توی این عیده فطری رفته بودیم مشهد... از پنجشنبه ساعت 7، بعد از کلاسم و شنبه هم ساعت 3 برگشتیم... ااوووه، این همه رااااه....
من و مامان و پریا و خودم.... رفتنی خوب بود و خوش گذشت، جا هم به حد کافی بود اما...
برگشتنی با خودمون مامان بزرگمم آوردیم.... قراره تا عید پیشمون باشه.....
جا نداشتیم توی ماشین نفس بکشیم، آخه مامان بزرگ از در ماشین خیلی می ترسه.... یادم بود که اول منو پریا سوار شیم بعد اونا، اما انقد غرق خداحافظی بودیم که دیدم رفته و سوار شده.... حالا چه طوری می شینه؟!!! هیچی اولاً که باید لب پنجره باشه چون وسط حالش خراب می شه ( هرچند کنارم بود کلی گلاب به روتون آورد بالا )، دوماً قشنگ سی سانتی از در فاصله داره... منو پریا که روی هم نشسته بودیم و منم همه ش حرص می خوردم....
کلاً دوسش دارما اما خیلی غر غر می کنه، منم که اعصابش رو ندارم..... همه ش از اول که نشست گفت حالم بده دارم می میرم... حالم بده دارم می میرم..... انگار ضبط کرده گذاشته روی پخش...
واااای، شبا هم که توی اتاق من می خوابه!!!!! :( اصلاً دوس ندارم!!!!!
خدا به دادم برسه!!!!
هنوز بابا خبرنداره که مشروطی هستم این ترم....
زیاد حوصله ی دانشگاه رو ندارم، هنوز پام رو نذاشتم توی حیاط دانشگاه دلم می گیره و می خوام زودتر برم خونه.... آخه ساعتاشم همه عصره....
اعصابم این روزا خیلی خورده.... آشفته ام.... سرم همه ش درد می کنه..... اونم به خاطر اینه که سپهر چن شب پیش برام اس ام اس زد و با حرفاش......
کلافه ام.... آروم و قرار ندارم.... حوصله ی هیچکسم ندارم..... با همه انگار دعوا دارم.....
با تنها کسی که خوبم و حرف زدن باهاش بهم آرامش می ده امیره... این تلفن وامونده مم که توی ماه 5 روزش وصله... قطعم که می شه می ره تا یه ماه بعد که من پولش رو پرداخت کنم و باز روز از نو روزی از نو....
ای خداااااا....
برای سالها می نویسم...
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند...
افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...
همیشه یکی بود و یکی نبود...
یکی بود، یکی نبود. وقتی این یکی بود، اون یکی نبود. وقتی اون یکی بود، این یکی نبود. مهم نیست کی بود، کی نبود؛ ولی حیف که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود.



