آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386

بعد من روزی اگر بغض گلویت را فشرد

پای احساست اگر بر سنگ خورد

یا که دست تو، همگرمی دستان را میان خود ندید

کز در آن، هنگام تلخ در فضای سینه ات

جز آه آتشناک چیزی نمی دادی گذر

درد بر جانت نشست

یادی از این شاخه پژمرده کن

 

بعد من روزی اگر زین کوچه ها

فرد تنهایی گذشت

بر نگاهش التهاب

بر دو پایش پینه بود

یادی از این شاخه پژمرده کن

 

گر شبی تنها شدی در خلوتی

یافتی از کنج گریه مهلتی

لیک اشک گونه ات را تر نکرد

درد دلها با خدا کردی

ولی حرف تو را باور نکرد

 

یادی از این شاخه پژمرده کن

          یادی از من کن که دیگر نیستم!

چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386

         این وبلاگ تا اطلاع ثانوی یه ذره تعطیله!!!!!

بعد از کلی مشورت کردن، مامان و بابا به این نتیجه رسیدن، واسه اینکه باربد از درس و مشق و امتحانات خرداد وا نمونه، وسایل گول زنک که مانع از درس خوندن می شه رو از دم دست بردارن...

حالا مام باید لپ تاپ رو تحویل بابای گرام بدیم...

البته امتحانات خودمم شروع شده که دعا کنید خوب بدم..

پس

تا بعد....

میرم... اما زود بر می گردم!!!!      (برم نگردی مهم نیست!!)

شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1386

این چند روز خیلی کلافه و ناراحتم...

اعصابم از کارای یکی از بهترین دوستام خیلی خورده... نمی دونم باید چی کار کنم... تا اونجایی که می تونم راهنماییش می کنم.. اما کو گوشه شنوا...!!!

واقعاً تازه به این نتیجه رسیدم که قبول شدن تو یه شهرستان، دور از خانواده، فقط یه ایمان قوی می خواد تا پات رو کج نذاری.... مخصوصاً واسه دخترا که دیگه بدتر!!!

این دوست خیلی صمیمیه... اسمش مریمه... از پنجم دبستان با هم رفیقیم...

چن سالی بود که با پسر خاله ش دوست بود و می گفت قصدشون ازدواجه.. مامان مریم اصلاً با این قضیه موافق نبود اما اینا دور از چش مامانه دوستیشون رو ادامه می دادند....

البته به نظر منم پسره هیچ به درد نمی خورد و حق با مامان مریم بود... اما... خب دیگه...

تا اینکه زد و مریم یکی از شهرستانای دور از تهران قبول شد و رفت... البته داداششم تو همون شهر درس می خونه ها... ولی اونجا نبود سنگین تر بود... بوقه اونجا...

خلاصه.... خونه ی مجردی گرفتن همراه دو تا دانشجو دیگه و ....

اولین روابطش با مهدی ( پسرخاله ش ) از همونجا شروع شد... از همون آزادیه یه دفگی و خونه ی خالی و....

به تنها کسی هم که می گفت منم که خیلی شاکی شدم.... البته من چون خودم اون موقع با سپهر بودم و فکر کنم تازه گی بهم زده بودیم زیاد منعش نمی کردم اما می گفتم مریم مراقب باش...

تا اینکه با هم بهم زدن....

الان تقریباً 4 ماهه...

اما تو این چهار ماه مریم پنج شش تا دوست پسر پیدا کرده و با اونام تقریباً.... آره دیگه...

خیلی واسش نگرانم... خیلی اعصابم سرش خورده.... دختر پاک و مهربونی که من می شناختم، اونی نیست که الان اونجاست.... خیلی عوض شده... خیلی زیاد....

آخر سر می ترسم با این رفتاراش، یه کاری دست خودش بده...

