاتم دیگه برام فایده نداره

اما من واسه تو میمردم

دوسم نداشتی غصه می خوردم

گفتی منو می خوای چیکار

تنها برو هرجا می خوای..... برو

وقتی که می رفتیم با پای پیاده

گفتی فقط یادت باشه یه دوستی ساده

هیچ حسی نباشه، هیچ عشقی نباشه

یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده

واسه تو میمردم،غصه ت رو می خوردم

یواشکی عکست رو با خودم می بردم

 تا صبح می شستم کنار عکست

بیدار می موندم، غصه ت رو می خوردم

جمعه 15 دی ماه سال 1385

من راز نگاهت را                            از آینه پرسیدم

چشمان نجیبت را                              از دور پرستیدم

باران شدم و چون اشک                      بر عشق تو باریدم

من شمع وجودم را                            به مهر تو بخشیدم

لبخند زدی آرام                                بر گونه ی غمناکم

من با گل لبخندت                            بر حادثه خندیدم

ای کاش دو چشم تو                          سرفصل افق ها بود

آن وقت ترا هر صبح                         از پنجره می دیدم

وقتی گل آرامش                              در باغ دلم رویید

گلبرگ وجودم را                               بر عشق تو پیچیدم

تا می روی از اینجا                            دل خسته و طوفانی ست

رفتی و دگر باره                               از کوچ تو رنجیدم

تو باز نفهمیدی                               از عشق چه می گویم

آرام گذشتی و                                 من باز نرنجیدم

در جاده ی احساسم                            سرگشتگی ات پیچید

آن وقت حضورت را                         در کوچه ی دل دیدم

سرچشمه ی احساست                         پیوند دل و دریاست

تنها من از آن احساس                        پرگشتم و نوشیدم

 

 

 

: الهی من فدات شم

ـ نمی خواد

ـ فدای یکی شو که اونم فدات بشه

: L

ـ چیه حالا ناراحتی؟

: هیچی

ـ حقییقت تلخه

: بد

ـ ؟

: می گم آره تلخه... بدم تلخه

ـ آره دیگه

ـ کاریشم نمی شه کرد

: باید یه کاریش بکنم

ـ ؟

: یا یه کاری کنم که توام فدام شی!!!!!

: یا این دلم رو کلاً از جاش بکنم

ـ فک می کنی

: یا..

: راه سومی هم وجود نداره

ـ نه

.

.

.

وقتی که گفتی فدای یکی شو که اونم فدات شه، نمی دونم، یه جوری شدم.. یه طوری ... حسم رو نمی تونم بگم فقط گریه کردم...

از وقتی که باهات حرف زدم یه دوساعتی گذشته... فک کردم... کاری رو که باید چن روز پیش می کردم ولی....

فک کردم... فک کردم.. فک کردم.

به خودم.... به احساسم و به....

نمی دونم... من نباید اینطور می کردم و نباید دریچه ی قلبم رو باز می کردم ...

اولش خواستم ....

خوب که فک کردم دیدم دوس ندارم تورو هیچوقت از دست بدم..... دوست دارم تو کسی باشی که تا جایی که می تونم باهات باشم و....

من.. باران.. یا *... اینجا بهت می گم که تا جایی که بشه و بخوای و بتونی، باهات هستم و میخوام که باشم در جای یک دوست

می خوام همیشه دوستت باقی بمونم... تا همیشه.. تا جایی که بشه...

خوب که فک می کنم، میبینم تو تقصیری نداشتی و خودم مقصرم که این حس رو پیدا کردم.. من اشتباه کردم... از اول قرار بود واسه هم دوست بمونیم، مگه نه؟!!... و حالا می خوام دیگه مثه اون اولا باشیم... من دوستتم.... و مثه یه دوست دوستت دارم....  همیشه هم روم حساب کن...

 

پنجشنبه 14 دی ماه سال 1385

   گفتم تو شیرین منی

   گفتا تو فرهادی مگر؟!!!

  گفتم ندادی دل به من

  گفتا تو جان دادی مگر؟!!

  گفتم خرابت می شوم

   گفتا تو آبادی مگر؟!!

  گفتم ز کویت می روم

  گفتا تو آزادی مگر؟!!

  گفتم فراموشم مکن

   گفتا که در یادی مگر؟!!!!

 

   1      2      3      4    >>