۹۰......... بهمن ۸۵

نمی دانم چه چیز باعث این شد که اینچنین تغییر کنم؟!!

شاید تمام آن سالهایی که دخترکی مغرور و دست نیافتنی بودم، همه در خواب بود؟!

و شاید...

نمی دانم... نمی دانم با خود چه کردم تا اویی که تنها چند دقیقه مرا دید و چند ساعت حرف زد هم فهمید... دارم مرتکب چه گناهی می شوم و با خود چه می کنم تا در نظر او و دیگران دختری بی حجب و حیا می آیم؟!!!

خیلی حرفها هست برای گفتن، و اینک و اکنون مثل تمام ساعات و دقایق حساس زندگی ام، حرفم را جز بر روی کاغذ نمی توانم بگویم...

دوست ندارم راجع به تو، بار دیگر مرتکب کاری شوم و دلت را بشکنم و یک عمر عذاب بکشم...

سه سال گذشت... سه سالی که برای من همچون عمری بود و سه سالی که به قد سی سال فهمیدم...

گفتن از این سه سال، دردی را دوا نمی کند... جز اینکه پاشیدن نمکی ست بر روی زخم هایم...

او، اویی که حاضر نیستم لحظه ای نامش را بر زبان بیاورم.. آهسته آهسته، تمام شرم کودکی ام را از من ربود... و اینک چه راحت دوستت دارم را پی در پی بر زبان می آورم... چه به آن هایی که به راستی ارزشش را دارند و چه...

قلب من، مالامال از اندوه است... و هیچ کس جز خود و خدای خود نمی داند که چه بر من گذشته است...

من چه بودم و چه شدم...!!!

دیگر همچون گذشته، هنگام صحبت با جنس مخالف، دستانم یخ نمی کند و از فرط خجالت لپ هایم گل نمی اندازد!!!... دیگر صحبت با آن ها برایم به راحتی آب خوردن شده است!!...

دیگر...

چه بگویم که او با من چه ها کرد!!...

 

و حال تویی که اینک و اکنون، اینجا روبروی من نشسته ای.. اینها تنهامقدمه ای بودبرای اینکه بدانی من چه شده ام!

وقتی گفتی بی حجب و حیاء، و خاطره ای از سال های نه چندان دور گذشته بیان کردی، مثل این بود که کشیده ای محکم حواله ی گوشم نمودی و مرا از خوابی که در آن فرو رفته ام بیدار کردی..

و فهمیدم، تو و خیلی های دیگر من ِ جدید را می بینید و این تنها من هستم که سرم رو چون کبک زیر برف فرو کرده ام...

هرچه که هست می خواهم بشوم همان که بوده ام... همان دخترِ خاطرات گذشتته!!...

از من پرسیدی چرا وقتی حرفت را شنیدم اشک ریختم؟!!

این حرفی ست که چون راز باید درون سینه ام باقی بماند و هر لحظه با یادآوری اش، زجر بکشم تا..... البته می دانم تا آخر نامه پی به وجود ابلیس گونه ام می بری و ....

و باز پرسیدی که چرا به تو زنگ زدم؟!!

باید در جوابت صادقانه بگویم (واژه ای که ماه هاست از وجودم رفته) که خیلی وقت است که یادت گوشه ای از ذهنم است و همچنین گوشه ای از قلبم که هنوز پاک ترین جاست و.... و با تمام وجود می دانستم که در حقت بد کردم.... و به راستی که چه زود آهت دامنم را گرفت و آن وقت تک تک سلول های بدنم تو را یادآور شدند... و فریاد زدند که این سزای شکستن ناجوانمردانه ی قلب توست... و چه زجرآور است کشیدن عذاب و تحمل وجدان درد!!!

خیلی شب ها با یادت و اینکه چه کاری در حقت کردم به صبح رسید و چقدر تاکنون خوابت را دیدم...

اما.... حال که اینجام، نمی دانم چگونه حرفهایم را بزنم... شاید باز هم گفتن این حرفها را که تنها جزئی از آن هاست را به حساب بی شرمی و بی حیائی ام بگذاری... اما...

در مورد تو می خواهم چنینی کنم!..

طبق قولی که به عزیزترین کسم دادم و هم اوست که اینچنینی صادقانه دوستم دارد، نمی خواهم تو را به حریم خصوصی ام راه بدهم و نمی خواهم دوباره اشکهایی را بر صورت تو یا پدرم ببینم...

هرچند تا همین حالا هم بارها و بارها زیر قولم زده ام اما اینبار نمی خواهم احساسات پاک و قشنگ تورا به بازی بگیرم وگرنه احساس دیگران به اندازه ی پشیزی برایم ارزش ندارد...