این آخری هم که با پسری دوست شده... با اونم تازه اولاشه... می گه فلانی منو واسه ازدواج می خواد.... می گم خنگ خدا، خوبه منو سپهر جلو چشتیم.... تو دیگه اشتباه نکن... با یه حرف که مثلاً می خوام بگیرمت خودت رو یه عمر بدبخت نکن..

خودم اینو تجربه کردم که: پسرا تا وقتی که یه سیبه سالم و دست نخورده دارن نگه ش می دارن... به محض اینکه یه گاز از اون سیب بزنن دیگه می ندازنش دور.. خیلی راحت...

فقط می خوام اشتباه نکنه....

زنگم می زنه با من مشورت می کنه... آخه من چی بگم وقتی به حرفای من گوش نمی ده؟!!!!

 


بابا از بعد از خوندن اون نامه که البته یکی دو روز اول خیلی شاکی بود، خیلی باهام خوب شد... اصلاً باورم نمی شد.... اصلاً از این رو به اون رو شده بود...

پنجشنبه جمعه هم رفتیم کاشان.... جای همه تون خالی .... خیلی خوش گذشت... قمصرم رفتیم...

انقد بابا اخلاقش خوب بود که می گفتم این بهترین مسافرتیه که رفتم... تصمیم داشتم وقتی برگشتیم باز یه نامه واسه بابا بنویسم و بابت رفتارم ازش معذرت بخوام و تشکر کنم بابت اخلاقش تا توی مسافرت بخونه... آخه بابا از امروز رفته ش ماموریت تا چهارشنبه پنجشنبه.... اما قضیه ی نامه منتفی شد... چرا؟!؟!!

رفتیم فین کاشان....

اونجا تو حیاط یه جایی مثل حوض یا استخر بزرگه... مامان کنار اونجا واستاده بود... منم روبرو مامان و کنار بابا....

نمی دونم یه دفعه چرا سر گوشیه بابا با هم بحثمون شد... بابا گفت بیا حالا فیلم برداری گوشی رو بهم یاد  بده( برای صدمین بار) .. منم چون اعصابم خورد شده بود گفتم نمی خوام.... اومدم برم که بابا منو حول داد به طرف خودش که منم خوردم به مامان و مامان کم مونده بود بیفته تو حوض...

مامانم انقده عصبانی شد که حد نداشت... منم که دیگه بدتر...

با اینکه کسی حواسشون به ما نبودا اما من فک می کردم ملت داره ما رو نگاه می کنه...

یه بغض بدی گلوم رو گرفته بود که حد نداشت.... با بابا اصلاً حرف نزدم...

وقتی هم سوار ماشین شدیم ( ما با پریا اینا رفته بودیم... دو ماشینه.... تو ماشین اونا عمو بودو زنعمو و پرهام و مامان و بابابزرگ..... تو ماشین مام، باربد و بابا جلو بودنو منو پریا عقب...) تا یه ساعت داشتم گریه می کردم..

نمی دونم گریه ی چی بود... اصلاً نمی دونم چرا اشکام بند نمی یومد... یه طوری بودم... هم از کار بابا ناراحت بود.... هم دلم به حالش می سوخت... هم ناراحت بودم بابت اینکه می خواستم چی واسه بابا بنویسم ولی با این کارش.... بیشتر از همه دلم برا بابا می سوخت....

خیلی ناراحت بودم.... انقده گریه کردم.... البته بابام منت کشی می کردا اما...

آآآآآه ه ه ه ه ه ه....


شاخه رو با خودمون نبرده بودیم کاشان... خیلی به بابا اصرار کردم اما گفت نه...

وقتی از مسافرت برگشتیم سریع دویدم تو اتاقم.. دیدم هیچ صدایی ازش نمی یاد... برق رو روشن کردم و دیدم یه گوشه ای از جاش کز کرده و نشسته... انقده دلم به حالش سوخت.... حیوونکی...

...

انقده باهام رفیق شده... هرجا می رم تو دست و پامه وقتی ولش می کنم تو اتاقم یا خونه..... مامانمم انگار که نوه شه... هی می گه باران مراقب باش له ش نکنی... باران غذاشو دادی؟!!!... باران آب برارش گذاشتی؟!!!... باران ببر بالا پشتبوم شاخه رو، بگرده.... باران ال کن... باران بل کن...

