دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 فروردین ماه سال 1386

تا حالا شده، حس کنی، جسمت واسه روحت کوچیکه؟!!... که فکر کنی هوا واسه نفس کشیدنت کمه؟!!!!

دوست داشته باشی از این کالبد تنگ و تاریک دربیای و سبک و راحت پر بزنی...!

هیچ چیز برات رنگ نداشته باشه.... بو نداشته باشه.... اصلاً دلت آروم و قرار نداشته باشه... روحت پرواز بخواد!!!!

من الان همینطورم.... دلم می خواد همین الان.... همین الان الان، به جای اینکه تو این کلاس کسل کننده باشم، با یه استادی که هیچی از حرفاش نمی فهمم.. با بچه هایی که حوصله ی آدم رو سر می برن و با تیکه های خنک و یخی که می ندازن و هر هر می خندن، یه جای دیگه بودم.... یه جای دور.... یه جایی غیر از اینجا... غیر از این آدما....!!

چشمام رو می بندم.... می رم کنار یه ساحل... یه ساحل شنی.... با هوای مه گرفته و نم نم بارون ریزی که به سر و روم فرد می آد.... خنکای هوا زیر پوستم می دوه و سرشار می شم از حس زندگی....

اما...

اما فقط یه لحظه ست.... یه لحظه ی کوتاه... خیلی کوتاه...!!

چشام رو باز می کنم.... بازم دانشگاه مزخرف... کلاس تنگ و تاریک... استاد پیر و مردنی... بچه های کسل کننده..!

بازم روحم داره واسه درومدن از این فضای تاریک تقلا می کنه.... و اینبار بیشتر از پیش!..

روحم پرواز می خواد.... می خواد پر بزنه و مثل یه بچه ی بازیگوش به همه جا سرک بکشه.... انقده پر بزنه... بره... بره.... بره..... تا برسه به سرچشمه ی حیات!!

بازم روحم پرواز می خواد.... پــــــــــــرواز!!!!

 


یکشنبه هفته ی پیش انقده دلم گرفته بود.... سر کلاس مدیریت بودیم با یه استادی که مدرک هفت هشتا درس رو داره و هر سری که می بینمش یاد انیشتین می افتم....

هیچی از حرفاش سر در نمی یارم... اون روزم بدتر از همیشه..... دلم گرفته بود و این شرو ورا رو نوشتم!!!!

چهارشنبه 22 فروردین ماه سال 1386

 

دیدم او را، آه، بعد از بیست سال

گفتم: این خود اوست، یا نه، دیگری ست

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم: این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟!

هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیران تر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار

در کف باز خزان پرپر شدیم

از فروشنده کتابی را خرید

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت ُ در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعری تازه گشت

باز هم افسانه ی مردم شد او!!


              با بابا آشتی کردم....

دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386

خیلی اعصابم خورده... خیلی بی حوصله ام... حوصله ی هیچ چیز رو ندارم... دلم گرفته... خسته شدم، خسته...

از دست بابا کلافه ام.. هیچ تحمل دیدنش رو ندارم... از یازده فروردین با هم دعوای بدجور کردیم و از همون روز با هم حرف نمی زنیم.. حتی بهش سلام نمی کنم.... داره رو مخم راه می ره.....

دیروز دختر دایی م از شهرستان با نامزدش اومدن خونه مون....

 ( این دختر دایی بزرگمه و چن سالی هست که باهاشون هیچ رابطه ای نداشتیم.. اخه بین داداشا که پنج تاست سر ارث و میراث دعوا شده بود و دایی اکبرم قید همه رو زد... اما چن روز قبل عید دلم بد هواشو کرد و شماره ش رو گیر اوردم و زنگ زدم خونه شون و بهش گفتم که دایی دلم خیلی براتون تنگ شده و اونم با اینکه اول سرد حرف زد اما بعد کلی اشتیاق نشون داد که حتماً اومدی اینجا باید بیای خونه مون.... وقتی رفتیم مشهد، دست مامان و خاله کوچیکه رو گرفتم و رفتیم خونه شون... دایی کلی تحویلم گرفت و به قول مامان اینا منو گذاشت رو سرش.... اما بابا نیومد.. این وسط بابام شده نخود.. کاسه ی داغ تر از آش )

بابام خیلی سرد برخورد کرد .. برعکس مواقعی که فک و فامیلای خودش میان و کلی قربون صدقه شون می ره، ساکت نشسته بود و فوتبال مزخرف نگاه می کرد و فقط منو مامان تعارف می کردیم.... بعدشم من اومدم فیلم میم مثل مادر رو گذاشتم....

مجید به عطی گفت: خیلی ساز سختیه ها....

بابا: ( با یه لحن مسخره و خنده ی روی لب ) ا.. مگه شما تو کار موسیقی هم هستید

مجیدم که یه پسر خیلی خوشروست بدون اینکه بهش بر بخوره با خونسردی تمام تعریف کرد که چن تا ساز می زنه و..... من داشت خون خونم رو می خورد

تازه، بعدشم فیلم رو قطع کرد و باز زد شبکه سه که ادامه فوتبال رو ببینه... انگار نه انگار چن تا آدم داشتن تماشا می کردن...

موقع شام شد... سر سفره بابا اینطور می کنه: چرا برنج خالی می کشید، خورشتم بریزید.. اگه نخورید عمه تون ناراحت می شه هاااااا.....  

حسابی کلافه شده بودم.... داشت با این رفتارش اعصابم رو خورد می کرد.. تازه، پیش مجید نشسته بود و مثل بازجوها هر چن دقیقه سوال می پرسید... یه بارم با مسخره گی گفت: شما درسم خوندید؟!!.. که مجیدم با خونسردی و خیلی مودب زد تو حال بابام که من کیف کردم: بله، فوق لیسانس دارم.....!!!

