شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386

دیروز سارا اینا خونه مون بودن... سارا و خاله مهوش و سایه و شاپرک... نهار دعوت بودن...

هنوز رسیده و نرسیده رفتن بیرون... من موندم و شاپرک و سایه....

از این در و اون در حرف می زدیم که سایه گفت بارون خبر داری؟

ـ چی رو؟!!

سایه: یعنی نمی دونی؟!!

ـ چی رو باید بدونم؟.. مثل آدم حرف بزن!!!

سایه: من فکر می کردم حتماً الان نگار بت زنگ زده و گفته

ـ چی؟!!.. می زنم تو سرتا، چی می گی؟!!

سایه: دیروز سپهر و نگار با هم بهم زدن!!!!!!!

چن لحظه هنگ کردم... توی ذهنم دنبال نگار می گشتم... سپهر؟!!..

باز یه عالمه خاطره ریخت تو ذهنم... تمام اون دو سال جلو چشم اومد... همه ی حرفای سپهر... کاراش... این آخر سرم که نگار و بلاهایی که سرم اوردن....

ـ چرا؟!!.. چطور؟!!!

سایه: نمی دونم... فقط دیروز سپهر گفت که با نگار بهم زدم... مامان پرسید چرا؟. گفت خیلی روش زیاد شده بود... البته علی ( پسر خاله ) و سپهر با دو نفر دوست شدن که دخترخاله ان با هم... به خاطر نگار با تو بهم زد و به خاطر اون دختره هم حتماٌ با نگار تموم کرد...

ـ آخه چطور؟!!.. مگه این همه نمی گفتن ما می خوایم ال کنیم بل کنیم...

سایه: نمی دونم والله...

دوباره اعصابم قاطی پاتی شد...

سایه: یه چی بگم بارون بهت؟!!

ـ بگو

سایه: دیروز گوشی سپهر دستم بود... رفتم تو قسمت مسیجاش.. تو سند مسیج دیدم واسه نگار نوشته که: ” طفلکی بارون..؛ حیف اون که به خاطر تو از خودم روندمش... حالا می فهمم که چقدر بد کردم... حداقل اون اگه قولی می داد سرش وایمیستاد... بیچاره بارون.“ !!!

ـ خب به من چه؟!!

 

چه با عذت شدم...!!!!!... چه با افتخار ازم یاد می شد!!!!!!!!... حتماً قله رو فتح کردم!!!!

نمی دونم چه حسی داشتم...؟!!.. شاید هیچی... نفرت نداشتم... علاقه هم نداشتم... حس بی حسی بود... دیگه هیچ احساسی نسبت به سپهر نداشتم... اما باز حالم بد شد.... باز از خودم بدم اومد...

باز فکر کردم که چقدر ساده بودم... ساده لوح...

باز فکر کردم که چه راحت گول خوردم... چه راحت....!!!!

باز فکر کردم که......!!


دو سه روز رفتیم کلاردشت... عاشق اونجام... هواش... طبیعتش... حتی حرف زدن راجع بهشم حالم رو جا میاره.... آسمون که ابرو مه پوشوندتش... چه حالی می ده!!!!!!!!!!

...

برگشتنی رفتیم رودسر... خونه ی عموی سپهر... شبم رفتیم دریا....

دریا رو هم دوست دارم.... مخصوصاً روزایی که دریا طوفانی و هوا ابری... کنار دریا وایستی... چشات رو ببندی... نم نم بارونم رو سر و روت بباره... باد بخوره تو صورتت... واااااااااااای...

این بار اینطور نبود... اتفاقاً دریا خیلی هم آروم بود... انگاری خواب بود!!!!!

هوام صاف صاف بود... چقدر ستاره ها نزدیک بودن... خیلی وقت بود ستاره ای توی این آسمون پر دود تهران ندیده بودم.... دوست داشتم یکی از اون ستاره هایی که هی بهم نخ!!! می داد و چشمک می زد رو می گرفتم توی دستم...!!!

حیف.....


پریشب بله برون سمیرا بود....

صبح رفتم یه دامن گل گلی خریدم....

خیلی خوش گذشت...

سمیرا تو اون لباس نقره ای که فقط پولک بود مثل فرشته ها شده بود و برق می زد...