 


فردا هر سه تا زنگم امتحان دارم.... مدیریت خرید و آمار ویه درس دیگه که من هنوز اسمش رو نمی دونم... فقط می دونم توش مدیریت داره....

از 13 خردادم امتحانامون شروع می شه و از 9 تیر دوباره کلاسای دانشگاست....

دعا کنید خوب بدم امتحانا رو...


واااااای..... تا این دو خط رو نوشتم جونم بالا اومد...

لپ تاپ رو گذاشتم رو زمین و دراز کشیدم... شاخه م تو اتاقم وله... هی میاد رو صفحه ی کیبورد و نوک می زنه.... هی می ندازمش پایین، باز می دوه و میاد.... بزنم تو سرشا....

 

دوشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1386

salam man dastaneto donbal mikonam ama ta hala hichi naneveshtam ama alan halam badeh va az khodeto khanandehat komak mikham.

dastan az in agharaeh keh:
man ashegheh kesi bodam k unam mano doost dasht ama khanevadam nazashtan ma be ham beresim va mano be zur az iran kharej kardan k az fekreh un biyam birun hala begzarim k chand sal az zendegie man dar tabeh eshgheh un sukht chand bar bimarestane ravani khabidam bad az chand vaght k  haleh man bad bodo ejazeh tamas bahasho nadashtam akharin bari k khodkoshi  kardam yeroz mamanam shomarasho gereft k biya bahash sohbat kon vaghti zang zadam goshi bardasht va vaghti khodamo moarefi kardam goft beine ma tamom shodeh va nemikham dige zang bezani man halam anghadr bad shod keh kineh sangini az on bedelam gereftam.jori keh j
aei k keshvare k bodam dadashesham bod va man bahash tamas gereftamo ertebat bargharar kardam jori keh dadashi ashegheh man shodo mano aghd kard.

va bad az 3mah az aghd konondiam on to iran raft khastegari samimi tarin dosteh man vaghti fahmidam mariz shodam vaghti halam bad bod va khanevadam fahmidan mamanam delesh sokht va chanta razo ru kard goft k ona tamas  gereftan va azash khastan k on harfo bezaneh. k shayad mano nejat bedeh az nabodi va onam chon midonesteh keh man raheh bargasht be irano nadaram kar mikoneh.na on alagheh be dosteh man dareh na man be dadasheh on ma ye khanjar bardashtimo darim hamdigaro nabod mikonim va be yad yar baghyaro ham nabod mikonim shoma begid chikar konam??????mersi


این کامنت رو یه دوست ( آتش زیر خاکستر ) گذاشته و خواسته که بهش کمک کنید..... من نمی دونم باید چی بگم... آخه خیلی کار اشتباهی کردن... من اگه هم بخوام چیزی بگم از رو دلسوزیه.... نه از روی عقل!!!!!


این چن روزه حساب حالم بد بود.... نمی دونم چه مرضی گرفتم، فقط می دونم که سرش یه نصف روز تو بیمارستان بستری بودم و سه تا آمپول نوش جون کردم و دو تا سرم وصل کردم و ازم خون گرفتن واسه آزمایش و.. و.. و..

آخرش گفتم که جواب آزمایشت مشکل داره..... مرخصم کردن از  بیمارستان و گفتن اگه تا شب حالم همینطور بود باید بیاریدش

من تو جواب آزمایش یه w.b.c دیدم که جلوش نوشته بود 11600 که رنج اصلیش بین 4000 تا 10000 بود.... حالا این چی بود نمی دونم که یه ستاره ی خوشگل کوچولو بالاش زده بودن!!!!

