مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 24 اسفند ماه سال 1385

پنجشنبه عصری که با بابا دعوام شد، من اومدم خونه و اونم رفت کرج...

شب پردیس بهم زنگ زد و تازه شش، هفت دقیقه بود که داشتیم حرف می زدیم که دیدم انگار زنگ گوشی میاد.... رفتم گوشیم رو آوردم و دیدم بابامه که یه سه چهار باری زنگ زده... برداشتم و بابام با صدای بلند کلی دادو بیداد کرد که چرا تلفن خونه انقد اشغاله؟!.. چرا گوشیت رو جواب نمی دی؟!!... و.. و.. و..

منم گفتم می خوای اونجا انقد داد نزن ( آخه اصلاً از این پسرعموی بابا خوشم نمی یاد و همیشه کلی واسه شون افه و کلاس دارم..) بابامم با بلند ترین صدای ممکن داد زد که صدات رو ببر، بی خود می کنی که انقد با تلفن حرف می زنی....

منو می بینید از یه طرف شاکی شدم که چرا اونجا اینطور با من حرف زد و از یه طرفم نمی تونستم چیزی بهش بگم، داشتم دیوونه می شدم.... گوشی رو رو بابا قطع کردم و به پردیسم گفتم فعلاً خداحافظ...

خلاصه که دیگه از اون روز به بابا محل نمی دادم.. اصلاً انگار وجود نداره.... بعدشم رفتم موهامو کوتاهه کوتاهه کوتاه زدم و کلی رنگ ورو زدم تا حرصش دراد ( آخه متنفره از اینکه موهام کوتاه باشه.. )

انقدم اعصابم خورد بود...

تا اینکه..

سه شنبه سر ظهر که تا حالا اصلاً بابا سابقه نداشته بیاد خونه، اومد.. منم تو اتاقم پای آینه نشسته بودم که دیدم یکی در اتاقم رو زد... گفتم بله.... دیدم بابامه که میگه میشه بیام تو؟ ( حالا بابای ما تو عمرش هیچوقت در اتاق ما رو نمی زنه و همینطوری فرتی میاد تو.. حالا فرقی هم نمی کنه که ما اونجا شاید داریم لباسی عوض می کنیم یا.... ) منم جوابش رو ندادم بابا درو باز کرد.... خدای من، چی میدیدم!!!

بابا یه دست گل گنده خریده بود که بی نهایت خوشگل بود .. اومد داد بهم و منو بوسیدو ازم معذرت خواهی کرد و گفت من باهات شوخی کردم!!!! مگه من چن تا دختر دارم و .... از این حرفا ( به قول خودش که وقتی یه کم قربون صدقه ش می ریم می گه مراسم پالان گذاریه؟!!!)

...

تا اینکه شب شد... ما هر سال چهارشنبه سوری می ریم خونه خاله مهوش اینا.... تو کوچه بزن برقص بود و پسرام که همه حسابی مست کرده بودن...

موقع شام رفتیم بالا تا بعد دوباره بریم پایین... سپهر زنگ زد رو گوشیم ( البته با یه شماره دیگه، چون می دونه بر نمی دارم ) برداشتم... بهم گفت باران، یه دقیقه بیا دمه پنجره، می خوام بهت یه چیزی نشون بدم....

رفتم و دیدم قشنگ روبرو خونه پیش دوتا دختر که از یه کیلومتری قیافه شون داد می زنه چی کارن!!!! واستاده و داره باهاشون لاس می زنه و بعدم دستشون رو گرفت و رفتن یه جایی که مثه خرابه می مونه و ....

بعد از نیم ساعت زنگ زد و گفت می خواستم اینو ببینی و بهت بگم دخترای از جنس و مثل تو زیاده... با یه حرف سریع بردمشون!!!...

بعدشم یه سری چرت و پرتای دیگه گفت و منم گوشی رو روش قطع کردم....

رفتیم پایین.... واستاده بودیم.... مامان و خاله مهوش یه جایی دورتر از ما واستاده بودن و رو ما دید نداشتن.... اول ماهان.. بعد زهرا .. بعد من.. بعد سارا.. بعدم سایه واستاده بودو همه ی پسرای مستم که سپهرم جزوشون بود داشتن می رقصدین که یه دفعه سپهر از بین اونا اومد یه راست طرف من و اومد جلو که نفسش که بوی گند می داد می خورد تو صورتم و برگشت گفت.. اینا رو میبینی، هر کدوم که خواستی رو بگو تا فقط بهشون یه ندا بدم تا بیان و ......

دوس داشتم محکم می کوبوندم تو صورتش که جاوید اومد و کشیدتش اون ور.. می خواست جاوید رو ببوسم چون معلوم نبود بعدش چی کار می کرد.... به معنای واقعی آبروم رفت و همه کپ کرده بودن.... فقط خدا رحم کرد که مامان چیزی ندید.....