نسیم.... من خیلی فکر کردم..... به همه چی..... به این سالهایی که گذشت..... به روزایی که تو نبودی.... به اینکه دوباره با اومدنت، مثه یه طوفانی که زندگیم رو زیر و رو کردی.... من می خوام تو باشی.... می خوام باشی.... بودنت به من نیرویِ زندگی می ده... می خوام تورو کنارم داشته باشم، اما.... اما نه مثه......
فقط یه راه مونده... فقط یه راهه که پیش پامونه، اونم اینه که می خوام برام خواهر باشی... جای خواهر نداشته م رو برام پر کنی.... من خیلی دوستت دارم اما.... منم مثه یه برادر تا آخر عمر پیشتم و پشتت... نسیم، باور کن که خیلی چیزاست که مانع از این میشه ما....
بغض گره خورده تو گلومُ به زور قورت دادم و گفتم:
یعنی نظرت هیچوقت عوض نمی شه؟!!!... یعنی...
حامی: این نظر من نیست... تمام احساسم، تمام وجودم تورو می خواد اما عقلم!!!!!!... این تنها راهی هست که وجود داره... وگرنه..... نسیم، قبول کن که دیگه چاره ای نیست... قول می دم برادر خوبی....
دیگه نتونستم تحمل کنم، حالم رو برادر برادر گفتنش داشت به هم می زد.. من نمی خواستم جای برادرم باشه.. من می خواستم همه چیزم باشه... می خواستم شوهرم باشه...
با صدایی که عصبانیت توش موج می زد گفتم:
_ انقد به من نگو جای برادرمی... من یه برادر دارم و هیچ دلم نمی خواد تو جاش باشی... به درک که تو خواهر نداری، فهمیدی؟!!.. به درک... دیگه این رو تکرار نکن...
هیچی نگفت... هیچی.... دوباره این سکوت آزاردهنده بینمون اومد... نمی دونم اون به چی فک می کرد که حرف نمی زد اما من به کارایی که کرده بودم و پشت پا زده بودم به خوشبختی که در انتظارم بود فک می کردم.... به روزایی که با سنگدلی تموم حامی رو از خودم رونده بودم و غرورش رو شکونده بودم... به حالایی که من داشتم واسه به دست آوردنش التماس می کردم و منتظر یه معجزه بودم تا بگه نسیم، همه اینا شوخی بود.. من تورو می خوام که همسرم باشی...
حامی: نسیم..
_ چیه؟!
حامی: ازم ناراحتی؟!!!.... من طاقت ناراحتیت رو ندارم!..
_ می دونی چرا بهت می گم نمی خوام به من بگی آبجی آبجی؟!!
حامی: چرا؟!!!
_ واسه اینکه اگه یه موقعی...
دیگه نمی تونستم ادامه بدم... این بغض لعنتی داشت خفه م می کرد....
حامی: خب؟!!!
_ نمی تونم بگم...
حامی: بگو
باز صدام رو بردم بالا و گفتم:
گریه م می گیره...
حامی: خب گریه کن.. گریه کن تا سبک شی جوجه..... آه.. حتماً بازم غرورت نمی زاره، آره....
_ نه....
با گفتن نه بغضم ترکید و میون هق هق گریه بهش گفتم:
نمی گم.. به من.... بگو آبجی... چون اگه... یه زمونی.... خدا یه راه... پیشِ پات گذاشت.... این حرف... مانع از....
حامی: می دونم.. می دونم چی می گی جوجه ی من... ولی باور کن.. باور کن این تنها راهه...
حق با اون بود... با کارایی که من کرده بودم، بایدم منو خواهرش می دونست.... شایدم از وقتی جریان ارسلان رو فهمید نظرش عوض شد!!!..... به قول خودش، با رفتنم همه ی پلای پشت سرم رو خراب کرده بودم و راهی نذاشته بودم واسه برگشت...... خودشم می گفت که نمی تونه تو چشای آرمان نگاه کنه....
انگار با مرور این حرفا تو ذهنم، خودم رو مقصر اصلی می دونستم و بار گناهی رو که به گردن حامی انداخته بودم رو سبک می دیدم....
_ حامی..
حامی: جانم؟!!
_ پس به من نگو آبجی... بذار یه چیزه دیگه برات باشم.. بذار بشم دخترت... اینو بهتر دوست دارم...
حامی: آخه.. نه..
