شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 خرداد ماه سال 1386

چه فرق می کند

 

وقتی که تنهایی

 

همه دیوانه باشند

 

یا عاشق

 

چه فرقی می کند ساری بپرد

 

یا کلاغی بخواند

 

همه چیز همان جوری که می خواهد جلو می رود

 

ساعت را

 

عقربه ها را

 

تیک تاک را

 

فراموش نکن

 

          زمان می گذرد.
یکشنبه 27 خرداد ماه سال 1386

الهی من قربونت بشم... الهی من بمیرم برات که نمی تونم برات هیچ کاری کنم، حتی نمی تونم درست حسابی دلداریت بدم....

 

مگه اینکه دست من به اون مژده خانوم نرسه... آخه واسه چی با حرفاش تورو ناراحت می کنه....؟!!... اَاَاَه ه ه ...

 

چی باید بگم بهت؟!!... اگه بگم فراموش کن و غصه نخور که درست نیست.. مگه می شه آخه فراموش کرد...

 

قشنگم، تورو خدا انقدر غصه نخور... حیف اون چشمای قشنگت نیست؟!!!...

 

فدای تو بشم من الهی.....

 

اااااااااااااه ه ه ه .... خاک تو سر من کنن... خاک تو سر من کنن که هیچ کاری ازم بر نمی یاد برا تو بکنم..!

چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386

امتحانم تموم شد.... آخـــــیــــــــــش..!!!

 

امتحان آمار رو خیلی خوب دادم.... امتحان اقتصاد رو خیلی خوب دادم... زبان فکر کنم 5 می شم.... مدیریت خرید 12 و سازمان مدیریتم فک کنم بیفتم.......!!!!!!

 

بابام که قربونش بشم دیروز تو ماشین داشت می گفت که اگه معدل این ترمت کمتر از 17 شه دیگه ثبت نامت نمی کنم...

 

....

 

ترم اجباری تابستونم داریم... از نه تیر شروع می شه...!

 


تو این مدت امتحانا نمی دونم چرا انقدر حالم گرفته بود....

 

شر و ور می نوشتم..... اما الان فک می کنم بهترم.... اینم یکی از اونا...

 

تمام شد.

 

نقطه سر خط زندگی!

 

سهم من هم همین است.

 

و به اجبار نباید هیچ اعتراضی کرد.

 

زندگی بازی غریبی ست که جز شکست نتیجه ای ندارد!

 

بیست سال گذشته است...

 

بیست سالی که چشم در این دنیای فانی گشوده ام...

 

به راستی که در تمام این بیست سال چه چیزی عایدم شده است؟!!!..

 

و یا چه منفعتی برای دیگران داشته ام؟!!!

 

به پشت سر که می نگرم، هیچ چیز، هیچ نقطه ی نورانی و یا برق خیره کننده ای را نمی بینم جز روزهای خاکستری و تاریکی...!

 

اینجا، در این نقطه، در این زمان حال، سرشارم از طعم تلخ شکست!!...

 

و آینده...!!

 

آینده ای که فرو رفته در مه و مبهم است!!

دوشنبه 14 خرداد ماه سال 1386

این روزا حال و هوامون نیمه ابریه.... گاهی بارون می باره.... گاهی هم....

امتحانم رو اصلاً خوب ندادم... نامردیه اگه بگم امتحان زبان سخت بود اما من چیزی بلد نبودم..

نمی دونم چرا اینطور شدم.... انقده اتفاق افتاده که روحیه م زیاد خوب نیست...

یکیش پیدا شدن جنازه ی پیام بود...

پیام پسرعمه ی شیوا، تقریباً چهار پنج ماه پیش رفته بودن کوه که گم شدن.... ده روز پیش جنازه هاشون رو از تو بهمن پیدا کردن.... خیلی دلم سوخت ... هم برای پیام... هم دوستش ... و هم اون غریبه ای که گرفتار شده بود..

اصلاً وقتی خبر مرگ یکی رو می شنوم دلم یه طوری می شه... اینام که جوون...

یه تیکه فیلمشون رو شیوا ریخته بود رو گوشیم اما پخش نمی کرد.... دیشب رو گوشی بابا ریختم و دیدم.... که کاش نمی دیدم..... موقعی بود که داشتن جنازه ها رو از تو برفا در میاوردن.... چقدر وحشتناک بود... از دماغ یکیشون خون اومده بود....

دلم سوخت...


پریروز با شیوا و نیلوفر رفتیم خرید.... خیلی خوش گذشت.... دلم واسه نیلو تنگ شده بود... انقد مشکلات هست که دیردیر از هم خبر می گیریم و همین بیرون رفتن بهونه ای بود که چهار پنج ساعت با هم باشیم ...

نیلوفر انقده عوض شده بود... خوشگل تر شده بود و همین طور لاغر تر.... قربونش بشم من..!!!

 

قرار گذاشتیم از بعد از امتحانا با نیلوفر و بابا بریم کوه و چیتگر دوچرخه سواری.... بابای مام پایه این جور کارا!!!


هیچ حوصله ندااارم!!!!

پنجشنبه 3 خرداد ماه سال 1386

شاخه ی قشنگم مرد....

انقده گریه کردم که حد نداشت.... الهی براش بمیرم..

سه شنبه ساعتای ده بود.. به مامان گفتم حالا که داری می ری بالاپشتبوم، این شاخه رو هم ببر تا کمی هوا بخوره.. بعد با خودت بیارش پائین.. گفت باشه..

رفت، بعد از یه ربع اومد پائین.. گفتم شاخه کو؟.. گفت بالا که گربه نمی یاد، گفتم یه کم بگرده بعد می رم میارمش..

یه ساعت گذشت، گفتم برو شاخه رو بیار... رفت...

اومد پائین ، گفت هر کاری کردم نتونستم بیارمش.. انگاری ترسیده بود، هی می دویید، می خواست بپره تو راپله اما نتونست.. منم درو بستم اومدم پائین که خودت بری بیاریش..

حاضر شدم رفتم بالا.. اما هرچی گشتم نبود...

بعد فهمیدیم که کلاغ خوردتش... انقده گریه کردم که حد نداشت... مثه اینایی که بچه شون مرده باشه، نشسته بودم بالا پشتبوم و گریه می کردماااا...

به مامانم می گم قاتل...

از بس گریه کردم که مامانمم داشت اشکش در میومد... انگار که می خواد بچه گول بزنه، می گه اشکال نداره، شنبه که رفتی آریا شهر پول می دم ازین هزارو پونصدیا بگیری.. اشکالی نداره دیگه.. می ری یه شاخه دیگه می گیری..

تفلی... الانم بغضم گرفته... فک نکنید دیوونه ما، اما شبا موقع خواب همه ش صدای جیک جیکش رو می شنوم....