نمی خواهم با دوستی با تو ( دارم می گویم، با دوستی با تو ) زیر بار تعهدی بروم که از اکنون شانه خالی می کنم...

و نمی خواهم دوباره باعث آزردنت شوم و دوباره قلب پاک و مهربانت را بشکنم.

و چیزی که مهمتر از همه ی اینهاست، این است که من ارزش دوست داشتن تورا ندارم... لیاقت تو بیش از اینهاست... تو لایق پاک ترین عشق ها هستی...

بی شک از این یکی مطمئن هستم وگرنه با غروری که باید داشته باشم، هیچگاه با گفتن اینها خوردم را حقیر نمی کنم...

اما خواستم در این نامه صادقانه و بی ریا با تو حرف بزنم و چیزی به نام غرور در میان نباشد...

و سوال دیگر اینکه چرا آن زمان به خواهش ها و اشک ها و التماس هایت جواب منفی داده ام؟!!

به راستی نمی دانم در جواب چه بگویم... شاید هم می دانم، ولی...

آن زمان بچه ای بیش نبودم... شاید مهمتری علت را اینگونه بیان کنم که ترسیدم از اینکه با فهمیدن موضوع رعنا، قصد تلافی داشته باشی و بخواهی روزی سزایش را به سرم بیاوری... و من چگونه می توانستم با این رسوایی به چشم های صاف و زلال تو بنگرم... و تو چی؟!!... می توانستی چشمانت را بر روی این موضوع ببندی؟!!!

هرچند که الان می گویم، خیلی وقت است شخصیتی به نام رعنا برای همیشه در ذهن و قلب من مرده است و همه چیز را چال کرده ام...

و این بهترین جوابی بود که می توانستم بگویم...

 

و حال می خواهم از خودم بگویم...

منی که پا به بیست سالگی گذاشته ام.... منی که چند ماه است....

احساس می کنم تا همین چند شب پیش... تا قبل از حرف تو... داشتم قطعه ای از قلب ابلیس را در دلم پرورش می دادم و داشتم قلبم را خونین می کردم.... بدون هیچ وسوسه و امیدی!...

داشتم کاری می کردم که قلبم گذرگاه مردانی باشد که از چهارچوب سنگی اش رد می شوند و من آنها را به بازی می گیرم!!..

همچون اویی که دو سال مرا به بازی گرفت و خیلی چیزها را از من ربود...

می خواستم تلافی دردهایم را بر سر دیگرانی از جنس او دراورم... و می خواستم به سادگی شان قاه قاه بخندم... همانطور که در این چند ماه خندیدم... و به راستی که شده بودم خود ابلیس!!..

و من چگونه توانستم با بی اعتنایی رنجششان را ببینم و از شادی ذوق کنم؟!!

تنها کسی که از جنس آنان نبود ( البته به غیر از تویی که مطعلق به سال های سادگی ام هستی، نه این چند ماه.. ) امیر نامی بود که.....  نمی دانم باید چگونه از او بگویم!!... از اویی که به قد دنیایی دوستش دارم و همیشه ...

 

دیگر چه بگویم از اینکه داستم اعتیاد پیدا می کردم... اعتیادی خطرناک به سوزاندن...

این ها تنها جزئی از تمام حرفهای انباشته شده در دلم بود که توانستم بر روی کاغذ بیاورم...

و می دانم و مطمئن هستم که بی شک، تو اینبار، نظرت از زمین تا آسمان راجع به من عوض شده است و حتماً خدا را شکر می کنی که در چنگال دیوسیرتی چون من اسیر نشده ای...

هر چه بگویی و هر کار کنی حق را به تو می دهم. بدون اینکه اخمی به پیشانی بیاورم...

حال فهمیدی چرا می گویم تو لایق پاک ترین عشقهایی؟!!!

شاید اکنون، داری منی را که روبرویت نشسته ام با آن دختر ساده یا... همانی که زمانی دوستش داشتی مقایسه می کنی که هیچ چیزی از او باقی نمانده است...

اما...

دیگر خسته شدام.. کسل شده ام... بریده ام... از شنیدن و گفتن کلمات بی ارزش و دروغین... حالم را بهم می زنند همه ی دوستت دارم گفتن ها.. همه عزیزم ها..

خسته ام از به بازی گرفتن... از بازیچه دست دیگران شدن..

و چه پستم، منی که می دانم چه دردی دارد، اما به سر دیگران می آورم و لذت می برم...

اما دیگر می خواهم بشوم من گذشته... و پناه می برم به خدا... خدایی که می دانم بزرگ است و مهربان... و مرا زیر بال و پر بی انتهایش می گیرد تا بشوم آنکه می خواهم... نه اینکه هستم!

 

2/11/85

شب