تا حالا شده، حس کنی، جسمت واسه روحت کوچیکه؟!!... که فکر کنی هوا واسه نفس کشیدنت کمه؟!!!!
دوست داشته باشی از این کالبد تنگ و تاریک دربیای و سبک و راحت پر بزنی...!
هیچ چیز برات رنگ نداشته باشه.... بو نداشته باشه.... اصلاً دلت آروم و قرار نداشته باشه... روحت پرواز بخواد!!!!
من الان همینطورم.... دلم می خواد همین الان.... همین الان الان، به جای اینکه تو این کلاس کسل کننده باشم، با یه استادی که هیچی از حرفاش نمی فهمم.. با بچه هایی که حوصله ی آدم رو سر می برن و با تیکه های خنک و یخی که می ندازن و هر هر می خندن، یه جای دیگه بودم.... یه جای دور.... یه جایی غیر از اینجا... غیر از این آدما....!!
چشمام رو می بندم.... می رم کنار یه ساحل... یه ساحل شنی.... با هوای مه گرفته و نم نم بارون ریزی که به سر و روم فرد می آد.... خنکای هوا زیر پوستم می دوه و سرشار می شم از حس زندگی....
اما...
اما فقط یه لحظه ست.... یه لحظه ی کوتاه... خیلی کوتاه...!!
چشام رو باز می کنم.... بازم دانشگاه مزخرف... کلاس تنگ و تاریک... استاد پیر و مردنی... بچه های کسل کننده..!
بازم روحم داره واسه درومدن از این فضای تاریک تقلا می کنه.... و اینبار بیشتر از پیش!..
روحم پرواز می خواد.... می خواد پر بزنه و مثل یه بچه ی بازیگوش به همه جا سرک بکشه.... انقده پر بزنه... بره... بره.... بره..... تا برسه به سرچشمه ی حیات!!
بازم روحم پرواز می خواد.... پــــــــــــرواز!!!!
یکشنبه هفته ی پیش انقده دلم گرفته بود.... سر کلاس مدیریت بودیم با یه استادی که مدرک هفت هشتا درس رو داره و هر سری که می بینمش یاد انیشتین می افتم....
هیچی از حرفاش سر در نمی یارم... اون روزم بدتر از همیشه..... دلم گرفته بود و این شرو ورا رو نوشتم!!!!