شب شد.... مامان جای عطی و مجید رو تو اتاق من انداخت و من رفتم تو اتاق مامان اینا... می خواستم تلوزیون رو روشن کنم که بابا یه قشقرق راه انداخت که نصفه شبه و من می خوام بخوابم و....

بحثمون بالا گرفت.. هرچی من آروم حرف میزدم، اون بدتر داد می زد..... مامان هم که تا اون موقع تحمل کرده بود، سر بابا داد زد که محمد، یه بار فامیل من اومدن خونه مونا،  ببین چی کار می کنی؟!!.. حالا بهت نشون میدم.. که بابا از ترس اینکه  نکنه فامیلاش میان خونه مون بهشون بد بگذره ساکت شد... اما بازم زیرلفظی با من بحث می کرد که منم گفتم: نمی دونی چقد ازت بدم میاد... خیلی بیشتر ازون که فک کنی

بابا: دل به دل راه داره

ـ من بیشتر، میبینی که تو این چن روز نه خواستم قیافه ت رو ببینم و نه باهات حرف بزنم...

..

بابا حسابی اعصابم رو خورد کرده... خیلی بد شده... دیگه تحملش رو ندارم...

منی که یه زمانی بابا برام مقدس ترین بود و قسمی که سرش می خوردم به برو برگرد راست ترین بود، حالا انقد ازش بدم میاد که....!!

لج کرده.... امروز خواستم برم کلاس زبانی که یه کوچه پائین تر از خونه مونه ثبت نام کنم که گفت نه که نه....

داغونم .... داغون!!
یکشنبه 19 فروردین ماه سال 1386

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید

و نسیم سبزی تاروپود خفته ی مرا لرزاند.

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم

که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.

و هنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت

و هنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت:

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم!!

 

               ”سهراب سپهری“
شنبه 18 فروردین ماه سال 1386

امروز تو یه وبلاگی سرک کشیدم که نوشته بود رسول رفت ( منظورش رسول ملاقلی پور بود.. کارگردان میم مثل مادر)

یه دفعه دوباره اون حس بد ...

فیلم میم مثل مادر رو من خیلی دوس دارم و باید بگم یه جورایی هر روز میزارم و می بینم و هر سری هم انگار بار اول که دارم این فیلم رو تماشا می کنم.... به قول سمانه، میگه بهتم می خوره که مثل نقش گلشیفته باشی و روحیاتت همونطوره.. شاید برا همینه که انقد این فیلم رو دوس دارم...

هر سری هم که می بینم، دوباره اون حس بد...

خونه ی رسول ملاقلی پور تو کوچه دانشگاه ماست.... یه هفته قبل از فوتش با بچه ها داشتیم از دانشگاه می یومدیم که یه ماشینی با سرعت از کنارمون رد شد ( نمی دونم سمند بود، چی بود.. آخه من اصلاً ماشین نمی شناسم) یه کم مونده بود که بخوره به سمانه و مو به مو رد شد.... سمانه م داد زد که هوی، یارو، با اون چشای کورت عینک دودیم زدی..... اون اقاهه هم که الان فهمیدم همین ملاقلی پور بود، جلو در خونشون واستاد و از ماشین پیاده شد و با عصبانیت و داد گفت که: چی گفتی دختر خانوم؟

سمانه م گفت، همونی که شنیدی، گوشاتم کره انگار!!....

حالا اون بگو و این بگو... منم هی می گم سمانه  ول کن، بیا بریم.... اما...

دیگه کم مونده بود که بیاد و سمانه رو بزنه که پسرای دانشگاهمون گرفتنش....

رفتیم...

هفته ی بعد که اومدم دانشگاه، دیدم کل کوچه رو پارچه های سیاه زدن و نوشتن فوت کارگردان سینما، رسول ملاقلی پور را تسلیت می گوییم و.... با یه عکس بزرگ ازش که هنوزم هست تو کوچه..

منو می بینید، تا این عکس رو دیدم، چن لحظه کپ کردم.. اصلاً باورم نمی شد همون آقاهه باشه...

البته تا همون وقتم نمی دونستم که این فیلم میم مثل مادر رو ساخته و فیلم رو هم ندیده بودم..

رفتم دانشگاه و به  زری که اتفاقاً همسایه ی دیوار به دیوار ایناست و رفت و آمد خانوادگی داره گفتم که این آقاهه مرده؟ کی؟ چطور؟.. اونم برام تعریف کرد... منم   جریان دعوا رو تعریف کردم که کلی ناراحت شد...

الهی.... نمی دونم چرا هر سری که رد می شم از تو کوچه و خونه شون رو می بینم با عکسش، یاد اون روز دعوا می افتم و احساس عذاب وجدان می کنم..... با اینکه من کاره ای نبودم... اما....

خدا بیامرزتش....
شنبه 18 فروردین ماه سال 1386

الهی... پردیس چند روزه که برگشته... چقد دلم براش تنگ شده بود.. خیلی زیاد...

تازه الان که برگشته می فهمم چقد جاش خالی بود.. بیشتر از اونی که فکرش رو کنم...

برای حرف زدنای چن ساعتمون پشت تلفن و داد و بیداد مامانامون که بسه، مگه آدم چقد حرف می تونه داشته باشه!!!!

برای مسخره کردن و دست انداختن دیگران و خنده ی زیر زیرکیمون..

 برای صحبتای دوازده شب به بعدمون...

گردشمون... بحثامون.... غر غر کردناش و مامان شدناش و سرکوفتاش...

واسه همه چیزش.....

واقعاً که داشتن یه دوست خوب، تو این زمونه نعمتیه!!...

   1      2    >>