خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385

چند روز پیش من و بابا و مامان با هم رفتیم بوستان تا بابا به خاطر اینکه خطم رو ازم گرفته یه ایرانسل بگیره... گرفت.... وقتی از مغازه اومدیم بیرون بهم گفت: خب دیگه ، دختر گلم، فردا بریم و این خط رو دیگه به نام من بزن.... منم گفتم عمراً.... بابامم گفت خب زودتر میگفتی که این یکی رو هم به نام تو نمی خریدم... منم گفتم دیگه دیگه

سوار ماشین شدیم و داشتیم می رفتیم از هاکوپیان واسه بابا لباس بخریم... تو راه زنگ اس ام اس بابا اومد که من هرچی گفتم بابا بده ببینم کی چی نوشته گفت نه...

بعد از دو دقیقه تلفنش زنگ خورد که برداشت

بله.....  دارم رانندگی می کنم، برا همین نخوندمش.... با سلطان خونه و دخترم داریم می ریم بیرون....... آره دیگه، وقتی خونه ام باید دست به سینه در خدمتشون باشم دیگه...... نه بلد نیستم اس ام اس بزنم..... نمی تونم بیام...... نه...... خداحافظ...

ـ بابا، کی بود؟!!!! ( بابا مشکوک می زنه )

بابا: یکی بود دیگه

ـ زن بود؟!!

بابا: نه

ـ دروغ نگو، صداش میومد

مامان: همون زنه بود؟!!... این شماره ت رو از کجا آورده ؟ ها؟

بابا: آره.. من چه بدونم... اونو از کجا آورده بود!! اینم همونطور به دس آورده دیگه

ـ چی مامان؟!!.. به منم بگید

مامان: هیچی.. دو ماه پیش که منو تو رفته بودیم بیرون ، وقتی اومدیم خونه بابا برگشت گفت که یه زنی زنگ زده بهش و مذاحمش شده.... تا الانام زنگ می زده... حالا من نمی دونم این شماره رو از کجا آورده؟!!!!!!

بابا: خب، می گی من دادم؟!.. اگه من داده بودم که نمی یومدم واسه تو تعریف کنم!..

مامان: اون اس ام اس زده بود؟!!.. بده ببینم چی نوشته؟!!

بابا گوشی رو داد که من تو هوا قاپیدم و خوندم.... بیشتر از سی چل تا اس ام اس از شماره ای که بابا اسمش رو گذاشته بود بی نام اومده بود که آخریش این بود.....”سلام عزیز دلم، خواهش می کنم فردا بیا بیرون که من ببینمت... خیلی بهت علاقه دارم.... اگه میای کی و کجا؟!!!“

تا اومدم از تو دفترچه تلفن شماره ش رو بردارم بابا گوشی رو ازم گرفت...

من انقد کفری شدم که حد نداشت.... خیلی ناراحت شدم...... تا فرداشم فکرم مشغول بود که یعنی بین اینا چه سرو سریه.... فرداش که جمعه بود و بابا خونه بود و خواب. من رفتم و به مامان گفتم: مامان، بهت یه چیزی می گم، ناراحت نشیا.... گفت بگو

ـ مامان، چه معنی داره که این زنیکه که زنگ می زنه بابا انقد باهاش خوب حرف بزنه، ها؟!!

مامان: بابات پپه ست.. ساده ست...

ـ نخیرمامان خانوم.. منو تو پپه ساده ایم.... ببین کی بهت گفتم

مامان: حالا تو چرا انقد حرص می خوری... من باید ناراحت باشم که نیستم... من بابات رو می شناسم..

ـ آخه مامان، چه معنی داره.... فک کن یکی مزاحمی من باشه... من باهاش انقد ملایم حرف بزنم، خوشش میاد دیگه..

