دیروز سارا اینا خونه مون بودن... سارا و خاله مهوش و سایه و شاپرک... نهار دعوت بودن...
هنوز رسیده و نرسیده رفتن بیرون... من موندم و شاپرک و سایه....
از این در و اون در حرف می زدیم که سایه گفت بارون خبر داری؟
ـ چی رو؟!!
سایه: یعنی نمی دونی؟!!
ـ چی رو باید بدونم؟.. مثل آدم حرف بزن!!!
سایه: من فکر می کردم حتماً الان نگار بت زنگ زده و گفته
ـ چی؟!!.. می زنم تو سرتا، چی می گی؟!!
سایه: دیروز سپهر و نگار با هم بهم زدن!!!!!!!
چن لحظه هنگ کردم... توی ذهنم دنبال نگار می گشتم... سپهر؟!!..
باز یه عالمه خاطره ریخت تو ذهنم... تمام اون دو سال جلو چشم اومد... همه ی حرفای سپهر... کاراش... این آخر سرم که نگار و بلاهایی که سرم اوردن....
ـ چرا؟!!.. چطور؟!!!
سایه: نمی دونم... فقط دیروز سپهر گفت که با نگار بهم زدم... مامان پرسید چرا؟. گفت خیلی روش زیاد شده بود... البته علی ( پسر خاله ) و سپهر با دو نفر دوست شدن که دخترخاله ان با هم... به خاطر نگار با تو بهم زد و به خاطر اون دختره هم حتماٌ با نگار تموم کرد...
ـ آخه چطور؟!!.. مگه این همه نمی گفتن ما می خوایم ال کنیم بل کنیم...
سایه: نمی دونم والله...
دوباره اعصابم قاطی پاتی شد...
سایه: یه چی بگم بارون بهت؟!!
ـ بگو
سایه: دیروز گوشی سپهر دستم بود... رفتم تو قسمت مسیجاش.. تو سند مسیج دیدم واسه نگار نوشته که: ” طفلکی بارون..؛ حیف اون که به خاطر تو از خودم روندمش... حالا می فهمم که چقدر بد کردم... حداقل اون اگه قولی می داد سرش وایمیستاد... بیچاره بارون.“ !!!
ـ خب به من چه؟!!
چه با عذت شدم...!!!!!... چه با افتخار ازم یاد می شد!!!!!!!!... حتماً قله رو فتح کردم!!!!
نمی دونم چه حسی داشتم...؟!!.. شاید هیچی... نفرت نداشتم... علاقه هم نداشتم... حس بی حسی بود... دیگه هیچ احساسی نسبت به سپهر نداشتم... اما باز حالم بد شد.... باز از خودم بدم اومد...
باز فکر کردم که چقدر ساده بودم... ساده لوح...
باز فکر کردم که چه راحت گول خوردم... چه راحت....!!!!
باز فکر کردم که......!!
دو سه روز رفتیم کلاردشت... عاشق اونجام... هواش... طبیعتش... حتی حرف زدن راجع بهشم حالم رو جا میاره.... آسمون که ابرو مه پوشوندتش... چه حالی می ده!!!!!!!!!!
...
برگشتنی رفتیم رودسر... خونه ی عموی سپهر... شبم رفتیم دریا....
دریا رو هم دوست دارم.... مخصوصاً روزایی که دریا طوفانی و هوا ابری... کنار دریا وایستی... چشات رو ببندی... نم نم بارونم رو سر و روت بباره... باد بخوره تو صورتت... واااااااااااای...
این بار اینطور نبود... اتفاقاً دریا خیلی هم آروم بود... انگاری خواب بود!!!!!
هوام صاف صاف بود... چقدر ستاره ها نزدیک بودن... خیلی وقت بود ستاره ای توی این آسمون پر دود تهران ندیده بودم.... دوست داشتم یکی از اون ستاره هایی که هی بهم نخ!!! می داد و چشمک می زد رو می گرفتم توی دستم...!!!
حیف.....
پریشب بله برون سمیرا بود....
صبح رفتم یه دامن گل گلی خریدم....
خیلی خوش گذشت...
سمیرا تو اون لباس نقره ای که فقط پولک بود مثل فرشته ها شده بود و برق می زد...
دامادم که خیلی خوشگل بود... اول گمون نمی کردم این پسری که موهاش رو سیخ سیخی کرده و پاپیون زده و کت و شلوار خوش دوختی پوشیده داماد باشه... اما وقتی رفت پیش سمیرا نشست باورم شد که این بابکه.. داماد...
نمی دونم چرا یه کوچولو بغضم گرفت وقتی سمیرا رو دیدم...
دوست دوست داشتنی من، عروس شده بود.... بغضم بغض خوشحالی بود... این که خدا کنه خوشبخت بشه و باشه....
یه دو سه هفته دیگه جشن نامزدیشونه....
اما همین جشن بله برون، اندازه ی صدتا جشن عروسی بود... با اون همه خرجی که کرده بودن... اخه اصولاً بله برون، یه مهمونی خیلی رسمی و خودمونیه که میان و حرف می زنن و ...
اما اینجا نه حرفی بود و نه رسمیتی!!!! بیشترم توی سالن خونه ی دایی عروس ( همون پدر شوهرش ) که بی شک شبیه یه تالار بزگ بود، جوونا بودن... آقایون مسن هم توی حیاط بزرگ و پر درخت و خوشگل، دور هم روی میز صندلی های چینده شده نشسته بودن...
بیشتر مجلس دست جوونا بود...
...
یکی بگه واسه لباس چی کار کنم... هنوز سه تا جشن دیگه مونده....!!!!!


