شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
قسمت نمی شه انگار دست تورو بگیرم برای آخرین بار برای تو بمیرم گریه نکن که اشکات برای من یه درده تحمل غم تو منو دیوونه کرده بازم دلم گرفته چند روزیه که رفتی میگی به خاطر من از عشقمون گذشتی بمون بذار از اسمت یه شعر نو بسازم نذار به جرم دیروز امروزم رو ببازم
چهارشنبه 25 بهمن ماه سال 1385

 

بعد چشمای سیاهت نمی خوام

واسه هیچ دلبری آواز بخونم

بعد اون نگاه نازت نمی خوام

از نگاه دیگه ای باز بخونم

 

وقتی گفتی میمونی با من همیشه

گفتی مردن چاره ی جدایی می شه

فک می کردم مثه من عاشق می مونی

کاش از اول گفته بودی نمی تونی

 

تو که بغض و گریه های منو دیدی

همه ی ترانه ها رو که شنیدی

تو که رفتی روی قلبم پا گذاشتی

پس چرا خاطره هاتو جا گذاشتی

 

بعد تو من می مونم با یه دل دیوونه

دل دیوونه ی من مگه آروم می مونه

بعد تو زنده بودن فرقی با مردن نداره

قصه ی رفتن تو ترانه خوندن نداره

         

 

جمعه 20 بهمن ماه سال 1385

   گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تورا

   کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را،

ـ بی قید

و تکان دادن دستت که،

  ـ مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که،

    ـ عجب! عاقبت مرد؟

   ـ افسوس!

    ـ کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم

چه کسی باور کرد

        جنگل جان مرا

        آتش عشق تو خاکستر کرد؟

شنبه 7 بهمن ماه سال 1385

آره.. چه ساده و راحت توام رفتی خاله معصوم...

همه می گن راحت شدی.. یعنی واقعاً راحت شدی؟!!!

دیدی.. دیدی همه ی اونایی که نمی یومدن و یه سر بهت نمی زدن حالا چطور خم شده بودن رو پات و داشتن اشک تمساح می ریختن!!!...

حیا نداشتن.. تو  اون وسط بودی و داشتن بالا سرت دعوا می کردن... حالا خوبه چیزی نداشتی و چیزی به جز چن دست رخت خواب براشون نذاشتی که اونم دو شب پیش به بابا گفتی و برات وصیت نوشت که اونارم بدی به مستضعفا.... حتی اون مرتضی گور به گور شده هم که قبل از مرگ خاله فاطی با دوز و کلک خونه رو به نام خودش کرده بودم نیومد... مرده شور...

حالم از همه شون به هم می خورد... اون مهناز رو دیدی؟!!.. همون که سر یه استکان می خواست تورو بندازه از خونه ش بیرون چه گریه ای می کرد...

یا اون رضا که سال تا سال تورو ندیده بود.. با اون ابروهای نخش که از صد تا دختر بدتر بود چه زاری می زد..

همه شونم می خواستن جلو ما یه جوری زیرآب دیگران رو بزنن... مریم سمیرا رو نشون می داد و می گفت چن سال تورو ندیده و اینطور عمه عمه می کنه...

چقد حالم از همه شون به هم می خورد...

دیدی وقتی بابا وصیت نامه ت رو نشونشون داد چطوری رنگ و روشون پرید؟!!....

اه.... مرده شور همه شون رو ببرن...

چقد کفرم درومد...

دیشب که حالت خوب بود خاله... دستات رو بهم نشون دادی و گفتی باران، ببین چقد دستام پیر شده.. دوست ندارم کرم بزنم، آخه می خوام برم حموم تمیز شم بعد.. اینطوری دلم برنمیداره...

توام مثه خاله فاطی تنها رفتی....

پس اون ناهید عوضی اون پایین چی کار می کرد؟!!... فقط می خواستن یه جوری خودشون رو تو اون خونه جا کنن و دیگه هیچی!!!....