همون موقع بابا از صدای ما بیدار شد و اومد گفت چه خبره.... مامان گفت بیا ببین این دخترت چی می گه

بابا:چی می گی خونه رو گذاشتی رو سرت

ـ بابا ببین چی دارم بهت می گم.. چه معنی داره که تو انقد با این زنه خوب حرف بزنی، هان؟!!.. توام حتماً خوشت میاد دیگه!!!!... اگه یکی به من زنگ بزنه و منم با آرومی بهش بگم اره، دارم می رم با مامان بابام خرید، دو روز بعدش دوباره زنگ می زنه که خب چی خریدید...... بابا، اگه دوبار بهش بتوپی و بگی اگه یه بار دیگه مزاحم شید شماره تون رو می دم مخابرات، ازین غلطای اضافی نمیکنه!!!!!......( همون موقع تو دهنم اومد که بگم، کرم از خود درخته !!! )  بابا، یه کاری نکن که خودم زنگ بزنم بهش و هر چی از دهنم در میاد بهش بگما...

بابا: خب حالا

ـ گفتم بهت دیگه.. حساب کار دستت بیاد.... فقط من بفهمم ... اون موقع ببین چی کار می کنم...

بابا رفت دستشویی... رفتم و گوشیش رو برداشتم.. همه اس ام اسای اون زنه رو پاک کرده بود.. اما شماره ش بود.... منم یادداشت کردم.....

دوباره امروز زنیکه یه اس ام اس عاشقونه واسه بابا فرستاده بود که من خودم خوندم و پاک کردم ( بابا خواب بود )

بذار بریم مسافرت و بیایم... می شورمش و می زارمش کنار... حالا ببین!!!!..

خداییشما، بابام مشکوک نمی زنه؟!!!!... مامان منم که اصلاً انگار تو باغ نیست...



فردا می ریم مشهد... تا ده فروردینم اونجاییم... من و بابا و بابابزرگ و باربد و مامان...

امیدوارم سال خوبی داشته باشید و امسال به همه اهدافی که تو سرتون دارید برسید...

واسه منم خیلی دعا کنید....

 

پنجشنبه 24 اسفند ماه سال 1385

پنجشنبه عصری که با بابا دعوام شد، من اومدم خونه و اونم رفت کرج...

شب پردیس بهم زنگ زد و تازه شش، هفت دقیقه بود که داشتیم حرف می زدیم که دیدم انگار زنگ گوشی میاد.... رفتم گوشیم رو آوردم و دیدم بابامه که یه سه چهار باری زنگ زده... برداشتم و بابام با صدای بلند کلی دادو بیداد کرد که چرا تلفن خونه انقد اشغاله؟!.. چرا گوشیت رو جواب نمی دی؟!!... و.. و.. و..

منم گفتم می خوای اونجا انقد داد نزن ( آخه اصلاً از این پسرعموی بابا خوشم نمی یاد و همیشه کلی واسه شون افه و کلاس دارم..) بابامم با بلند ترین صدای ممکن داد زد که صدات رو ببر، بی خود می کنی که انقد با تلفن حرف می زنی....

منو می بینید از یه طرف شاکی شدم که چرا اونجا اینطور با من حرف زد و از یه طرفم نمی تونستم چیزی بهش بگم، داشتم دیوونه می شدم.... گوشی رو رو بابا قطع کردم و به پردیسم گفتم فعلاً خداحافظ...

خلاصه که دیگه از اون روز به بابا محل نمی دادم.. اصلاً انگار وجود نداره.... بعدشم رفتم موهامو کوتاهه کوتاهه کوتاه زدم و کلی رنگ ورو زدم تا حرصش دراد ( آخه متنفره از اینکه موهام کوتاه باشه.. )

انقدم اعصابم خورد بود...

تا اینکه..

سه شنبه سر ظهر که تا حالا اصلاً بابا سابقه نداشته بیاد خونه، اومد.. منم تو اتاقم پای آینه نشسته بودم که دیدم یکی در اتاقم رو زد... گفتم بله.... دیدم بابامه که میگه میشه بیام تو؟ ( حالا بابای ما تو عمرش هیچوقت در اتاق ما رو نمی زنه و همینطوری فرتی میاد تو.. حالا فرقی هم نمی کنه که ما اونجا شاید داریم لباسی عوض می کنیم یا.... ) منم جوابش رو ندادم بابا درو باز کرد.... خدای من، چی میدیدم!!!

