آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

چقد بابا اینا این روزا باهام خوب شدن.... شاید به خاطر اینه که دارن باور می کنن دخترشون دیگه بزرگ شده و کم کم وقته رفتنه!!!!!

یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386

برای امیر عزیزم که خیلی دوستش دارم...

اینجا باران می بارد

زیر نیلی کبود...!

هر وقت که تمام شد

رنگین کمانی می کشم

با رنگهایی از مداد رنگی ام....!

تا پلی شود از من به تو...!!

>مرداد 86<

شنبه 20 مرداد ماه سال 1386

برام دعا کنید....

شنبه 6 مرداد ماه سال 1386

.....امروز بیست ساله شده ام......

پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386

شنبه تولد سایه بود.. البته سایه هم مثل من مردادیه اما تولدش رو اون روز گرفت...

حالا بماند که نگار کلی به سپهر زنگ زده و منت کشی کرده تا سپهر دوباره باهاش دوست شه و سپهرم واسه تولد سایه دعوتش کرده بود..!!

اونم با کمال پررویی پا شد و اومد... البته به جز من و سارا و سایه و خاله مهوش، بقیه بیست سی نفر مهمونا فکر می کردن نگار دوست کلاس زبان سایه ست...!!

تولد خیلی خوش گذشت.. کلی به خاله مهوش خندیدم از بس که هی عیش عیش می کرد به نگار  و قیافه ش رو کج و کله می کرد و هی دم گوش من می گفت، قیافه ش رو نگاه، این چرا این شکلیه... و منم می گفتم خاله معلومه کلی عروست به دل نشسته ها.. و اونم یه بیشگون از بازوم می گرفت...

تولد بعد از کلی جنگولک بازیه من و سایه و سارا تموم شد... شامم اونجا موندیم...

فردای تولد یعنی یکشنبه ساعتای ده شب تازه از کلاس برگشته بودم که تلفن زنگ زد و بعد از چن ثانیه مامان گوشی رو آورد و گفت با من کار دارن...

کی بود؟!!! معلومه دیگه، نگار جون...

دختره ی بی حیای بی چشم و رو به من بر می گرده می گه که تو به چه حقی پات رو می زاشتی تو اتاق سپهر؟!! هان؟؟!!!

می گه چی شده باز؟ چه خبره؟ داری باز زیر آبی می ری، همه ش چسبیده بودی در * مهوش خانوم!!!!!

کلی چرت و پرت گفت که اصلاً برام مهم نبود و من با خونسردی تمام باهاش حرف می زدم که آخر سر این حرف رو زد:

باران، از بابات چه خبر؟!!

ـ منظور

نگار: باهات خوبه؟

ـ چی؟

نگار: آخه هر هفته زنگ می زنم می گم جلو دخترش رو بگیره... خبر نداره چه کارایی می کنه که... آمار می دم به بابات که دخترش چه کاره است...

دنیا دور سرم چرخید... بابام یه دو سه ماهی می شه که باهام خیلی بد شده و اصلاً روابطمون خوب نیست.. خیلی من رو زیر نظر داره ولی برام اینا مهم نیست فقطط اینکه باهام سرده عذابم می ده.... و حالا می فهیمدم که همه ی اینا زیر سر این دختره ی بی همه چیزه....

اگه من دختر حضرت محمدم که بودم، باز اگه یکی هی بابام رو سوک می داد، نظرش عوض می شد....

خیلی کلافه شدم....

بهم می گه فقط ببینم به سپهر سلام کردی یا نگاش کردی همه ی عکسات رو می دم به بابات.. آخه عکسای دو نفره تون رو سپهر داده به من.. شماره ی باباتم دارم و خبر دارم خط جدیدش رو.. چن بود؟ 091249....

حواست باشه ...

و قطع کرد...

فقط یک سره گریه کردم.... اعصابم حسابی خورد شد که بابام حرفای یه دختره ی هرجایی رو قبول کرده... بالاخره هی ذهن بابام رو انگولک می کنه دیگه..

عکسای ما اصلاٌ طوری نیست... 6و7 تا عکسه که رفته بودیم بیرون گرفتیم و هم من دارم و هم سپهر... اما بابام اگه بدونه خیلی ناراحت می شه....

خلاصه که... کلی گریه کردم  و با مامان بابا هم دعوا کردم حسابی...

دوشنبه ش دوباره خاله مهوش اینا خونه مون دعوت بودن... البته سپهر رفته بود شمال...

من ساعت ده از دانشگاه رسیدم.. البته بابا میاد دنبالم.. اونم می دونید از کی؟ من ساعت 9 تعطیل می شم و بابا دقیقاً از 8 دم در دانشگاست

... چشام پف پف بود و زیرش گود افتاده بود.. وحشتناک... سرسری سلام کردم و رفتم تو اتاق... سایه دنبالم اومد و گفت چی شده... حوصله شون رو نداشتم... گفتم هیچی... بغض گلوم رو گرفته بود...

سارا و خاله مهوشم اومدن... گفتن چی شده... سارا حالم رو بهم میزد.. آخه شب تولد که نگار رفته بود می گه دلمم واسه نگار می سوزه.. گناه داره!!!!!!!!!!!!! می خواستم الان بهش بگم آره، خیلی دلسوزی هم داره نگار!!!!

خاله مهوش انقدر گفت تا آخر همه ش رو گفتم....

انقده ناراحت شد... بدجور.... بهم گفت تو هم بهش می گفتی دختره *  تو برو خودت رو جمع کن که معلوم نیست دختری یا زن!!!!!!!!!!!!!

هرچی از دهنش درومد به سپهر و نگار گفت....

راحت شدم که اینا رو گفتم.. حداقل نمی تونه نگار فردا بگه که باران ال کرد بل کرد...

گفتم که عکسامونم داده دست نگارو همینطور جریان تلفن زدنا به بابا....

خیلی کفری شد ...

....

دختره ی بی همه چیز هر جایی....


لباس خردیم... یه کت دامن... یه دامن... یه بلوز... یه صندل... یه پیرهن...

این هفته حسابی سرمون شلووغه... از شنبه عمه م اینا از مشهد میان.. پسر عموی بابامم هست... خانواده ی پدر شوهر دختر عموم اینامم هستن...

دیگه از دوشنبه همه ش مهمونی و حنا بندون و عروسی و پاتختی و پا گشا و مهمونی و ... پدرمون در میاد... هی یه پامون باید اینجا باشه یه پامون کرج....

          خدا به خیر بگذرونه ..!!!