خاک تو سرشون کنن.. واسه اینکه خرج سردخونه رو دستشون نمونه، تورو تو خونه نگه داشتن تا فردا.. تازه، بازم هیچکی نمی خواست بمونه...

یعنی اگه بچه داشتی، بازم این بلا سرت می یومد؟!!!...

یعنی الان جات راحته؟!!.. حالت خوبه؟!!!... به آرزوت رسیدیا، رفتی دوباره پیش خاله فاطی.....

می بینی، فردام که بخوان ببرنت و بذارن تو خونه ت، باز خاله فاطی طبقه پایینه و تو بالا... البته اگه مرتضی آشغال نگه این قبر رو واسه خودم نگه داشتم...

وقتی روت رو زدم کنار، چشات باز بود.... منتظر کی بودی آخه؟!!..

میبینی خاله، همه که میومدن خوابت رو دیده بودن.. آره جون عمه شون... حتی اون زهرا زن داداشت که بهت هی می گفت اگه بمیری همه چیزت به من می رسه هم داشت ور ور می کرد که معصوم رو دیدم که اینطور گفت، اون طور گفت...

حاج قاسم چه زود خودش رو زد به مریضی و رفت خونه لالا....

از دست این جماعت گرگ سیرت راحت شدی...

دل منم برات خیلی تنگ می شه.... دیشب که از پیشت اومدم فکرشم نمی کردم که....

خدا بیامرزدت.... خدا بیامرزدت..

پنجشنبه 5 بهمن ماه سال 1385

نمی دانم چه چیز باعث این شد که اینچنین تغییر کنم؟!!

شاید تمام آن سالهایی که دخترکی مغرور و دست نیافتنی بودم، همه در خواب بود؟!

و شاید...

نمی دانم... نمی دانم با خود چه کردم تا اویی که تنها چند دقیقه مرا دید و چند ساعت حرف زد هم فهمید... دارم مرتکب چه گناهی می شوم و با خود چه می کنم تا در نظر او و دیگران دختری بی حجب و حیا می آیم؟!!!

خیلی حرفها هست برای گفتن، و اینک و اکنون مثل تمام ساعات و دقایق حساس زندگی ام، حرفم را جز بر روی کاغذ نمی توانم بگویم...

دوست ندارم راجع به تو، بار دیگر مرتکب کاری شوم و دلت را بشکنم و یک عمر عذاب بکشم...

سه سال گذشت... سه سالی که برای من همچون عمری بود و سه سالی که به قد سی سال فهمیدم...

گفتن از این سه سال، دردی را دوا نمی کند... جز اینکه پاشیدن نمکی ست بر روی زخم هایم...

او، اویی که حاضر نیستم لحظه ای نامش را بر زبان بیاورم.. آهسته آهسته، تمام شرم کودکی ام را از من ربود... و اینک چه راحت دوستت دارم را پی در پی بر زبان می آورم... چه به آن هایی که به راستی ارزشش را دارند و چه...

قلب من، مالامال از اندوه است... و هیچ کس جز خود و خدای خود نمی داند که چه بر من گذشته است...

من چه بودم و چه شدم...!!!

دیگر همچون گذشته، هنگام صحبت با جنس مخالف، دستانم یخ نمی کند و از فرط خجالت لپ هایم گل نمی اندازد!!!... دیگر صحبت با آن ها برایم به راحتی آب خوردن شده است!!...

دیگر...

چه بگویم که او با من چه ها کرد!!...

 

و حال تویی که اینک و اکنون، اینجا روبروی من نشسته ای.. اینها تنهامقدمه ای بودبرای اینکه بدانی من چه شده ام!

وقتی گفتی بی حجب و حیاء، و خاطره ای از سال های نه چندان دور گذشته بیان کردی، مثل این بود که کشیده ای محکم حواله ی گوشم نمودی و مرا از خوابی که در آن فرو رفته ام بیدار کردی..