بابا یه دست گل گنده خریده بود که بی نهایت خوشگل بود .. اومد داد بهم و منو بوسیدو ازم معذرت خواهی کرد و گفت من باهات شوخی کردم!!!! مگه من چن تا دختر دارم و .... از این حرفا ( به قول خودش که وقتی یه کم قربون صدقه ش می ریم می گه مراسم پالان گذاریه؟!!!)

...

تا اینکه شب شد... ما هر سال چهارشنبه سوری می ریم خونه خاله مهوش اینا.... تو کوچه بزن برقص بود و پسرام که همه حسابی مست کرده بودن...

موقع شام رفتیم بالا تا بعد دوباره بریم پایین... سپهر زنگ زد رو گوشیم ( البته با یه شماره دیگه، چون می دونه بر نمی دارم ) برداشتم... بهم گفت باران، یه دقیقه بیا دمه پنجره، می خوام بهت یه چیزی نشون بدم....

رفتم و دیدم قشنگ روبرو خونه پیش دوتا دختر که از یه کیلومتری قیافه شون داد می زنه چی کارن!!!! واستاده و داره باهاشون لاس می زنه و بعدم دستشون رو گرفت و رفتن یه جایی که مثه خرابه می مونه و ....

بعد از نیم ساعت زنگ زد و گفت می خواستم اینو ببینی و بهت بگم دخترای از جنس و مثل تو زیاده... با یه حرف سریع بردمشون!!!...

بعدشم یه سری چرت و پرتای دیگه گفت و منم گوشی رو روش قطع کردم....

رفتیم پایین.... واستاده بودیم.... مامان و خاله مهوش یه جایی دورتر از ما واستاده بودن و رو ما دید نداشتن.... اول ماهان.. بعد زهرا .. بعد من.. بعد سارا.. بعدم سایه واستاده بودو همه ی پسرای مستم که سپهرم جزوشون بود داشتن می رقصدین که یه دفعه سپهر از بین اونا اومد یه راست طرف من و اومد جلو که نفسش که بوی گند می داد می خورد تو صورتم و برگشت گفت.. اینا رو میبینی، هر کدوم که خواستی رو بگو تا فقط بهشون یه ندا بدم تا بیان و ......

دوس داشتم محکم می کوبوندم تو صورتش که جاوید اومد و کشیدتش اون ور.. می خواست جاوید رو ببوسم چون معلوم نبود بعدش چی کار می کرد.... به معنای واقعی آبروم رفت و همه کپ کرده بودن.... فقط خدا رحم کرد که مامان چیزی ندید.....

دوشنبه 21 اسفند ماه سال 1385

انقد این چن روز کلافه ام که خدا می دونه.... با بابا یه دعوای اساسی کردیم و چن روزه که اصلاً به هم محل نمی دیم....

پنجشنبه با هم رفتیم تا جایی و به خاطر اینکه ماشین نداشت پیاده رفتیم... تو راه بابا سر چیزی باهام بحث کرد و یه حرفایی زد که واقعاٌ هرگز فکرش رو نمی کردم و با اینکه لیسانس داره اما با این حرفاش اندازه ی یه کلاسم نه سواد داره و نه...

منی که یه زمانی بابام برام مهم ترین کس بود، حالا...

یادمه بچه که بودم، اگه یه کاری می کردم و مامان می گفت باران تو این کار رو کردی؟... و من که نمی خواستم بدونه آره می گفتم به خدا نه... اما وقتی می گفت بگو به جون بابا.. اون موقع دیگه کم می آوردم...

من بابا رو در حد پرستش دوس داشتم.. اما حالا....

خیلی ازش بدم اومده، خیلی.. می دونم گفتن این حرفا درست نیست اما واقعاً دیگه تحملم طاق شده....

..

..

دیشب وقتی از دانشگاه اومدم ساعت 4 بود.. گرفتم و خوابیدم ... گوشیم زنگ خورد.. خواب آلود نگاه کردم و شماره ناآشنا بود...فک کنم ساعتای 11:30 بود .... جواب دادم

ـ بله

سپهر: سلام خانوم م

ـ سلام

سپهر: حال شما خوبه؟

ـ مرسی، تو خوبی؟

سپهر: خواب بودید؟

ـ آره

سپهر: ببخشید که بد موقع وقتتون رو گرفتم

ـ خواهش می کنم...