_ حامی.. من می گم بابایی
حامی: خب..
نمی دونم چرا گفتم بابایی.... شاید چون بابا همیشه واسم یادآوره یه حس امنیتِ... یه آرامش.. یه تکیه گاه..... بازم با فکر کردن به روزایی که قرار بود بدون حامی بگذره غم عالم به دلم ریختُ اینبار محار اشکام غیر ممکن بود.... دوباره سکوت...... تنها چیزی که این سکوت رو می شکست صدای آروم گریه ی من بود که می خواستم یه جوری مخفی ش کنم..
حامی: قسمت نمی شه انگار دست تورو بگیرم برای آخرین بار برای تو بمیرم گریه نکن که اشکات برای من یه درده تحمل غم تو منو دیوونه کرده
****
از صبح انگار با شنیدن همین صداها از خواب پا شدم... چشام رو که باز کردم، دیشبُ به یاد آوردم... دوباره این بغض لعنتی راه گلوم رو بست...... یه حس بدی تو وجودم بود... احساس خلاء می کردم... حس تنهایی... حس بی کسی...
چقد دلم می خواست باهاش حرف بزنم.. حرفایی که تلنبار شده بود تو دلم... اما.... هیچوقت گوینده ی خوبی نبودم.... همیشه با نوشتن خودم رو خالی می کردم..... به قول حامی، اینم برمی گشت به غرورم... به غروری که مانع از این می شد که راحت حرفام رو بزنم....
دفتری رو که خریده بودم تا هر وقت دلتنگش شدم توش بنویسم رو آوردم.... رو تخت دراز کشیدم و دفتر رو روبروم باز کردم.... ولی.... انگار رو کاغذم نمی تونستم بنویسم..... بازم فقط اشکام بود....
داشتم بی صدا گریه می کردم که مامان وارد اتاقم شد..... من پشتم به مامان بود و سریع اشکام رو با دست پاک کردم.... از جریان ارسلان به این ور دیگه حتی جرات گریه کردن جلوش رو ندارم، چون سریع ربطش می ده به دلتنگی واسه ارسلان و سرزنش بابت اون..... در حالی که نمی دونه ارسلان واسه من خیلی وقته که مرده....
داشت حرف می زد اما من نمی فهمیدم... می شنیدم اما انگار با زبون دیگه صحبت می کرد.... انگاری خودشم متوجه شد که دستش رو گذاشت رو شونه م و من برگشتم و بهش نگاه کردم..... تو چشام نگاه کرد.... با همون نگاه موشکافی که هزار تا علامت سوال توشه.....
مامان: گریه کردی؟!!!
نمی دونم چی تو لحنش بود که اینبار با شدت بیشتری گریه رو از سر گرفته م.... چقدر محتاج آغوش گرمش بود و نوازشی که همیشه منو آروم می کنه.... اما سرمُ رو دستم گذاشتم...
مامان کنار تختم نشست و با صدایی که توش اضطراب موج می زد، یه بند سوال می کرد...... جالب بود که اینبار چیزی از ارسلان نمی پرسید و می گفت با حامی حرفت شده..... انگار همیشه افکار منو می خوند...
_ نه...
مامان: پس چیه؟!!!... به مامان نمی گی؟!!!...
_ دلم گرفته....
انگار کمی خیالش راحت شد
مامان: دلت واسه کی گرفته؟!!!... به مامان بگو
_ مامان... ترو خدا.... برو بیرون.... می خوام... تنها باشم....
دیگه حرفی نزد و آروم بلند شد و رفت بیرون.....
نمی دونم چقد گذشت که سرم رو از رو دستم برداشتم و شروع به نوشتن کردم:
”دو ساعته قلم تو دستامه، اما به جز اشک ریختن کاری نکردم...
چه سخته، تو رو داشتن... تو رو داشته باشم کنارِ خودم.... حست کنم.... ولی... ولی نتونم واسه همیشه تورو پیشِ خودم نگه دارم و با تمام وجود لمست کنم!....
فک کردم یه تکیه گاه محکم و مطمئن رو تا آخر عمر در کنار خودم دارم.... یه شونه که هروقت دلم گرفت سر بذارم روش و رها شم از همه ی غصه های عالم..... اما....
یه دفعه،قصر آرزوهام واسه م فرو ریخت...