و فهمیدم، تو و خیلی های دیگر من ِ جدید را می بینید و این تنها من هستم که سرم رو چون کبک زیر برف فرو کرده ام...

هرچه که هست می خواهم بشوم همان که بوده ام... همان دخترِ خاطرات گذشتته!!...

از من پرسیدی چرا وقتی حرفت را شنیدم اشک ریختم؟!!

این حرفی ست که چون راز باید درون سینه ام باقی بماند و هر لحظه با یادآوری اش، زجر بکشم تا..... البته می دانم تا آخر نامه پی به وجود ابلیس گونه ام می بری و ....

و باز پرسیدی که چرا به تو زنگ زدم؟!!

باید در جوابت صادقانه بگویم (واژه ای که ماه هاست از وجودم رفته) که خیلی وقت است که یادت گوشه ای از ذهنم است و همچنین گوشه ای از قلبم که هنوز پاک ترین جاست و.... و با تمام وجود می دانستم که در حقت بد کردم.... و به راستی که چه زود آهت دامنم را گرفت و آن وقت تک تک سلول های بدنم تو را یادآور شدند... و فریاد زدند که این سزای شکستن ناجوانمردانه ی قلب توست... و چه زجرآور است کشیدن عذاب و تحمل وجدان درد!!!

خیلی شب ها با یادت و اینکه چه کاری در حقت کردم به صبح رسید و چقدر تاکنون خوابت را دیدم...

اما.... حال که اینجام، نمی دانم چگونه حرفهایم را بزنم... شاید باز هم گفتن این حرفها را که تنها جزئی از آن هاست را به حساب بی شرمی و بی حیائی ام بگذاری... اما...

در مورد تو می خواهم چنینی کنم!..

طبق قولی که به عزیزترین کسم دادم و هم اوست که اینچنینی صادقانه دوستم دارد، نمی خواهم تو را به حریم خصوصی ام راه بدهم و نمی خواهم دوباره اشکهایی را بر صورت تو یا پدرم ببینم...

هرچند تا همین حالا هم بارها و بارها زیر قولم زده ام اما اینبار نمی خواهم احساسات پاک و قشنگ تورا به بازی بگیرم وگرنه احساس دیگران به اندازه ی پشیزی برایم ارزش ندارد...

نمی خواهم با دوستی با تو ( دارم می گویم، با دوستی با تو ) زیر بار تعهدی بروم که از اکنون شانه خالی می کنم...

و نمی خواهم دوباره باعث آزردنت شوم و دوباره قلب پاک و مهربانت را بشکنم.

و چیزی که مهمتر از همه ی اینهاست، این است که من ارزش دوست داشتن تورا ندارم... لیاقت تو بیش از اینهاست... تو لایق پاک ترین عشق ها هستی...

بی شک از این یکی مطمئن هستم وگرنه با غروری که باید داشته باشم، هیچگاه با گفتن اینها خوردم را حقیر نمی کنم...

اما خواستم در این نامه صادقانه و بی ریا با تو حرف بزنم و چیزی به نام غرور در میان نباشد...

و سوال دیگر اینکه چرا آن زمان به خواهش ها و اشک ها و التماس هایت جواب منفی داده ام؟!!

به راستی نمی دانم در جواب چه بگویم... شاید هم می دانم، ولی...

آن زمان بچه ای بیش نبودم... شاید مهمتری علت را اینگونه بیان کنم که ترسیدم از اینکه با فهمیدن موضوع رعنا، قصد تلافی داشته باشی و بخواهی روزی سزایش را به سرم بیاوری... و من چگونه می توانستم با این رسوایی به چشم های صاف و زلال تو بنگرم... و تو چی؟!!... می توانستی چشمانت را بر روی این موضوع ببندی؟!!!

هرچند که الان می گویم، خیلی وقت است شخصیتی به نام رعنا برای همیشه در ذهن و قلب من مرده است و همه چیز را چال کرده ام...