دامادم که خیلی خوشگل بود... اول گمون نمی کردم این پسری که موهاش رو سیخ سیخی کرده و پاپیون زده و کت و شلوار خوش دوختی پوشیده داماد باشه... اما وقتی رفت پیش سمیرا نشست باورم شد که این بابکه.. داماد...

نمی دونم چرا یه کوچولو بغضم گرفت وقتی سمیرا رو دیدم...

دوست دوست داشتنی من، عروس شده بود.... بغضم بغض خوشحالی بود... این که خدا کنه خوشبخت بشه و باشه....

یه دو سه هفته دیگه جشن نامزدیشونه....

اما همین جشن بله برون، اندازه ی صدتا جشن عروسی بود... با اون همه خرجی که کرده بودن... اخه اصولاً بله برون، یه مهمونی خیلی رسمی و خودمونیه که میان و حرف می زنن و ...

اما اینجا نه حرفی بود و نه رسمیتی!!!! بیشترم توی سالن خونه ی دایی عروس ( همون پدر شوهرش ) که بی شک شبیه یه تالار بزگ بود، جوونا بودن... آقایون مسن هم توی حیاط بزرگ و پر درخت و خوشگل، دور هم روی میز صندلی های چینده شده نشسته بودن...

بیشتر مجلس دست جوونا بود...

...

یکی بگه واسه لباس چی کار کنم... هنوز سه تا جشن دیگه مونده....!!!!!

          فردا می ریم با سایه اینا ولی عصر واسه خریدن لباس.. خدا کنه یه چیز درست حسابی پیدا کنم!!!
پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386

امروز روز مادره.... روز مادر...

شاید عادیش این باشه که امروز رو خوشحال باشم از اینکه وقتی صبح پا شدم و مامان رو بوسیدم و گفتم روزت مبارک، برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم... اما...

دیشب خیلی گریه کردم...

دلم برای مامان ماهی و خاله معصوم خیلی تنگ شده.... دلم براشون خیلی تنگ شده... همینطور خاله فاطمه...

یادش بخیر... تا قبل از اینکه اینا برن، روز مادر، صبح می رفتیم خونه مامان ماهی و شبم می رفتیم خونه ی خاله معصوم و خاله فاطمه... چقدر این دو خاله های نازنازی خوشحال می شدن وقتی ما می رفتیم بهشون سر می زدیم.. آخه اینا که بچه نداشتن... آخه اینا که کسی رو نداشتن که بگن: مامان، روزت مبارک!!

 

دلم برای بوسیدنشون تنگ شده... واسه گرمای دستاشون که روی سرم می کشیدن.... دختر جانی که بهم می گفتن.. واسه همه چی!!

 

خدا بیامرزتشون....

 

از همینجا می گم... مامان ماهی.. خاله معصوم... خاله فاطمه.... روزتون مبارک...

شما همیشه توی یادمین...

روحتون شاد!


 

این قابل توجه کسایی که ماماناشون رو یا مادر بزرگاشون رو یا... توی خونه ی سالمندان گذاشتن:

 

می دونم که سرتون شلوغه.. می دونم وقت ندارید که سرتون رو بخارونید... می دونم که اگه وقت داشتید که دیگه کارتون به اینجا نمی رسید که ماماناتون رو بذارید خانه ی سالمندان... ( فقط دعا می کنم یه روز بچه هاتون با خودتون این کارها رو نکنن ) حداقل یه امروز رو غرغر زن و بچه یا شوهرتون رو به جون بخرید و برید به مامانتون سر بزنید...!!!  چشمشو به در خشک شد... یه امروز رو این فداکاری رو در برابر همه ی اون فداکاری هایی که در حقتون کرده بکنید... به خدا چیزی ازتون کم نمی شه جز اینکه دل شکسته ی ماماناتون رو یه کوچولو خوشحال می کنید...!!

 

آخه به شمام می گن بچه؟!!... چطوری دلتون اومده این کار رو بکنید... به شمام می گن بچه؟!!!!!!

 


 

زن عموی من، مامان پریا، وقتی که هنوز به دنیا نیومده بود، باباش یه زن داشت... همه بهش می گفتیم مادر... از کوچیک بگیر تا بزرگ...