این روزا دوباره قاطی کردم و به همه می توپم..... چن روز پیشم که حسابی با بابا و مامان دعوام شد و یه نامه ی بلند بالا واسه بابا نوشتم که هرچی دلم خواست توش بود..... یه پنچ شش صفحه ای بود که الان فقط اینا رو یادم میاد:

” بابا، می دونی چیه؟!!! خسته شدم... از تو.... از مامان... از این زندگی تکراری و کسل کننده.... از همه چی....

از تفاوتایی که می بینم و به روی خودم نمی یارم....

....

حالم رو به هم می زنن همه ی آدمای احمقی که فک می کنن دستشون به جیبشون می ره یعنی دیگه آخرشن..

حالم رو بهم می زنن همه ی آدمای مثه تو که هیچی ندارن جز زور بازو...

....

یه زمانی بود که واسه قوت قلب، عکس بزرگت رو چسبونده بودم ته کلاسورم و بهش نگاه می کردم واسه انرژی گرفتن اما الان حتی عکس کوچیکتم تو کیفم نیست...

کم کم داری از چشم می یوفتی.....

بابا، تو کارای خودت رو داری... شیطونیای خودت رو داری!!!!.... اما...

....

این روزا فک می کنم تو این خونه شدم یه چیز اضافه... چیزی که می خوای زود از شرش خلاص شید..

همه ش به خودم می گم بابا باران، پا بذار رو همه آرزوهایی که داری.... پا بذار رو خوشبختی که می خوای خودت تنها به دستش بیاری..... برو و اینبار به جای اینکه آقا بالا سرت بابات باشه، یه کسی مثه شوهر باشه......

.....

بابا، کاش می فهمیدی حرفامو... اما تو از یه نسل دیگه ای و من از یه نسل..... همه چیمون با هم فرق داره... فکرامون.... علایقمون... هدفامون....“

نمی دونم چرا قاطی کردم.... کسلم کسل.... شایدم همه ی اینا به خاطر مریضیمه که همه چی رو ازم گرفته... روحیه م رو.... انرژیم رو.....


چن روز پیش داشتم از دانشگاه می یومدم که دیدم کنار خیابون جوجه می فروشن.... یه دفعه رفتن به روزای بچه گیم..... یه جوجه ی ناز نازی گرفتم و همونجا اسمش رو گذاشتم شاخه ... انقد جیک جیک می کنه.....

دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386

نسیم.... من خیلی فکر کردم..... به همه چی..... به این سالهایی که گذشت..... به روزایی که تو نبودی.... به اینکه دوباره با اومدنت، مثه یه طوفانی که زندگیم رو زیر و رو کردی.... من می خوام تو باشی....  می خوام باشی.... بودنت به من نیرویِ زندگی می ده... می خوام تورو کنارم داشته باشم، اما.... اما نه مثه......

 فقط یه راه مونده... فقط یه راهه که پیش پامونه، اونم اینه که می خوام برام خواهر باشی... جای خواهر نداشته م رو برام پر کنی.... من خیلی دوستت دارم اما.... منم مثه یه برادر تا آخر عمر پیشتم و پشتت... نسیم، باور کن که خیلی چیزاست که مانع از این میشه ما....

 

بغض گره خورده تو گلومُ به زور قورت دادم و گفتم:

یعنی نظرت هیچوقت عوض نمی شه؟!!!... یعنی...

حامی: این نظر من نیست... تمام احساسم، تمام وجودم تورو می خواد اما عقلم!!!!!!... این تنها راهی هست که وجود داره... وگرنه..... نسیم، قبول کن که دیگه چاره ای نیست... قول می دم برادر خوبی....

 

دیگه نتونستم تحمل کنم، حالم رو برادر برادر گفتنش داشت به هم می زد.. من نمی خواستم جای برادرم باشه.. من می خواستم همه چیزم باشه... می خواستم شوهرم باشه...

با صدایی که عصبانیت توش موج می زد گفتم:

_ انقد به من نگو جای برادرمی... من یه برادر دارم و هیچ دلم نمی خواد تو جاش باشی... به درک که تو خواهر نداری، فهمیدی؟!!.. به درک... دیگه این رو تکرار نکن...