و این بهترین جوابی بود که می توانستم بگویم...

 

و حال می خواهم از خودم بگویم...

منی که پا به بیست سالگی گذاشته ام.... منی که چند ماه است....

احساس می کنم تا همین چند شب پیش... تا قبل از حرف تو... داشتم قطعه ای از قلب ابلیس را در دلم پرورش می دادم و داشتم قلبم را خونین می کردم.... بدون هیچ وسوسه و امیدی!...

داشتم کاری می کردم که قلبم گذرگاه مردانی باشد که از چهارچوب سنگی اش رد می شوند و من آنها را به بازی می گیرم!!..

همچون اویی که دو سال مرا به بازی گرفت و خیلی چیزها را از من ربود...

می خواستم تلافی دردهایم را بر سر دیگرانی از جنس او دراورم... و می خواستم به سادگی شان قاه قاه بخندم... همانطور که در این چند ماه خندیدم... و به راستی که شده بودم خود ابلیس!!..

و من چگونه توانستم با بی اعتنایی رنجششان را ببینم و از شادی ذوق کنم؟!!

تنها کسی که از جنس آنان نبود ( البته به غیر از تویی که مطعلق به سال های سادگی ام هستی، نه این چند ماه.. ) امیر نامی بود که.....  نمی دانم باید چگونه از او بگویم!!... از اویی که به قد دنیایی دوستش دارم و همیشه ...

 

دیگر چه بگویم از اینکه داستم اعتیاد پیدا می کردم... اعتیادی خطرناک به سوزاندن...

این ها تنها جزئی از تمام حرفهای انباشته شده در دلم بود که توانستم بر روی کاغذ بیاورم...

و می دانم و مطمئن هستم که بی شک، تو اینبار، نظرت از زمین تا آسمان راجع به من عوض شده است و حتماً خدا را شکر می کنی که در چنگال دیوسیرتی چون من اسیر نشده ای...

هر چه بگویی و هر کار کنی حق را به تو می دهم. بدون اینکه اخمی به پیشانی بیاورم...

حال فهمیدی چرا می گویم تو لایق پاک ترین عشقهایی؟!!!

شاید اکنون، داری منی را که روبرویت نشسته ام با آن دختر ساده یا... همانی که زمانی دوستش داشتی مقایسه می کنی که هیچ چیزی از او باقی نمانده است...

اما...

دیگر خسته شدام.. کسل شده ام... بریده ام... از شنیدن و گفتن کلمات بی ارزش و دروغین... حالم را بهم می زنند همه ی دوستت دارم گفتن ها.. همه عزیزم ها..

خسته ام از به بازی گرفتن... از بازیچه دست دیگران شدن..

و چه پستم، منی که می دانم چه دردی دارد، اما به سر دیگران می آورم و لذت می برم...

اما دیگر می خواهم بشوم من گذشته... و پناه می برم به خدا... خدایی که می دانم بزرگ است و مهربان... و مرا زیر بال و پر بی انتهایش می گیرد تا بشوم آنکه می خواهم... نه اینکه هستم!

 

2/11/85

شب

 

چهارشنبه 4 بهمن ماه سال 1385

قبل هم اینجا راجع به حمید حرف زده بودم.. اینکه حرفش توی گوشمه که بهم می گفت باران ، من غرورم رو که مهم ترین چیزه واسه تو شکستم خدا نکنه هیچوقت بفهمی شکست غرور یعنی چی..

همیشه حمید یه جایی توی مخم بود و هر چن وقت یه بار به یادم می یومد و من سعی می کردم اصلاً بهش فک نکنم که دچار وجدان درد شم..

 

ما حدود شش سال پیش توی یه محلی مستاجر بودیم که خیلی جای باحالی بود....

هر روز عصر می رفتیم پشت خونه مون که یه محوطه ی باز و سرسبز بود و کوه بود پیاده روی یا بدمینتون...