سپهر: دیگه چه خبر؟

ـ هیچی.. تو چه خبر؟.. با درسات چه می کنی؟

سپهر:بد نیست... تو چی؟

ـ سخته...

سپهر: تازه یه ترم رو گذروندی ، بذار یه کم بگذره...

ـ

سپهر: باران، یه خواهشی ازت داشتم

ـ بگو

سپهر: ببین، نمی خوام با آبجیم خیلی صمیمی شی.. یا زنگ بزنید و احوال هم رو بپرسید...

ـ کدومشون رو می گی

سپهر: کوچیکه... بزرگه که به من ربطی نداره

ـ باشه... هرچند تا الانم اینطور نبودم

سپهر: گفتم که بگم... بذار روابطتون در حد دیدارای خانوادگی باشه

ـ باشه

سپهر:

ـ راستی، نگار جون چه طوره؟!!!!

سپهر:خوبه.. سلام داره خدمتتون

ـ سلامت باشه

سپهر: راستی، یه چیز دیگه

ـ بگو

سپهر: می خوام یه نصیحت برادرانه بکنم... یه برادر کوچیک.... من خوب می دونم تو داری چی کار می کنی.. کجا می ری... با کی میای.... یه نمونه ش اینکه حتی جریان فرازم می دونم و اینکه بهش گفتی نه..... همینطور باش.... تو پاک تر از اینایی که بخوای دنبال کسی بری... بشین تو خونه ت.. خیلی ها آرزوی به دست آوردن تورو دارن.. مطمئن باش واسه بردنت میان.... همین

ـ

سپهر: خب... کاری نداری

ـ نه

سپهر: مراقب خودت باش.... خداحافظ..

ـ

 

خدا جون... این دیگه این چیزا رو از کجا می دونه..... کم دیوونه بودم اینم روش!!!!!

سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385

دوازده اسفند تولد مرساد بود که پریروز مارو برد فرحزاد و مهمون کرد... من بودم و سمانه و مرساد و نفیسه و امیر دوست مرساد....

انقد امیر و مرساد اذیت کردن که حد نداشت و هی تیکه بارم کردن که جای فراز خالی... دوست داشتم با تریلی از روشون رد شم.... جالبه که زنگ زدم به امیر و اونم بدتر از این دوتا هی گفت فرازم هست و اذیت کرد.. دیگه حسابی کفرم درومد..... اما در کل خوب بود....

شب خاله مهوش و عمو رضا و سارا و شوهرش و شاپرک و سایه خونه مون بودن... وقتی رسیدم خونه ساعت شش بود.. طبق معمول همیشه که خاله و مهوش اینا میان رفته بودن بیرون گردش و سارام رفته بود آرایشگاه تا موهاش رو مش کنه..... بابام تازه اومده بود و خوابیده بود....

یه ساعت بعد مامان اینا برگشتن..... بابا بهم گفت باران، خطت رو میدی به من ( آخه خطشم از طرف اداره بهش داده بودن و ازش می گرفتن ) منم برگشتم گفتن نه، واسه چی باید بدم بهت؟!!!.... بابامم که الهی براش بمیرم با دل شکستگی تمام گفت: یعنی من پیش شماها اندازه یه خط هم ارزش ندارم؟!!!!!!!!... منم گفتم خب برو یه ایرانسل بگیر... اما جوابم رو نداد که بعد مامانم گفت بغضش گرفته بود ..... ( انگار بابا عصر که اومده خونه به باربد گفته خطم رو می خوام. چون خطی که دست باربد واسه باباست. اونم انقد غر زده که یعنی چی و ..... واسه همین بابا خیلی ناراحت شده.. مامانم که اینا رو بهم گفت دلم کباب شد....)

صداش کردم تو اتاقم و بابا اومد... بوسیدمش و گفتم: بابایی شوخی کردما، بهت می دم خط رو..... انقده بابام یه طوری شد... انگار انتظار نداشت دختر لجبازش بخواد این کار رو کنه... یه طوری نگام کرد و گفت بازم به معرفت تو..... و از اتاقم رفت بیرون...