من بهت یه دروغ گفتم.... دروغ گفتم که هیچ حس حسادتی ندارم نسبت به اینکه تو واسه کس دیگه ای باشی....
حتی فک کردن به اینکه تو بخوای... بخوای یکی رو انتخاب کنی و تمام سال های زندگیت رو کنارش سپری کنی و ....
فکرش هم منو دیوونه می کنه... می فهمی؟!!!
نذار به جرم دیروز امروزم رو ببازم
چرا دلت از سنگ شده؟!!!!
الان داشتم تو اتاقم گریه می کردم، همون موقع مامان مچم رو گرفت.... می دونی چه حدسی زد؟!!... اینکه با تو حرفم شده؟!!! یا تو می خوای بذاری و بری؟!!!!....
تو به دیوونگی و خل شدن اعتقاد داری؟!!.... من به معنای واقعی دارم خل می شم و دیوونه....
دارم از درون داغون می شم... می شکنم....
کاش..... ای کاش.....“
دیگه چی می نوشتم؟!!!.... دفتر رو بستم و به پشت دراز کشیدمُ به سقف خیره شدم....
غرق شدم تو گذشته...
به روزایی که تازه اومده بودیم تو اون محل...
شمال شهر بود.... آخرین ردیف خونه های ساخته شده و رو به کوه...
پشت خونه، یه خیابون بود که اون زمان عصرا بچه ها میریختنُ بازی می کردن.... فوتبال... بدمینتون... والیبال....
یه سری آدمایی هم که واسه کایت سواری میومدن و هم تماشا....
آرمان رو واسه اولین بار بین بچه هایی دیدم که داشتن فوتبال بازی می کردن.... من اون وقتا 14 سالم بود....
هفته های اولی اقامت تو اون خونه بود و به خاطر ناآشنایی، مامان اجازه ی بیرون رفتن نمی داد و منم مثه همیشه، دم ِ غروب، پنجره اتاقم رو باز می کردم و به بازی بچه ها نگاه می کردم....
چیزی که نظر من رو نسبت بهش جلب کرد قد بلندش بود که همیشه یه سرو گردن از همه بلندتر بود.... دیگه از اون روز انگار به شوق دیدن اون پشت پنجره ی اتاق می رفتم و با نگاه دنبالش می گشتم.... پسر قشنگی نبود، و نمی دونم چی باعث این شده بود.... شاید عادت کرده بودم به هر روز دیدنش و بازی که می کرد و منی هم که هیچ سر از فوتبال در نمی آوردم، می دونستم که قشنگ و حرفه ای بازی می کنه... چه شوقی می کردم وقتی یه گل می زد....
اون تابستون با اینکه کسل کننده ترین تابستونی بود که داشتم اما همیشه یادآوریش یه حس شیرین رو بهم می ده.......
بالاخره مهر اومد و منم مثه همه ی بچه مدرسه ای ها، از شب قبلش ذوق و شوق مانتو تن کردن و بوی نو کتابای تازه و دفتر وخودکار رو داشتم و تا صبح خواب به چشام نمی یومد...... و مهمتر از همه وقتی بود که از در خونه اومدم بیرون و دیدم همه بچه ها دارن می رن مدرسه و بین اونا آرمان رو هم دیدم با سه چهار تا پسر دیگه که با هم داشتن می رفتن... به نظر 18 ساله میومد...
خونه ی ما اواخر کوچه بود که می یومدم و از سر کوچه می رفتم و خونه ی اونام که تازه اون روز فهمیدم تو کوچه ی ماست، سر کوچه بود و می یومدن و از ته کوچه می رفتن....
مدرسه هم که یه فیلم تکراری بود که هر سال از نو پخش می شه.... رفتن تو حیاط... صف واستادن... کلاسا تعیین شدن.... جا پیدا کردن.... معرفی معلما.... بچه ها...... با این تفاوت که من تازه به اونجا اومده بودم و روزای اول غریب بودم، برعکس بیشتر بچه هایی که از سال قبل هم رو می شناختند....
ساعت 1 تعطیل شدم و وقتی رسیدم تو کوچه، اونا رو دیدم که انگار تازه اومده بودن و دم خونه بغلی ما واستاده بودن و داشتن حرف می زدن.... اونم بود..... و چقدر عذاب آور بود رد شدن از جلو هفت هشت جفت چشم.....
نمی دونم چن روز گذشته بود از شروع کلاسا، پنجشنبه بود و بابا که خونه بود، با مامان اومدن دنبالم....