زمستونام که اونجا خیلی برف می یومد و کار هرروزمون بود برف بازی با دختر و پسرای محل.... دورانی بود و خیلی خوش می گذشت...

حمید بچه ی همین دورانه....

داستانش طولانیه و هیچ حوصله ی گفتن ندارم....

سه سال پیش از اون محل اومدیم و دیگه هیچ خبری از اونجا نداشتم.... هرچند اون طرفا زیاد می رفتیم به خاطر یکی از فامیلا ولی اون محل نه..

تنها کسی که هنوز باهاش ارتباط داشتم کاوه بود که هر چن وقت یه بار ازش یه پیغامی دریافت می کردم در حد سلام و علیک و احوال پرسی های عادی....

 

بعد از جریان سپهر، خیلی بهش فک می کردم و اینکه آهش بد منو گرفت...

چن وقتی بود که ازش خواب می دیدم .. و خوابم هم فقط یه چیزی بود و اونم نگاهی که بهم کرد روز آخری که از اونجا اومدیم...

خیلی دلم می خواست یه جوری ازش خبر داشته باشم و بهش بگم که اگه تا الانم داره دعا به جونم می کنه!!!! دیگه تمومش کنه چون چوبش رو خوردم، بد هم خوردم و دیگه ناله و نفرینم نکنه...

اوایل پاییز یه میل داشتم و وقتی نگاه کردم از طرف کاوه بود و بعد از یه مدت طولانی کلی حال و احوال کرده بود که چی کار کردی و چی کار می کنی و از محل گفته بود که همه جدا شدن و بچه های اون دوران دیگه هر کدوم پی زندگی خودشون رفتن و امیر ( داداش حمید که...) بعد از سربازی دانشگاه قبول شده و داره درس می خونه و تو آژانس کار می کنه و کامران ( داداش خودش) فوق قبول شده یه شهر دیگه و رفته.. خودشم فقط پروژه ش و چن تا واحد مونده که لیسانس بگیره و از الان داره خودش رو آماده می کنه واسه کنکور ارشد که هر طور شده سربازی رفتن رو بپیچونه... و نارین هم دانشگاه حقوق قبول شده و داره از خوشحالی می میره و  فلانی عروسی کرده و اون یکی هم داره می ره و ....... آخر سر هم گفته بود که حمید هم وقتی از سربازی اومد با باباش می ره سر کار و بد جور خودش رو تو کار غرق کرده و اصلاً نمی شه پیداش کرد و کلاس ویالون می ره و ماشین خریده و .....

آخرشم شماره ش رو گذاشته بود و گفته بود اگه کاری داشتم باهاش تماس بگیرم!

 

چن روزی می شد که می خواستم زنگ بزنم به کاوه و بخوام که به حمید بگه که شماره ش رو بده چون می خوام باهاش حرف بزنم ولی دو دل بودم تا اینکه چن روز پیش وقتی رفتم تو نت دیدم چراغ کاوه روشنه.. شاید یه سالی می شد که اصلاً با هم مستقیم حرف نزده بودیم...

سلام و احوال پرسی کردیم و  بعد از چن دقیقه بهش گفتم که اگه الان می تونه بهش زنگ بزنم چون کارش دارم...

بعد از چن دقیقه بهش زنگ زدم... اول کلی سر به سرم گذاشت و اینکه هنوزم همون دختر قد کوتاه تپلی هستی که یه سری کرده بودیمش آدم برفی!!!!

کلی مسخره م کرد و آخرش گفت کارت رو بگو.... منم گفتم که اگه می شه به حمید بگه که شماره ش رو بهم بده چون باهاش کار دارم.... کاوه هم گفت که من شماره ش رو دارم ولی اول بهش می گم و بعد بهت می دم... گفت الان زنگ می زنم بهش و بهت خبر می دم...

