این چند روز خیلی کلافه و ناراحتم...
اعصابم از کارای یکی از بهترین دوستام خیلی خورده... نمی دونم باید چی کار کنم... تا اونجایی که می تونم راهنماییش می کنم.. اما کو گوشه شنوا...!!!
واقعاً تازه به این نتیجه رسیدم که قبول شدن تو یه شهرستان، دور از خانواده، فقط یه ایمان قوی می خواد تا پات رو کج نذاری.... مخصوصاً واسه دخترا که دیگه بدتر!!!
این دوست خیلی صمیمیه... اسمش مریمه... از پنجم دبستان با هم رفیقیم...
چن سالی بود که با پسر خاله ش دوست بود و می گفت قصدشون ازدواجه.. مامان مریم اصلاً با این قضیه موافق نبود اما اینا دور از چش مامانه دوستیشون رو ادامه می دادند....
البته به نظر منم پسره هیچ به درد نمی خورد و حق با مامان مریم بود... اما... خب دیگه...
تا اینکه زد و مریم یکی از شهرستانای دور از تهران قبول شد و رفت... البته داداششم تو همون شهر درس می خونه ها... ولی اونجا نبود سنگین تر بود... بوقه اونجا...
خلاصه.... خونه ی مجردی گرفتن همراه دو تا دانشجو دیگه و ....
اولین روابطش با مهدی ( پسرخاله ش ) از همونجا شروع شد... از همون آزادیه یه دفگی و خونه ی خالی و....
به تنها کسی هم که می گفت منم که خیلی شاکی شدم.... البته من چون خودم اون موقع با سپهر بودم و فکر کنم تازه گی بهم زده بودیم زیاد منعش نمی کردم اما می گفتم مریم مراقب باش...
تا اینکه با هم بهم زدن....
الان تقریباً 4 ماهه...
اما تو این چهار ماه مریم پنج شش تا دوست پسر پیدا کرده و با اونام تقریباً.... آره دیگه...
خیلی واسش نگرانم... خیلی اعصابم سرش خورده.... دختر پاک و مهربونی که من می شناختم، اونی نیست که الان اونجاست.... خیلی عوض شده... خیلی زیاد....
آخر سر می ترسم با این رفتاراش، یه کاری دست خودش بده...
این آخری هم که با پسری دوست شده... با اونم تازه اولاشه... می گه فلانی منو واسه ازدواج می خواد.... می گم خنگ خدا، خوبه منو سپهر جلو چشتیم.... تو دیگه اشتباه نکن... با یه حرف که مثلاً می خوام بگیرمت خودت رو یه عمر بدبخت نکن..
خودم اینو تجربه کردم که: پسرا تا وقتی که یه سیبه سالم و دست نخورده دارن نگه ش می دارن... به محض اینکه یه گاز از اون سیب بزنن دیگه می ندازنش دور.. خیلی راحت...
فقط می خوام اشتباه نکنه....
زنگم می زنه با من مشورت می کنه... آخه من چی بگم وقتی به حرفای من گوش نمی ده؟!!!!
بابا از بعد از خوندن اون نامه که البته یکی دو روز اول خیلی شاکی بود، خیلی باهام خوب شد... اصلاً باورم نمی شد.... اصلاً از این رو به اون رو شده بود...
پنجشنبه جمعه هم رفتیم کاشان.... جای همه تون خالی .... خیلی خوش گذشت... قمصرم رفتیم...
انقد بابا اخلاقش خوب بود که می گفتم این بهترین مسافرتیه که رفتم... تصمیم داشتم وقتی برگشتیم باز یه نامه واسه بابا بنویسم و بابت رفتارم ازش معذرت بخوام و تشکر کنم بابت اخلاقش تا توی مسافرت بخونه... آخه بابا از امروز رفته ش ماموریت تا چهارشنبه پنجشنبه.... اما قضیه ی نامه منتفی شد... چرا؟!؟!!
رفتیم فین کاشان....
اونجا تو حیاط یه جایی مثل حوض یا استخر بزرگه... مامان کنار اونجا واستاده بود... منم روبرو مامان و کنار بابا....
نمی دونم یه دفعه چرا سر گوشیه بابا با هم بحثمون شد... بابا گفت بیا حالا فیلم برداری گوشی رو بهم یاد بده( برای صدمین بار) .. منم چون اعصابم خورد شده بود گفتم نمی خوام.... اومدم برم که بابا منو حول داد به طرف خودش که منم خوردم به مامان و مامان کم مونده بود بیفته تو حوض...
مامانم انقده عصبانی شد که حد نداشت... منم که دیگه بدتر...
با اینکه کسی حواسشون به ما نبودا اما من فک می کردم ملت داره ما رو نگاه می کنه...
یه بغض بدی گلوم رو گرفته بود که حد نداشت.... با بابا اصلاً حرف نزدم...
وقتی هم سوار ماشین شدیم ( ما با پریا اینا رفته بودیم... دو ماشینه.... تو ماشین اونا عمو بودو زنعمو و پرهام و مامان و بابابزرگ..... تو ماشین مام، باربد و بابا جلو بودنو منو پریا عقب...) تا یه ساعت داشتم گریه می کردم..
نمی دونم گریه ی چی بود... اصلاً نمی دونم چرا اشکام بند نمی یومد... یه طوری بودم... هم از کار بابا ناراحت بود.... هم دلم به حالش می سوخت... هم ناراحت بودم بابت اینکه می خواستم چی واسه بابا بنویسم ولی با این کارش.... بیشتر از همه دلم برا بابا می سوخت....
خیلی ناراحت بودم.... انقده گریه کردم.... البته بابام منت کشی می کردا اما...
آآآآآه ه ه ه ه ه ه....
شاخه رو با خودمون نبرده بودیم کاشان... خیلی به بابا اصرار کردم اما گفت نه...
وقتی از مسافرت برگشتیم سریع دویدم تو اتاقم.. دیدم هیچ صدایی ازش نمی یاد... برق رو روشن کردم و دیدم یه گوشه ای از جاش کز کرده و نشسته... انقده دلم به حالش سوخت.... حیوونکی...
...
انقده باهام رفیق شده... هرجا می رم تو دست و پامه وقتی ولش می کنم تو اتاقم یا خونه..... مامانمم انگار که نوه شه... هی می گه باران مراقب باش له ش نکنی... باران غذاشو دادی؟!!!... باران آب برارش گذاشتی؟!!!... باران ببر بالا پشتبوم شاخه رو، بگرده.... باران ال کن... باران بل کن...
فردا هر سه تا زنگم امتحان دارم.... مدیریت خرید و آمار ویه درس دیگه که من هنوز اسمش رو نمی دونم... فقط می دونم توش مدیریت داره....
از 13 خردادم امتحانامون شروع می شه و از 9 تیر دوباره کلاسای دانشگاست....
دعا کنید خوب بدم امتحانا رو...
واااااای..... تا این دو خط رو نوشتم جونم بالا اومد...
لپ تاپ رو گذاشتم رو زمین و دراز کشیدم... شاخه م تو اتاقم وله... هی میاد رو صفحه ی کیبورد و نوک می زنه.... هی می ندازمش پایین، باز می دوه و میاد.... بزنم تو سرشا....
|