انقد دلم براش گرفت....

شبش شونصد تا از همکارای بابا بهش زنگ زدن و کلی ناراحتی می شدن... حتی یکی از دوستای بابا از تبریز زنگ زد که دارم برات یه خط از تبریز می فرستم. اگه هم بخوای یه پرایدم می تونم برات جور کنم. که بابام گفت ممنون، دخترم خط بهم داد و ماشین رو هم قبول نکرد.

بعضی هاشون هم زنگ می زدن و گریه می کردن!!!!!!... منو می بینی، شاخام درومده بود....

بابا برام تعریف کرد که از پارسال یکی یکی مدیر کلا رو برمی داشتن و پست جدیدی بهشون می دادن... قرار بوده بابا رو هم بردارن و از گروهشون یکی رو جایگذین کنن که هیچکی قبول نکرده بوده تا بابا بمونه... تا امسال که بازم هیچکی از گروهشون این پست رو نخواسته و آخر سر یکی دیگه به جز این گروه رو آوردن.... عموم هم مدیر کله اما انگار زیر سبیلی تا الان رد شده...

هنوز کار بابا معلوم نیست... خودش می گه بهم گفتن بهت پست بدیم می ری شهرستان که بابام قبول کرده... گفتم حالا کجاها؟!!.. گفت یا تبریز یا یزد یا شهر کرد....

منم جدی بهش گفتم عمراً اگه بذارم بری شهر کرد ( آخه پسر عمه ی بابام اونجاست و پلیسه ولی یه جوریه و دوس ندارم بابا باهاش بگرده)...  اما شاید یزد یا تبریز رو باهاتون بیام که باربد تا این رو شنید کلی داد زد که من نمی یام... اینجا رو ول کنیم بریم اونجا.... بابام گفت خب شماها نیاید.. چن سال که بیشتر تا بازنشستگیم نمونده.. ماهی ده روزم میام پیشتون.. مثل بابای پردیس...

مامان بیچاره م این وسط گیر کرده.... الهی.....

 

شنبه 12 اسفند ماه سال 1385

بابام توی یکی از سازمان های دولتی، یه چند سالی هست که پست مدیر کلی داره.... اما به خاطر روی کار اومدن رییس جمهور جدید و ....!!! از فردا این پست ازش گرفته می شه و میشه یه کارمند ساده.... بیچاره.. چقد دلم براش می سوزه.. انقده ناراحته.. نه به خاطر هزار و یکی مساله که واسمون ایجاد می شه.. بلکه به خاطر اینکه این همه زحمت کشیده و حالام....

به خاطر این پست یه ماشین هم از طرف اداره بهش داده بودن و بابا یه چن سالی هست که ماشین خودش رو فروخته.. حالا فردام ماشین رو ازش می گیرن و ....

بهش گفتم بابا ماشین نمی گیری؟!!... گفت بذار خونه ی تو شهریارمون فروش بده، بعد... انقد یه طوری گفت که دلم کباب شد....!!!...

آخه بابای بدبختم که نون آوره فقط ما نیست....

خرج من و باربد و مامان...خرج علیرضا و زن و پسرش.... خرج رضا ( عمو دومیم که از علیرضا یه چن سالی بزرگتره و اونم از یه طرف قوز بالا قوز ماست.... دوتا دخترم داره... یکی دوم دبیرستان.. یکی هم راهنمایی )... حالا بقیه فک و فامیلم بمونه ن که تا یه چیزی می شه یادی از ما می گیرن و بابام هم با دست و دلبازی تمام که لج من و مامان رو در میاره بهشون پول می ده و حالا رفت تا کی برگردونن...