مادر بچه دار نمی شد و بابای زن عمو رفت و یه زن دیگه گرفت.... زنعمو بزرگه و زن عمو کوچیکه ( این دو تا خواهر زن عمو هام شدن ) و سپیده رو به دنیا میاره... وقتی شوهرش می میره می ره از دوباره ازدواج می کنه و این  سه تا بچه  رو می ده به هووش...

با اینکه اون سالم زنعمو بزرگه ازدواج می کنه و سال بعدم بعدیش و از سپیده هم عمو بزرگم نگه داری می کنه و در اصل مادر کاری نکرد اما...

باور نمی کنید مادر به کجا کشیده بود... یه تیکه گوشت که رو تخت افتاده بود و  نمی تونست کاری بکنه... زیرش کثیف می شد... زخم بستر گرفته بود.... و.....

اما یه روزم زنعمو بزرگم حتی به زبون نیاورد که ببریمش خانه ی سالمندان...

تا روز آخر بهش غذا می داد... زیرش رو تمیز می کرد.. مثل بچه ها کهنه ش می کرد... سرش رو شونه می کرد... دستاش رو بوس می کرد ( در حالی که توی جوونی، مادر خیلی خیلی  در حق زن عموم بد کرده بود اما... ) ... تا روزی که فوت کرد همه کار براش کرد و....

در حالی که مادر واقعی ش نبود...

 


 

          روزتون مبارک مامانای نازنین... مامان بزرگای دوست داشتنی....

سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386

دلم خیلی گرفته.... نمی دونم چرا؟!!... اما.....

یه چیزی راه گلوم رو بسته... نه می شه بالا آوردتش و نه می شه قورتش داد!!!

سمج همینطور چسبیده....

گفتم شاید بغضه... اما هرچی گریه کردم آب نشد... همونیه که بود!


هانی، دختر عمو رضا چند روزیه اینجاست... یا خونه ی ماست.. یا خونه ی پریا اینا و یا خونه ی اون یکی دختر عموم سپیده...

یه جورایی مثل منه، هرچند زیاد ازش خوشم نمی یاد ولی...

خیلی ساده ست.. خیلی بیشتر از خیلی..

ازین می ترسم که یه روز همین سادگیش کار دستش بده و ضربه بخورده....

تو چشاش یه معصومیتیه.... می ترسم از دست بره!!


نمی دونم چرا جدیدنا اینطوری شدم... واسه همه دلم می سوزه... غم همه رو می خورم.. حتی شاید بشینم براشون گریه هم بکنم....

حالا یکی بیاد منو جمع کنه!!!!!!


چقدر دانشگاه کسل کننده ست....

حسابی خسته می شم... اما خودمونیما، کلاسای عصر خیلی زود می گذره...


دلم هوای شمال رو کرده... خیلی زیاد....


اهل اینجا که باشی

دنیا تغییر نمی کند

پاییز و باد و باران...

 

یادم رفت برایت بگویم

فقط گلی را که روی دستمالی دوخته بودی

هنوز تازه است!

همه دارند می روند

حالا دوری تو هم برایت سخت شده است

برای خداحافظی تنها می رسم گریه کنم

و تار مویی سفید.

به من که نگاه کنی

به من که نگاه کنند

می دانند چند روز است

که یکریز دارم پیر می شوم

حالا که به من می رسند

می گویند موهایم به رنگ روزگار شده است

به آنها نگویم این رنگ گریه هاست که سفید است!

به تو می گویم تا هر وقت آمدی

با یک نگاه ساده

مرا بشناسی.

 

 

” شهرام بهمنی “
شنبه 9 تیر ماه سال 1386

این چند روزه خونه ی عمه  مهری ( دختر عموی باباست که شوهرشم شهید شده ) بودیم... آخه نه مرداد عروسی سعیده ست و مامان اینا داشتن رخت خواباش رو درست می کردن....

بد نگذشت... فقط اینکه حوصله م یه کوچولو سر می رفت تا سعیده از سرکار برگرده.... این تلفن وامونده مم که یه طرفه بود....

اعصابم رو حسابی خورد کرده ها... هنوز 80000 تومن دیگه باید بدم...