یه ربع گذشته بود که گوشیم زنگ خورد

کاوه: سلام ، خوبی؟

_ مرسی، چی شد؟!!

کاوه: باران جان، من شماره ش رو گم کردم و هرچی گشتم پیدا نکردم.. آخر سر رفتم دم خونه شون ( خونه ی اینا سر کوچه مون بود و روبروی هم ) ولی انگار خونه نیستن.. فردا عصر دوباره می رم

_ باشه، دستت درد نکنه

کاوه: ببخشیدا

_نه، شما باید ببخشید..

کاوه: از حمید خبر نداری، نه؟!!

_ نه. من چه خبری می تونم داشته باشم. از وقتی از اونجا اومدیم دیگه بی خبرم

کاوه: منم زیاد خبر ندارم.. گفته بودم که، خودش رو تو کار غرق کرده، شده ستاره سهیل.. آخرین باری که دیدمش سه هفته پیش بود، اونم بعد از شش ماه که اومده بود دم خونه مون که باهام کار داشت

_ پس همه پخش و پلا شدن؟!!

کاوه: آره بابا، همه پی زندگی خودشونن

_ ازدواج نکردین شماها

کاوه: نه بابا، کی به ما زن می ده.. کامران که فعلاً چسبیده به درس. منم همینطور و نون خوره باباهه هستیم... حالا امیر و حمید رو بگی یه چیزی..

_ اونا چی؟!!!

کاوه: والله درست خبر ندارم..

..

خلاصه.. فرداش کاوه زنگ زد و شماره ی حمید رو داد و گفت که رفته دم خونه شون و بهش گفته باران برات پیغام داده و کارت داشته و حمید کپ کرده و اول فک می کرده تو پیغام رو واسه امیر دادی و منم گفتم که نه بابا، گفت به حمید بگو.. می گفت باورش نمی شد...

 

حالا که شماره ش رو داشتم نمی دونستم باید چی بگم و چه طور زنگ بزنم... آخرش رفتم خونه ی پریا اینا تا پیش اون باشم و زنگ بزنم....

ساعتای هشت شب بود که بهش زنگ زدم.. بعد از کلی زنگ تلفن رو برداشت و چون صداش قطع و وصل می شد گفتم که زنگ می زنم خونه و اونم گفت چن دقیقه دیگه ( البته شماره ی خونه شون رو داشتم ولی نمی شد که اونجا زنگ زد )

پنج دقیقه گذشته بود که خودش زنگ زد... اصلاً نمی دونست چه طوری حرف بزنه.. حرفاش رو یادش می رفت... اول باورش نمی شد که خودم باشم.. می گفت چن تا نشونه بده که باور کنم خودتی... وقتی مطمئن شد تازه حرف زد اونم با یه بغض و کلی من من

حمید: چه طوری دلت اومد این همه مدت زنگ نزنی... اصلاً چی شد که حالا زنگ زدی

_ می خواستم که...

حمید: بزار اول اینو بهت بگم، اگه زنگ زدی که بگی حلالم کن و منو ببخش باید از همین الان بهت بگم که تا عمر دارم هیچوقت ازت نمی گذرم.. هیچوقت نمی بخشمت، هیچوقت..

_ به حد کافی چوبش رو خوردم، تو دیگه نمی خواد بدبخت ترم کنی.... ( براش سربسته جریان سپهر رو تعریف کردم و یه دفعه بغضش ترکید )

حمید : به جون عزیزترینم، اگه خواسته باشم تو زندگیت بد ببینی، اگه می گم نبخشیدمت، همه ش حرفه.. چه طور دلم می یومد بدت رو از خدا بخوام..... وای، باران، همه ی افکارم رو بهم ریختی..

( دیگه من فقط صدای هق هقش رو می شنیدم و اینکه گفت بعداً زنگ می زنه )

 

جا خورده بودم.. انگار کار درستی نبود زنگ زدن بهش...