 

هیچی نگفت... هیچی.... دوباره این سکوت آزاردهنده بینمون اومد... نمی دونم اون به چی فک می کرد که حرف نمی زد اما من به کارایی که کرده بودم و پشت پا زده بودم به خوشبختی که در انتظارم بود فک    می کردم.... به روزایی که با سنگدلی تموم حامی رو از خودم رونده بودم و غرورش رو شکونده بودم... به حالایی که من داشتم واسه به دست آوردنش التماس می کردم و منتظر یه معجزه بودم تا بگه نسیم، همه اینا شوخی بود.. من تورو می خوام که همسرم باشی...

حامی: نسیم..

_ چیه؟!

حامی: ازم ناراحتی؟!!!.... من طاقت ناراحتیت رو ندارم!..

_ می دونی چرا بهت می گم نمی خوام به من بگی آبجی آبجی؟!!

حامی: چرا؟!!!

_ واسه اینکه اگه یه موقعی...

دیگه نمی تونستم ادامه بدم... این بغض لعنتی داشت خفه م می کرد....

حامی: خب؟!!!

_ نمی تونم بگم...

حامی: بگو

باز صدام رو بردم بالا و گفتم:

گریه م می گیره...

حامی: خب گریه کن.. گریه کن تا سبک شی جوجه..... آه.. حتماً بازم غرورت نمی زاره، آره....

_ نه....

با گفتن نه بغضم ترکید و میون هق هق گریه بهش گفتم:

نمی گم.. به من.... بگو آبجی... چون اگه... یه زمونی.... خدا یه راه... پیشِ پات گذاشت.... این حرف... مانع از....

حامی: می دونم.. می دونم چی می گی جوجه ی من... ولی باور کن.. باور کن این تنها راهه...

 

حق با اون بود... با کارایی که من کرده بودم، بایدم منو خواهرش می دونست.... شایدم از وقتی جریان ارسلان رو فهمید نظرش عوض شد!!!..... به قول خودش، با رفتنم همه ی پلای پشت سرم رو خراب کرده بودم و راهی نذاشته بودم واسه برگشت...... خودشم می گفت که نمی تونه تو چشای آرمان نگاه کنه....

انگار با مرور این حرفا تو ذهنم، خودم رو مقصر اصلی می دونستم و بار گناهی رو که به گردن حامی انداخته بودم رو سبک می دیدم....

_ حامی..

حامی: جانم؟!!

_ پس به من نگو آبجی... بذار یه چیزه دیگه برات باشم.. بذار بشم دخترت... اینو بهتر دوست دارم...

حامی: آخه.. نه..

_ حامی.. من می گم بابایی

حامی: خب..

نمی دونم چرا گفتم بابایی.... شاید چون بابا همیشه واسم یادآوره یه حس امنیتِ... یه آرامش.. یه تکیه گاه.....  بازم با فکر کردن به روزایی که قرار بود بدون حامی بگذره غم عالم به دلم ریختُ اینبار محار اشکام غیر ممکن بود.... دوباره سکوت...... تنها چیزی که این سکوت رو می شکست صدای آروم گریه ی من بود که می خواستم یه جوری مخفی ش کنم..

حامی:  قسمت نمی شه انگار      دست تورو بگیرم  برای آخرین بار           برای تو بمیرم           گریه نکن که اشکات           برای من یه درده                        تحمل غم تو                    منو دیوونه کرده

 

****

از صبح انگار با شنیدن همین صداها از خواب پا شدم... چشام رو که باز کردم، دیشبُ به یاد آوردم... دوباره این بغض لعنتی راه گلوم رو بست...... یه حس بدی تو وجودم بود... احساس خلاء می کردم... حس تنهایی... حس بی کسی...