چند روز پیش هی زنگ می زدم 130، می گفت بدهی م 104000 تومنه... رفتم سی تومن ریختم، عصرش که زنگ زدم گفت نود هزاره... کفرم بالا اومدا.... دوباره زنگ زدم که چرا اینطور شد. من که سی تومن امروز صبح ریختم. می گه خانوم اون مبلغ به روز نبوده الان درستش اینه که شما نود تومن دیگه بریزید تا صاف شه... مام گفتیم باشه..

حالا پریروزم بیست تومن دیگه دادم به سهراب که برو بریز..رفت.... عصر که زنگ زدم گفت بدهیم هشتاد تومنه.... یعنی دیگه خون خونم رو می خورد... می خواستم فحش رو بکشم به جونشون.... زنگ زدم اونجا یه کولی بازی دراوردم که خدا می دونه.... بعد از کلی معذرت خواهی می گه ببخشید ده تومن اشتباهی به یه حساب دیگه رفته که تا 72 ساعت دیگه درستش می کنیم... مرتیکه الاغ... حالا اگه من زنگ نمی زدم این رو بالا می کشیدنا... معلوم نیست سری پیش هم درست گفته باشه یا نه که... 

دیگه کفگیرم به ته دیگ خورده... ای مرده شور این ایرانسل رو ببرن..!!!!!


انقد تو این تابستونی عروسی داریم که... لباسم ندارم...

چند روز پیش زنگ زدم به سمیرا ( دختر عموی مرتضی ) که بگم دفترچه ی علمی کاربردی اومده، یادت نره شرکت کنی..

بعد از حال و احوال می گه: چیه باران، چیزی شنیدی زنگ زدی؟!!

می گم نه... یه دفعه دوزاریم افتاد که نکنه خبریه... گفتم سمیرا لو دادی، بگو چه خبره...

گفت که دو هفته دیگه بله برونشه و با پسر داییش داره عقد می کنه... کلی خوشحال شدم...

یه زمانی من و سمیرا ( سمیرا همسن منه ) و الی ( آبجی مرتضی ست و یه سالی از ما بزرگتره ) و پریا رفیق فابای هم بودیم و چقده با هم جور بودیم  ... یادش به خیر که چه روزایی داشتیم...

الی هم دو ماه دیگه جشن عروسیشه، پیارسال عقد کرد.... سمیرام که داره می ره....

سمیرا خیلی دختر ماهیه و واقعاً خوشبختیش رو از خدا خواستم...

همین یه ماه پیش اومده بودن خونه مون... کلی از نقشه هاش گفت و این که داره خفن واسه کنکور می خونه و .... بهش گفتم نمی خوای عروس شی... گفت نه...

ولی بعدش یه حرف زد بهم... گفت اما باران، من شاید بگم نه ها.. اما اگه قسمت بشه، دهن آدم بسته می شه...

واقعاً هم همینطور شدا...

الهی که خوشبخت شه...

حالا لباس رو چی کار کنم؟!!!!!!!!!


امروز با پریا بحثم شد...

 سه شنبه داشتم واسه ش دفترچه رو پر می کردم... رسید به معدل کل دیپلم.. گفتم پریا چی بنویسم؟ گفت نمی دونم، هنوز که کارنامه هامون رو ندادن، معلوم نیستم که کی می دن... خلاصه نمره های سال اول و دوم و ترم اول رو جمع کردم شد 14... گفتم بنویسم 14؟!! گفت نه، امتحان نهایی رو اصلاً خوب ندادم، بنویس 26/13...

من نوشتم 26/14.... گفت نه نه نه... همونی که گفتم..

خلاصه ما پر کردیم تو اینترنت..

حالا امروز زنگ زده صداش رو واسه من برده بالا که این تا کی مهلت پست داشت؟ می گم تا فردا... می گه پس چرا به من نگفتی؟!!! گفتم خودت یعنی نمی دونستی؟!!

می گه حالا چی کار کنم؟ من معدل کل دیپلمم شده 33/14..  اگه قبول نشم تقصیر توست، پشت دستم رو داغ می کنم که دیگه کاری رو به تو بسپرم...

انقده اعصابم خورد شد... بچه پررو... حالا فک کرده چن صدم اینور اونور چی می شه.. تازه، من که گفتم بیشتر بزن... حالا همچین چموش بازی در میاره که هرکی ندونه فکر می کنه مثلاً معدلش شده نوزده من زدم سیزده...

دختره ی بی چشم و رو....