دوباره زنگ زد بعد بیست دقیقه... صداش گرفته بود ولی سعی می کرد بهتر حرف بزنه..

حمید: می دونی چن وقته ازت خبر ندارم

_ نه

حمید: خب واسه تو که مهم نبود که بخواد یادت بمونه، واسه من مهم بوده... دقیقاً روزی که فرداش می خواستم برم خدمت شماها رفتید. بیست ماه خدمتمه، پونزده ماهم می شه که از خدمت برگشتم.. یه ماه دیگه می شه سه سال.... سه ساله که ازت خبر نداشتم.. سه سالی که واسه من خیلی بیشتر گذشت... می دونی باران، یه سال بعد از اینکه تو رفتی تازه فهمیدم عاشقت نبودم، دیوونه ت بودم.. ولی همه ش به خودم می گفتم چی شد که من اینطور شدم.. باران که با من دوست نبود و ما هیچ سنمی با هم نداشتیم... فقط در حد احوال پرسی های چن ثانیه ای و ...

تو همون دوران خدمت کلی فک کردم تا آخرش فهمیدم که چرا، چرا اینطور شد...

_ خب چرا؟!!

حمید: اینو بهت نمی گم، چون تو زندگیت ازش استفاده می کنی، خودت بهش برس....

همونم شد که باعث شد تا الانم اگه با کسی دوس شدم اصلاً مهم نبوده و اگه با همم بهم زدیم حتی ثانیه ای بهش فک نکردم... تا امروزم این برنامه رو داده بودم به ذهنم اما....

( کلی حرف زد... کلی ... گفت کلی باهام حرف داره ولی نمی دونه چی بگه.... یه چیزایی تعریف کرد که من اصلاً یادم نمی یومد و هی می گفت خب معلومه، واسه تو که مهم نبوده، برا من مهم بوده که یادم مونده.... بهش گفتم با حرفات می خوای تلافی کنی، آره؟... گفت ،نه، نمی خوام تلافی کنم و می خوام همه چی رو فراموش کنم ولی....... ولی تو باز اومدی تو ذهنم..

گفت که همه ی این مدت مث سگ جون کنده و فقط به کار فک کرده تا چیزی به یادش نیاد.. گفت واسه همین راهی رو که شاید باید پنج ساله طی می کرد یه ساله گذرونده....)

حمید: راستی، ازدواج نکردی؟!

_ نه، اما یه خواستگار دارم که یه سال بیشتره منو می خواد و بازم دوباره زنگ زدن که بیان خونه مون که من به مامانم گفتم بگه نه ( مرتضی )

حمید: راستش رو بگو، چه عیب و ایرادی داره؟ کوره یا کچل که تورو انتخاب کرده؟!! یا جونش رو از سر راه اورده

_ برو بابا، خیلی دلشونم بخواد

حمید: حالا چرا می گی نه

_ دوس ندارم بابا

حمید: چی رو دوس نداری؟

_ همه ش به خودم می گم اونی که این همه دوسش داشتم، اون بلا رو سرم اورد.. اینی که هیچ حسی بهش ندارم می خواد چی کار کنه!!.

حمید:

_

حمید: هنوزم صدات همونطوریه هااا.. هنوزم بچه حرف می زنی

_ ا

حمید: اخلاقتم هنوز همونجوریه؟!!! مغرور ِ خودخواهِ لجبازِ یه دنده؟!!!...

_ ای ( نمی دونه که ازون باران هیچی نمونده )

حمید: هر کسی نمی تونه اخلاق تورو تحمل کنه.. مگه اینکه عقلش کم باشه

_ هرچی می خوای بگوهاااا

 

 

آخرش آدرس میلم رو گرفت که برام پیغام بذاره و گفت که بهم زنگ نمی زنه چون می ترسه دوباره داغون شه.....  دوباره با بغض خداحافظی کرد..

 

دلم براش سوخت...

 
   1      2    >>