آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386

توی این عیده فطری رفته بودیم مشهد... از پنجشنبه ساعت 7، بعد از کلاسم و شنبه هم ساعت 3 برگشتیم... ااوووه، این همه رااااه....

من و مامان و پریا و خودم.... رفتنی خوب بود و خوش گذشت، جا هم به حد کافی بود اما...

برگشتنی با خودمون مامان بزرگمم آوردیم.... قراره تا عید پیشمون باشه.....

جا نداشتیم توی ماشین نفس بکشیم، آخه مامان بزرگ از در ماشین خیلی می ترسه.... یادم بود که اول منو پریا سوار شیم بعد اونا، اما انقد غرق خداحافظی بودیم که دیدم رفته و سوار شده.... حالا چه طوری می شینه؟!!! هیچی اولاً که باید لب پنجره باشه چون وسط حالش خراب می شه ( هرچند کنارم بود کلی گلاب به روتون آورد بالا )، دوماً قشنگ سی سانتی از در فاصله داره... منو پریا که روی هم نشسته بودیم و منم همه ش حرص می خوردم....

کلاً دوسش دارما اما خیلی غر غر می کنه، منم که اعصابش رو ندارم..... همه ش از اول که نشست گفت حالم بده دارم می میرم... حالم بده دارم می میرم..... انگار ضبط کرده گذاشته روی پخش...

واااای، شبا هم که توی اتاق من می خوابه!!!!! :(   اصلاً دوس ندارم!!!!!

خدا به دادم برسه!!!!


هنوز بابا خبرنداره که مشروطی هستم این ترم....

زیاد حوصله ی دانشگاه رو ندارم، هنوز پام رو نذاشتم توی حیاط دانشگاه دلم می گیره و می خوام زودتر برم خونه.... آخه ساعتاشم همه عصره....


اعصابم این روزا خیلی خورده.... آشفته ام.... سرم همه ش درد می کنه..... اونم به خاطر اینه که سپهر چن شب پیش برام اس ام اس زد و با حرفاش......

کلافه ام.... آروم و قرار ندارم.... حوصله ی هیچکسم ندارم..... با همه انگار دعوا دارم.....

با تنها کسی که خوبم و حرف زدن باهاش بهم آرامش می ده امیره... این تلفن وامونده مم که توی ماه 5 روزش وصله... قطعم که می شه می ره تا یه ماه بعد که من پولش رو پرداخت کنم و باز روز از نو روزی از نو....

ای خداااااا....


برای سالها می نویسم...

سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند...

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...

همیشه یکی بود و یکی نبود...

یکی بود، یکی نبود. وقتی این یکی بود، اون یکی نبود. وقتی اون یکی بود، این یکی نبود. مهم نیست کی بود، کی نبود؛ ولی حیف که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود.

 

 

یکشنبه 8 مهر ماه سال 1386

قرار بود جمعه ساعت 4 صبح بابام بیاد... از چهارشنبه برامون کلی مهمون اومده بود... همه ی وسایل پذیرایی رو مامان اورده بود توی اتاق من... اعصابم حسابی به هم ریخته بود، هم از شلوغی و هم از ریخت و پاش...

پنجشنبه، یه وجب جا توی خونه ی ما حکم طلا رو داشت.... راحتی سه نفره ها توی اتاق من بود و من روش خوابیدم.. از ترس اینکه جام رو نگیرن پا نمی شدم برم دست به آب!!!!! ساعتای دو بود که دیدم یکی دیگه هم خودش رو پایین پای من جا کرده و خوابیده... وضعیتی داشتیم ما....

صبح ساعت 3 از خواب پا شدیم.... حالا قرار بود ساعت 4 هواپیما بشینه، این مهمونای ما انقد طولش میدادن.. هی مامان می گفت پاشین سحری بخوریم که بریم... یکی پا می شد می خورد، ده مین بعد یکی دیگه.... انقده طولش دادن که از خونه ساعت 4:30 رفتیم... بابا اینا رو ساعت 5 اومدن بیرون....

8 تا گوسفند فامیلا اورده بودن که از سر کوچه تا دم در سر بریدن....

خونه مون یه شلوغ بازاری بود که بیا و ببین... حسابی کلافه شده بودم... اعصابم خورد شده بود... این بچه ها هی میومدن از مبلا می رفتن بالا دست به وسایل می زدن... گریه م گرفته بود... همه شون یه کتک ازم خوردن....

حالا دل تو دلم نبود که این سوغاتی ها رو ببینم!!!!!!!!

خلاصه.... بعد از کلی مهمون بازی و این بیا و اون برو، امروز دیگه همه رفتن به جز عمه و دایی و مهدی و عمه ی بابا..... ساکارو اوردیم بالا....

رفتم سر چمدون کوچیکه... هی وسایل رو میاوردم بیرون:

ـ بابا، این برا منه؟!

بابا: نه واسه مامانته؟

ـ این واسه منه؟!

بابا:نه اینم برا مامانته

ـ این ادکلنه دیگه برا منه

بابا: نه اینم برا منه.. این یکی هم واسه منه... اینم برا مامانته... اینم برا باربده...

این از ادکلنا که هیچ کدومش برا من نبود... چن تا تسبیح و خرت و پرت دیگه هم بود که گفت واسه همکاراست

رفتم سراغ ساک دومیه،

یکی یکی وسایل رو آوردم بیرون....

سوغاتی های مامان:

دو قواره پارچه لباسی، سه تا روسری، یه صندل، یه قواره پارچه چادری و چادر مشکلی... دو تا لباس خوشگل.. یه کفن...

سوغاتی های باربد:

چهار تا تی شرت... دو تا لباس دیگه... یه شلبار... یه کفش...

سوغاتی های من؟!!!!!!... یه عالمه دیگه لباس و تسبیح و جانماز و پارچه و روسری و لباس بچه گونه و تی شرت و ..... همه واسه فامیل...

اون ته ته ساک، یه پلاستیک دیگه بود....

چی بود؟!!! سوغاتی من.... توش چی؟!!!!

دو تا پارچه لباسی!!!!!!!!

همین.....

دم بابام گرم که این همه من رو تحویل گرفت......

           می بینید.... همه من رو دوس دارن!!!!!!


این ترم که گفته بودم، مشروط شدم... از دوباره ترم سه رو برداشتم که هیچکی خبر نداره.... اگه بابا بفهمه که دیگه هیچی......