یکی دو ساعت بعدش برام اس ام اس زده که ببخشید، اعصابم خورد بود....

به درک.. اعصابت خورد بود باید سر من خالی کنی؟!!! زنگم زد جوابش رو ندادم...

البته همه اینا فیلمشه ها.. آخه فعلاً کارش پیشم گیره... قراره بود چهل تومن براش جمع کنم که برا تولد مرتضی کادو بخره...

آشغاااااااااال!!!!!


فردا از ساعت سه تا نه شب کلاس دارم... واااای!!


کی می گه من تورو خیلی دوست دارم ؟

کی می گه من به تو وابسته شدم ؟

دیگه اصلاً نمی خوام ببینمت

به خدا قسم ازت خسته شدم

کی می گه جادوی حرف تو شدم ؟

کی می گه چشمای تو گولم زده ؟

جراتم خوب چیزیه اگه باشه

راست بگه، هر کی که اول اومده

کی می گه شعرای من مال توا ِ؟

کی می گه هلاکتم، دیوونه تم ؟

هرکی گفته اشتباه کرده بدون

من که عابر از کنار خونه تم

کی می گه منظورم از زیبا تویی ؟

کی می گه نباشی من دق می کنم ؟

یعنی انقد دیوونه م که می شینم

واسه امسال تو هق هق می کنم !!

کی می گه دلم می خواد پیشم باشی ؟

کی می گه میشه من و تو ما بشیم ؟

کی می گه هدف به هم رسیدنه ؟

ما فقط یه راه داریم، جدا بشیم

کی می گه شاید که مهربون بشم ؟

کی می گه شاید با هم آشتی کنیم ؟

کی می گه می خوام تورو ببخشمت ؟

این دروغه که می گن ما با همیم

کی بود انقدر منو اذیتم می کرد ؟

کی می گه به من تورو خدا نرو ؟

دیگه کار گذشته از کار نمی شه

من و زندگیم، چی کار داریم به تو ؟!!

کی می گه هیچکی مثله تو نمی شه ؟

کی می گه تو مهربون، شاعری ؟

نمی دونم چی بگم از تو ولی

خیلی باشی، تو فقط یه عابری

کی می گه حسای تو مخملیه ؟

کی می گه تو التماس سرت می شه ؟

کی می گه غم گلا رو می خوری ؟

گل سرخ و گل یاس سرت می شه

کی می گه قدر منو خوب می دونی ؟

کی می گه بمون؟!! بری سنگین تری

نمی خوام از تو کلامی بدونم

نمی خوام بشنوم از تو خبری

کی میگه نامه هات رو بهت می دم ؟

کی می گه بیا خداحافظی؟ نیا!!

کی می گه زندگی رو نقاشی کن ؟

رنگی مونده واسمون به جز سیاه

کی می گه یادت منو عذاب می ده ؟

حالا من می مونم و یه زندگی

با کسی که عاشق و مقدسه

با کسی که گفته هرچی تو بگی

شنبه 2 تیر ماه سال 1386

نمره هام رو گرفتم:

آمار: 5/19

اقتصاد: 19

 مدیریت خرید: 5/13

سازمان مدیریت: 12

زبان: 12

پنجم ثبت نام ترم جدیده و از نهم شروع می شه.... ترم تابستونی اجباری!!!

 

می رم پودمان سه... همون ترم سه منظورمه..!!!

 


یکی از دوستام با شوهرش مشکل پیدا کرده بود... یه سالی از من کوچکتره و شوهرشم یه پنج سالی فکر کنم ازم بزرگتره.... بهش می گم عمو محمد...

 

شوهرش زنگ زد بهم که تو یه کم با مینا حرف بزن اما چیزی راجع به اینکه من ازت خواستم نگو.... صحبت کردن همانا و لیلی و مجنون بازی همان...!!.. خدا رو شکر که با هم خیلی خوب شدن و من از خدا می خوام که همیشه اینطور باشن...

 

امروزم زنگ زدم به مینا که عمو محمد برداشت.. رفته بود خونه ی مینا اینا ( آخه الان دو ساله که عقدن ).