چقد دلم می خواست باهاش حرف بزنم.. حرفایی که تلنبار شده بود تو دلم... اما.... هیچوقت گوینده ی خوبی نبودم.... همیشه با نوشتن خودم رو خالی می کردم..... به قول حامی، اینم برمی گشت به غرورم... به غروری که مانع از این می شد که راحت حرفام رو بزنم....

دفتری رو که خریده بودم تا هر وقت دلتنگش شدم توش بنویسم رو آوردم.... رو تخت دراز کشیدم و دفتر رو روبروم باز کردم.... ولی.... انگار رو کاغذم نمی تونستم بنویسم..... بازم فقط اشکام بود....

داشتم بی صدا گریه می کردم که مامان وارد اتاقم شد..... من پشتم به مامان بود و سریع اشکام رو با دست پاک کردم.... از جریان ارسلان به این ور دیگه حتی جرات گریه کردن جلوش رو ندارم، چون سریع ربطش می ده به دلتنگی واسه ارسلان و سرزنش بابت اون..... در حالی که نمی دونه ارسلان واسه من خیلی وقته که مرده....

داشت حرف می زد اما من نمی فهمیدم... می شنیدم اما انگار با زبون دیگه صحبت می کرد....  انگاری خودشم متوجه شد که دستش رو گذاشت رو شونه م و من برگشتم و بهش نگاه کردم..... تو چشام نگاه کرد.... با همون نگاه موشکافی که هزار تا علامت سوال توشه.....

مامان: گریه کردی؟!!!

نمی دونم چی تو لحنش بود که اینبار با شدت بیشتری گریه رو از سر گرفته م....  چقدر محتاج آغوش گرمش بود و نوازشی که همیشه منو آروم می کنه.... اما سرمُ رو دستم گذاشتم...

مامان کنار تختم نشست و با صدایی که توش اضطراب موج می زد، یه بند سوال می کرد...... جالب بود که اینبار چیزی از ارسلان نمی پرسید و می گفت با حامی حرفت شده..... انگار همیشه افکار منو می خوند...

_ نه...

مامان: پس چیه؟!!!... به مامان نمی گی؟!!!...

_ دلم گرفته....

انگار کمی خیالش راحت شد

مامان: دلت واسه کی گرفته؟!!!... به مامان بگو

_ مامان... ترو خدا.... برو بیرون.... می خوام... تنها باشم....

دیگه حرفی نزد و آروم بلند شد و رفت بیرون.....

نمی دونم چقد گذشت که سرم رو از رو دستم برداشتم و شروع به نوشتن کردم:

دو ساعته قلم تو دستامه، اما به جز اشک ریختن کاری نکردم...

چه سخته، تو رو داشتن... تو رو داشته باشم کنارِ خودم.... حست کنم.... ولی... ولی نتونم واسه همیشه تورو پیشِ خودم نگه دارم و با تمام وجود لمست کنم!....

فک کردم یه تکیه گاه محکم و مطمئن رو تا آخر عمر در کنار خودم دارم.... یه شونه که هروقت دلم گرفت سر بذارم روش و رها شم از همه ی غصه های عالم..... اما....

یه دفعه،قصر آرزوهام واسه م فرو ریخت...

من بهت یه دروغ گفتم.... دروغ گفتم که هیچ حس حسادتی ندارم نسبت به اینکه تو واسه کس دیگه ای باشی....

حتی فک کردن به اینکه تو بخوای... بخوای یکی رو انتخاب کنی و تمام سال های زندگیت رو کنارش سپری کنی و ....

 فکرش هم منو دیوونه می کنه... می فهمی؟!!!

نذار به جرم دیروز              امروزم رو ببازم

چرا دلت از سنگ شده؟!!!!

الان داشتم تو اتاقم گریه می کردم، همون موقع مامان مچم رو گرفت.... می دونی چه حدسی زد؟!!... اینکه با تو حرفم شده؟!!!  یا تو می خوای بذاری و بری؟!!!!....

تو به دیوونگی و خل شدن اعتقاد داری؟!!.... من به معنای واقعی دارم خل می شم و دیوونه....