مثلاً ما دو تا خونه تو شهریار داریم که یکیش واسه بابام و عموم ( عمو بزرگم، بابای مهسا که با بابا همکارن) و یکیشم واسه بابا و پسر عموشه ... الان این خونه رو یه ده سالیه که گرفتن...دو طبقه ست و یه واحد 40 متری کوچیکم پشت دوتا مغازه ای هست که پایینه.... اون خونه پایینه علیرضا می شینه... یه طبقه ش هم همین پسرعموش.... حالا اون دوتا مغازه و اون یکی خونه چی شد؟!!!!... اجاره دادن ولی ما تا حالا رنگ یه صدی از اجاره رو ندیدیم.... می ره تو حلق اینا.... انقدم عجز و ناله می کنن.... مامانم که دیگه کفرش درومده یه سالیه که به عروس عموی بابا می گه که می خوایم این خونه رو بفروشیم و هرکی سهمش رو برداره...اینام هی می گن، نه، قیمتا پایینه.. ما کجا بریم پس.....  حالا یه ماه پیش فهمیدیم که خودشون رفتن یه خونه دو طبقه تو شهریار گرفتن... با کدوم پول؟!! خدا می دونه!!!!

انقده لجم گرفته... حالم رو دارن بهم می زنن... این بابای بی زبونه مام که هیچی نمی گه...  

دوشنبه 7 اسفند ماه سال 1385

از جمعه اتاقم رو ریختم بهم.. تا همین الان فقط سه کارتون گنده کتاب و دفتر بیخود ریختم بیرون که هنوزم تموم نشده.... انقده اتاقم شلوغ پلوغه که خدا می دونه...

چن روزم هست که مامان بهم پول داده که برم شلوار واسه خودم بگیرم اما... یکی نیست با من بیاد خرید.. همه دیگه کار دار شدن.... انقده اعصابم خورده....

دیروزم دانشگاه داشتم... استاد دو تا از درسامون انقده پیرن که همینطوری دارن می میرن.... هزار مدل تحقیق و کوفت و زهر مار دادن ما براشون بیاریم و نصف نمره ی ترمه.....

دیروز نهار با بچه ها رفتیم بیرون.. خوش گذشت که البته بعدش از دماغم اومد بیرون....

یه پسری تو کلاسمون هست که ترم پیشم بود.. با ماشین اون رفته بودیم که زانتیا داشت... یه یه سال و نیم از من کوچکتره اما خر پول.....  دیشب داشتم می خوابیدم که دیدم واسم اس ام اس اومد... با خوندنش خواب از سرم پرید... برام اس ام اس زده بود که: باران، من می خوام باهات دوست شم، قبول می کنی؟!!!!

منو می بینی، شاخام درومد... فکرش رو نمی کردم... آخه اصلاً.... حالا نمی گم خودم آخرشما اما اصلاً اینو حساب نمی کنم... همینطور همکلاسیه...

براش زدم چی می گی نصفه شبی، حالت خوبه؟!!!..

گفت آره.. خوبه خوبم... جواب منو بده، آره یا نه...

ـ فراز، منو گذاشتی سر کار .. داری دستم می ندازی؟!!...

فراز: نه به جون عزیزترین کسم، من دوستت دارم

حالا من رو می بینی اینور داشتم از خنده می مردم... همون موقع م سمانه زنگ زد و بهش گفتم.... دیگه سوژه شده بود.... سمانه می گفت به این فراز مارمولک اصلاً نمی یومد زبون داشته باشه ها، حالام که دیگه عاشقت شده.... بعدشم می گفت، باران، زود تصمیم نگیر.. با اینکه قیافه ش یه زار نمی ارزه اما خر پوله ها.. بعد می زد زیر خنده.....

آخ.. آخ.. چقد بعدش از خودم بدم اومدا.....

حالا از این ور اینم شونصد بار زنگ می زد رو گوشیم.... اصلاً نمی تونستم گوشی رو بردارم و باهاش حرف بزنم....

براش نوشتم بچه برو پی کار خودت.... من دارم می خوابم.. دیگه اس ام اس نزن..

فراز: باران، جواب منو بده... آره یا نه..

ـ نه...

فراز: دلیلش؟!!

آخه چی می خواستم بگم؟!!...  کم مونده بود فحشش بدم... به حد کافی کلافه بودم...

ـ نه دیگه... دلیل نداره... زنگم نزن.. اس ام اس هم نزن....

فراز: باران، خیلی بی احساسی.... دلم رو شکوندی..

 برو بابا....

 

   1      2    >>