 

من اول نشناختم... بعد از سلام و احوال پرسی، گفتم می شه با مینا جون صحبت کنم.. می گه شما؟!!.. می گم: من دوستشم.. می گه اسمتون خانوم؟!!!... گفتم باران.... ( حالا شاخام در اومده که تا حالا سابقه نداشته که کسی از خونواده ش اینطور سوال و جوابم کنن ) گفت: شما چرا دست از سر مینا بر نمی دارید؟!! ما خوشمون نمی یاد با شما بگرده، باید به کی بگیم؟!!... من یه لحظه کپ کردم.. نمی دونستم الان باید چی بگم که خود عمو فکر کنم فهمید.. زد زیر خنده... منو می بینی، هرچی از دهنم درومد بهش گفتم... اونم فقط می خندید...

 

کلی با مینا حرف زدم... بهش می گم: من تلافی رو سرش در میارم، اگه این رو نکشتم؟!!...

 

 مارمولک خانوم با یه عشوه ای از پشت تلفن، بلند، طوری که عمو محمدم بشنوه می گه: وا، باران جان، یعنی چی که محمد رو می کشی؟!! اونوقت من بی محمد می شم. پس منم باهاش بکش....!!!!... تو که می دونی من بی اون هیچم!!!!!!!

 

کفرم رو درآوردن جفتشون... محمد یه لحظه از اتاق رفت بیرون، بهم می گه: باران، خوب گفتم؟!!!!!!!!!! الان یه جاش عروسیه!!! نه؟!!!!!! ( به قول خودش، من شدم مشاورش.. هر کاری می خواد بکنه زنگ می زنه از من می پرسه.. می گه من بی تو آب نمی خورم )

 

حالا تو این تابستونی کلید کرده رو محمد که می خوام برم سر کار... محمد زنگ زده باز به من که باران، مینا جفت پاهاش رو کرده تو یه کفش که الا و بلا من می خوام برم سر کار... چی کارش کنم؟!! دستم به دامنت.. نمی خوام دوباره بحثمون بشه، برای همین مجبوری قبول کردم، تو رو خدا یه کاری بکن که از سرش بپره.. بگو عوضش بره کلاسی، جایی!

 

امروز ازش می پرسم: مینا، واسه تابستونت چه برنامه ای ریختی؟!!.. می گه: اتفاقاً می خواستم بهت زنگ بزنم و بگم.. به محمد گفتم می خوام برم سر کار، اونم قبول کرده. نظر تو چیه؟!!

 

ـ قبول کرده؟!!! می خوای بری سر کار؟!!.. به نظر من این کار رو نکن؟!!

 

مینا: چرا آخه؟!!

 

ـ مگه عقلت رو از دست دادی؟!! تو از این سن برا چی می خوای بری سر کار!؟!!. بشین تو خونه خانومی بکن.. اگه من جای تو بودم مجبورش می کردم منو یه کلاسی چیزی ثبت نام کنه، نه اینکه پاشم برم از صبح جون بکنم .. تازه اگه خودشم بگه برو سر کار، تو قبول نکن..!!

 

مینا: پس چی کار کنم؟

 

ـ من اگه جای تو بودم می رفتم کلاس کامپیوتر، خیلی هم به درد می خوره

 

مینا: ای ول، راست می گیااا ( همونجا داد زد، محمد، من نمی رم سر کار، فعلاً کلاس کامپیوتر من  رو ثبت نام کن، تا بعد... اصلاً چه معنی داره من برم سر کار؟!!!!!!!!!!!)


نوه عمه ی بابام محبوبه ( همونی که عقد کرده و رفته بودیم خونه شون و به لباس پوشیدن من ایراد گرفتا )، واسه درساش میاد هرروز پیشم که کمک کنم.. تو درس آمار و ریاضی و فیزیک ..

با اینکه دل خوشی ازش نداشتما، اما بالاخره گناه داره...!...

 

می خواد کنکور شرکت کنه، اما امسال به خاطر کارآموزیش نمی تونه و سال دیگه...

 

یه ده روز پیش که خونه مون بود، یه حرفی بهم زد که...

 

ازش پرسیدم: راضی که ازدواج کردی؟

 

محبوبه : خدا رو شکر آدم خوبیه.. می دونی، من شرایطم رو نگاه کردم، دیدم که ازدواج بهترین گزینه ست واسه من... اگه خونه ی بابام می موندم، نمی تونستم درس بخونم، بالاخره فقط من که نی