دارم از درون داغون می شم... می شکنم....

کاش..... ای کاش.....

 

دیگه چی می نوشتم؟!!!.... دفتر رو بستم و به پشت دراز کشیدمُ به سقف خیره شدم....

غرق شدم تو گذشته...

به روزایی که تازه اومده بودیم تو اون محل...

شمال شهر بود.... آخرین ردیف خونه های ساخته شده و رو به کوه...

پشت خونه، یه خیابون بود که اون زمان عصرا بچه ها میریختنُ بازی می کردن.... فوتبال... بدمینتون... والیبال....

یه سری آدمایی هم که واسه کایت سواری میومدن و هم تماشا....

آرمان رو واسه اولین بار بین بچه هایی دیدم که داشتن فوتبال بازی می کردن.... من اون وقتا 14 سالم بود....

هفته های اولی اقامت تو اون خونه بود و به خاطر ناآشنایی، مامان اجازه ی بیرون رفتن نمی داد و منم مثه همیشه، دم ِ غروب، پنجره اتاقم رو باز می کردم و به بازی بچه ها نگاه می کردم....

چیزی که نظر من رو نسبت بهش جلب کرد قد بلندش بود که همیشه یه سرو گردن از همه بلندتر بود.... دیگه از اون روز انگار به شوق دیدن اون پشت پنجره ی اتاق می رفتم و با نگاه دنبالش می گشتم.... پسر قشنگی نبود، و نمی دونم چی باعث این شده بود.... شاید عادت کرده بودم به هر روز دیدنش و بازی که می کرد و منی هم که هیچ سر از فوتبال در نمی آوردم، می دونستم که قشنگ و حرفه ای بازی می کنه... چه شوقی می کردم وقتی یه گل می زد....

اون تابستون با اینکه کسل کننده ترین تابستونی بود که داشتم اما همیشه یادآوریش یه حس شیرین رو بهم می ده.......

بالاخره مهر اومد و منم مثه همه ی بچه مدرسه ای ها، از شب قبلش ذوق و شوق مانتو تن کردن و بوی نو کتابای تازه و دفتر وخودکار رو داشتم و تا صبح خواب به چشام نمی یومد...... و مهمتر از همه وقتی بود که از در خونه اومدم بیرون و دیدم همه بچه ها دارن می رن مدرسه و بین اونا آرمان رو هم دیدم با سه چهار تا پسر دیگه که با هم داشتن می رفتن... به نظر  18 ساله میومد...

خونه ی ما اواخر کوچه بود که می یومدم و از سر کوچه می رفتم و خونه ی اونام که تازه اون روز فهمیدم تو کوچه ی ماست، سر کوچه بود و می یومدن و از ته کوچه می رفتن....

مدرسه هم که یه فیلم تکراری بود که هر سال از نو پخش می شه.... رفتن تو حیاط... صف واستادن... کلاسا تعیین شدن.... جا پیدا کردن.... معرفی معلما.... بچه ها...... با این تفاوت که من تازه به اونجا اومده بودم و روزای اول غریب بودم، برعکس بیشتر بچه هایی که از سال قبل هم رو می شناختند....

ساعت 1 تعطیل شدم و وقتی رسیدم تو کوچه، اونا رو دیدم که انگار تازه اومده بودن و دم خونه بغلی ما واستاده بودن و داشتن حرف می زدن.... اونم بود..... و چقدر عذاب آور بود رد شدن از جلو هفت هشت جفت چشم.....

نمی دونم چن روز گذشته بود از شروع کلاسا، پنجشنبه بود و بابا که خونه بود، با مامان اومدن دنبالم....

سر کوچه رسیدیم و بابا ماشین رو پارک کرد و با مامان رفتن مغازه... آخه تو اون محل، این تنها سوپرمارکتی بود....

ماشین روبرو یه خونه بود که تو همون یه نگاه آرمان رو دیدم و یه پسر مو فرفری که بعدها فهمیدم اسمش کیومرثه و داشتن درس می خوندن....

