شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386

دیشب تلفن ما، به علت عدم پرداخت بدهی (130000) قطع شد.. اما امروز صبح از نو بصل شده..... خدا کنه یکی پول تلفن ما رو داده باشه!!!!!

بابا 16 شهریور رفت مکه... هر روز باهاش حرف میزنم... اما دلم خیلی براش تنگ شده و منتظرم که زودی بیادش.... ااااوووووه، کلی هنوز مونده تا برگشتش... 6 مهر میاد....

ترم تابستونی رو قشنگ ریدم ( البته با عرض معذرت... هرچی فک کردم، هیچ کلمه و جمله ی دیگه ای رو بهتر از این پیدا نکردم!! ) امتحان حسابداری 1 رو باید توی 8 جلسه 1/5 ساعته می گذروندیم و امتحان میدادیم! اگه قبول می شدیم باید می رفتیم حسابداری 2 و اونم همونقد می گذروندیم....!!! حسابداری 1 رو که اصلاً فراموش کردم برم امتحان بدم و از نو رفتم سر کلاسا.... موقع امتحانا هم که هفته ی پیش بود، هر سه درس رو فقط یه سوال رو جواب دادم و این ترم مشروط می شم .... حالا خدا رو شکر که بابا نیست، وگرنه دوباره می خواست واسه من شرط معدل بذاره!!!!!

            27 و  28 هم ثبت نام کلاساست... خسته شدم دیگه از این کلاسای چرت.....

شنبه 3 شهریور ماه سال 1386

انقدر بابام برام عزیزه که دارم این کار رو می کنم..

شاید به نظر همه، دارم با یه عمر زندگی خودم بازی می کنم اما.... من به خاطر بابام این کار رو می کنم...

خسته شدم از بس نور بی مهری رو توی چشاش دیدم... نور نه، اصلاً نوری وجود نداره... فقط یه تیکه یخه.. یه آدم بی احساس که انگار نه انگار یه زمونی من بهترینش بودم و عزیزترینش... این که من رو می خواد تا آخر عمر کنار خودش داشته باشه و به شوخی می گه تو تا همیشه سرجهازیه منی!!!!!

اما بعد از جریان سپهر، همه ی افکارش  نسبت به من عوض شد.. انگار دیگه وجود من رو، نگه داشتن من رو در کنار خودش، یه جور خطر احساس می کرد... انگار دیگه نمی تونه من رو کنترل کنه و من باعث آبرو بریش می شم...!!!

هر چه زودتر از دست من راحت شه بهتره... نه؟!!!!

بابا، آدم بی مهری نیست... بهترینه... و هیچوقت من نمی گم  که ....

وحید اومد.... بابا پسندید... آره خب، کسی که 11 سال از آدم بزرگتر باشه، معلومه مرد می شه دیگه....!!!

همه نظرشون موافقه.... همه خوشحالن... همه ....

دیشب مامان بهم می گه، راستی باران، تو موافقی؟!!!

و منم گفتم هرچی بابا بگه....!!!

و چقد بابا این روزا باهام خوبه.... خوب شده... حتی بهتر از قبلنا...

می دونم... می دونم برا خودم کلی فکر و خیال و آرزو داشتم... می دونم کلی نقشه و برنامه داشتم... همه ی اینا رو می دونم...

می دونم که دلم می خواست درس بخونم.. کار بکنم... بنویسم... و بعد از چن سال که دیگه کاری واسه انجام دادن نبود، برم سر خونه زندگیم..... این وسط مسطام، اگه شد خودم رو یه جوری فرو کنم تو پاچه ی یک نفر!!!!! اما.....

برام دعا کنید...!


بهت نگفتم تا حالا

این که چقدر دوست دارم

اما حالا بهت می گم

بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا

که بدجوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا

اما حالا بهت می گم

داری کجاها می کشی

باز این دل دربه در رو

قشنگ مهربون من

اینجوری از پیشم نرو

بهت نگفتم تا حالا

این که چقدر دوست دارم

این که چقد آرزومه

پیش چشات کم نیارم

دلم می خواد باور کنی

از ته دل می خوام تورو

وقتی می گم بمون، بمون

وقتی می گم نرو، نرو

بری هزار سالم بشه

چشم انتظارت می مونم

بازم برای دل تو

ترانه هام رو می خونم

خودت می دونی که تورو

از دل و از جون می خوامت

لـیـلـی عـشـق مـن شـدی

من مثل مجنون می خوامت