سر کوچه رسیدیم و بابا ماشین رو پارک کرد و با مامان رفتن مغازه... آخه تو اون محل، این تنها سوپرمارکتی بود....
ماشین روبرو یه خونه بود که تو همون یه نگاه آرمان رو دیدم و یه پسر مو فرفری که بعدها فهمیدم اسمش کیومرثه و داشتن درس می خوندن....
من به خاطر یه حس که داشتم و شاید همون غرور بود، هیچ توجه ای بهشون نکردم و با اخم و افه تو ماشین نشسته بودم.....
شیشه های ماشین پایین بود... یه صدایی رو شنیدم که گفت: خانوم، اخم نکن، هیچ بهت نمیادا...
آرمان: کیومرث، زشته...
کیومرث: آخه نگاش کن ببین چه طور نشسته...
من نگاشون نمی کردم اما یه دفعه صدای خنده ی جفتشون رو شنیدم... داشتم از عصبانیت می مردم و چقدر حالم از جفتشون بهم می ریخت.... حتی اون آرمان هم دیگه حالم رو بهم می زد... همه شون مثه هم بودن...
دیگه تحمل اونجا رو نداشتم.... با خونسردی که سعی می کردم به زور حفظ کنم، کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و به طرف خونه راه افتادم..... از پشت سر صدای آرمان رو شنیدم که می گفت، کیومرث، کار بدی کردیم، ناراحت شد..... اما دیگه این حرفش هم کینه ای رو که ازش به دل گرفته بودم رو پاک نمی کرد.......
توی دانشگاهمون یه دختری هست که این ترم کلاساش باماست.... اوایل هیچ ازش خوشم نمی یومد... به نظر خیلی مغرور می یومد و خودش رو همه ش می گرفت....
چن جلسه بود که جاش رو یه طوری انتخاب می کرد که پیش من بشینه و باهام یه کم حرف می زد اما من زیاد بهش رو نمی دادم!!!..
تا اینکه یکشنبه دو هفته پیش ساعت آخر استاد نیومد و همه رفتن خونه... ساعت 2 بود و من می خواستم آریاشهر خرید کنم که اون موقع هنوز گلدیس باز نشده بود... گفتم می شینم تو حیاط دانشگاه تا ساعت 4....
جزوه مدیریت رو باز کردم تا کمی درس بخونم...
نسیم: سلام... تو چرا نرفتی خونه؟!!
همون دختره بود....
ـ آریا شهر کار دارم، منتظرم تا اون مغازه ای که می خوام باز شه...
نسیم: می تونم کمی باهات حرف بزنم؟!!
ـ با من؟!!!! در چه مورد؟!!
نسیم: در مورد خودم
ـ گوش می کنم
نسیم: از بچه ها شنیدم خیلی خوب می نویسی... بعضی وقتام شعر می گی
ـ کی اینا رو بهت گفته؟!!
نسیم: حالا... مگه اشتباهه؟!!!!!
ـ نه به اون خوبی که تو می گی.. ولی بعضی وقتا می نویسم..
نسیم: می تونی داستان زندگی من رو بنویسی؟!!!...
ـ داستان زندگیت رو؟!!... نمی دونم.... چن سالته؟
نسیم: بیست و چهار.... تو چی؟!!
ـ یعنی نمی دونی؟!!
نسیم: می دونم... می خواستم خودت بگی.... شصت و شیشی هستی...
ـ خوبه... خوب، حالا چرا می خوای زندگیت رو داستان کنی..
نسیم: میخوام بفرستم واسه یه نفر... شایدم چاپ شه... البته بگما، از خجالتت در میام...
ـ من تا حالا اینطوری ننوشتم... یعنی داستان زندگی ننوشتم... نمی دونمم می تونم بنویسم یا نه....
نسیم: من مطمئنم که تو می تونی باران جان....
خیلی حرف زد... از اینکه راجع بهش انقدر زود قضاوت کرده بودم پشیمون شدم... دختر خوبی بود... برخلاف اون چیزی که نشون می داد، خیلی خونگرم بود... البته نه با همه....
دیروز دفتر خاطرات روزانه ش رو واسم اورد... و کمی هم خودش حرف زد.... دیروز اینا رو نوشتم.... اما واسه بقیه ش کم آوردم و نمی دونم چطوری باید ادامه بدم....