من به خاطر یه حس که داشتم و شاید همون غرور بود، هیچ توجه ای بهشون نکردم و با اخم و افه تو ماشین نشسته بودم.....

شیشه های ماشین پایین بود... یه صدایی رو شنیدم که گفت: خانوم، اخم نکن، هیچ بهت نمیادا...

آرمان: کیومرث، زشته...

کیومرث: آخه نگاش کن ببین چه طور نشسته...

من نگاشون نمی کردم اما یه دفعه صدای خنده ی جفتشون رو شنیدم... داشتم از عصبانیت می مردم و چقدر حالم از جفتشون بهم می ریخت.... حتی اون آرمان هم دیگه حالم رو بهم می زد... همه شون مثه هم بودن...

دیگه تحمل اونجا رو نداشتم.... با خونسردی که سعی می کردم به زور حفظ کنم، کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و به طرف خونه راه افتادم..... از پشت سر صدای آرمان رو شنیدم که می گفت، کیومرث، کار بدی کردیم، ناراحت شد..... اما دیگه این حرفش هم کینه ای رو که ازش به دل گرفته بودم رو پاک نمی کرد.......

 


توی دانشگاهمون یه دختری هست که این ترم کلاساش باماست.... اوایل هیچ ازش خوشم نمی یومد... به نظر خیلی مغرور می یومد و خودش رو همه ش می گرفت....

چن جلسه بود که جاش رو یه طوری انتخاب می کرد که پیش من بشینه و باهام یه کم حرف می زد اما من زیاد بهش رو نمی دادم!!!..

تا اینکه یکشنبه دو هفته پیش ساعت آخر استاد نیومد و همه رفتن خونه... ساعت 2 بود و من           می خواستم آریاشهر خرید کنم که اون موقع هنوز گلدیس باز نشده بود... گفتم می شینم تو حیاط دانشگاه تا ساعت 4....

جزوه مدیریت رو باز کردم تا کمی درس بخونم...

نسیم: سلام... تو چرا نرفتی خونه؟!!

همون دختره بود....

ـ آریا شهر کار دارم، منتظرم تا اون مغازه ای که می خوام باز شه...

نسیم: می تونم کمی باهات حرف بزنم؟!!

ـ با من؟!!!! در چه مورد؟!!

نسیم: در مورد خودم

ـ گوش می کنم

نسیم: از بچه ها شنیدم خیلی خوب می نویسی... بعضی وقتام شعر می گی

ـ کی اینا رو بهت گفته؟!!

نسیم: حالا... مگه اشتباهه؟!!!!!

ـ نه به اون خوبی که تو می گی.. ولی بعضی وقتا می نویسم..

نسیم: می تونی داستان زندگی من رو بنویسی؟!!!...

ـ داستان زندگیت رو؟!!... نمی دونم.... چن سالته؟

نسیم: بیست و چهار.... تو چی؟!!

ـ یعنی نمی دونی؟!!

نسیم: می دونم... می خواستم خودت بگی.... شصت و شیشی هستی...

ـ خوبه... خوب، حالا چرا می خوای زندگیت رو داستان کنی..

نسیم: میخوام بفرستم واسه یه نفر... شایدم چاپ شه... البته بگما، از خجالتت در میام...

ـ من تا حالا اینطوری ننوشتم... یعنی داستان زندگی ننوشتم... نمی دونمم می تونم بنویسم یا نه....

نسیم: من مطمئنم که تو می تونی باران جان....

خیلی حرف زد... از اینکه راجع بهش انقدر زود قضاوت کرده بودم پشیمون شدم... دختر خوبی بود... برخلاف اون چیزی که نشون می داد، خیلی خونگرم بود... البته نه با همه....

دیروز دفتر خاطرات روزانه ش رو واسم اورد... و کمی هم خودش حرف زد....  دیروز اینا رو نوشتم.... اما واسه بقیه ش کم آوردم و نمی دونم چطوری باید ادامه بدم....