از بهمن ماه منو سارا رفتیم و کلاس کامپیوتر ثبت نام کردیم ، کلاس ICDL2 .... می ریم و میایم.... البته خونه ی سارا اینا فردوسه و خونه ی ما جنت آباد.... سر کلاس همو می بینیم و وقتی هم زنگ می خوره سارا تا دم مینی بوسا میادو وقتی من سوار شدم اونم می ره اون ور خیابون و ماشینای محل خودشون رو سوار می شه.......... البته من با مینی بوسا تا خونه نمی رم... هنوز 200 متر نرفته من پیاده می شم ...سپهر تو ماشین منتظرمه تا با هم بریم پاتوق و یه دور بزنیم و منو می رسونه خونه.... ( از شانس من ، مامان و بابا بهم گفتن که باید با مینی بوس یا اتوبوس بری و بیای و منم از خدا خواسته قبول کردم، چون تا خونه با این وسیله ها 1 ساعتی راهه... )
.
.
سارا چن وقتیه که گیر داده که باران، تو دوست پسر داری؟ و منم هر سری می گم نه، منو دوس پسر؟!!! دیگه اگه دوس پسر داشته باشم که به تو می گم، مگه تو محرم رازام نیستی؟ ( به جز جریان سپهر من همه چی رو به سارا می گفتم و می گم ولی سپهر رو نمی تونم بگم، واسه اولین بار خجالتی شدم...)
( البته فکر می کنم همه شون می دونن که من و سپهر دوست شدیم، ( البته به جز باباش که خود سپهر بهش گفت) آخه خنگ که نیستن، دقیقاً روزایی که ما کلاس داریم سپهر میاد از خونه بیرون .......... یه بار سپهر خواب مونده بود و مامانش اومده بود بیدارش کرده بود و گفته بود که سپهر پاشو، مگه نمی خوای بری؟ تا دوش بگیری و صبحانه بخوری دیرت می شه ها...سپهرم خوابالو گفته بود کجا مامان؟...خاله مهوشم یه خنده ی شیطانی تحویل داده بود و گفته بود همونجایی که همیشه می ری، ...)
.
.
.
یه روز از روزا، ما کلاس اینترنت داشتیم و داشت mail زدن رو یاد می داد ( البته من تا اونجایی که میشه گفت یه چیزایی رو بلدم و بیشتر به خاطر این کلاس ثبت نام کردم که مدرک بگیرم و یه بهونه باشه واسه دیدن سپهر..) و بعد گفت حالا واسه هم mail بزنید.... من واسه سارا mail زدم که اگه سوالی داری ازم بپرس ( البته منظور من سوال راجع به درسمون بود...)
سارا هم در جواب نوشت که من خیلی وقته که می خوام ازت یه سوال بپرسم...زود ، تند، سریع بگو با کی دوستی(پسر)... با یه شکلک یه آدم عصبانی....
منم نوشتم که : گفتم سوال بپرس ولی نگفتم که تو مسائل خصوصی م دخالت کنی....تو چی فکر می کنی؟!!!..
سارا: من فکر نمی کنم، مطمئنم ( یه چشمک )
_ باشه، فکرامو می کنم و بهت می گم...
زنگ کلاس خورد و رفتیم بیرون... نه اون چیزی پرسید و نه من چیزی گفتم...
.
رفتم پیش سپهر و تو راه براش تعریف کردم که چی شده و به نظرت باید چی کار کنیم؟
سپهر: برای من که فرقی نمی کنه، ولی هرچی تو بگی.. چون من از آبجیم مطمئنم و می دونم جایی بروز نمی ده..
_ اینو که خودم بهتر از تو می دونم.... ولی من نمی تونم بگم.. خودت بگو..
سپهر: باشه..
.
.
سپهر تعریف کرد که رفته خونه و طبق معمول سارا خونه شون بوده ( چون وقتایی که سارا می یاد کلاس ، شاپرک رو پیش مامانش می زاره.... خب تا خونه ی مامانش هم دوتا خونه که بیشتر فاصله نست..)
رفته تو اتاق و سارا رو تخت سپهر دراز کشیده بوده..تا سپهر می ره تو، سارا چشاش رو باز می کنه..
سپهر: سلام..خوبی؟
سارا: سلام.. بد نیستم
سپهر: چه خبرا سارا خانوم؟!!!
سارا: چه خبری باید باشه آقا سپهر، خبرا که پیش شماست.. تو الان از بیرون می یای ( با یه لحن معنا دار...)
سپهر: والله بیرون که خبری نسیت... ولی تو چه خبر از کلاس؟!!!
سارا: خودت بگو...
سپهر: باران جواب سوالت رو نداد؟!!!!
و اینطوری شد که سارا فهمید
.
.
پس فرداش تو کلاس همو دیدیم، چیزی نگفت.... 15 دقیقه فاصله بین دو کلاس، رفتیم پارک دم موسسه...
_ خب، سپهر بهت گفت
سارا: بله خانوم خانوما.... می دونی، من همیشه یه حدسایی می زدما..ولی با خودم می گفتم که نه بابا، اینا اگه با هم دوست بودن، حتماً باران بهم می گفت.......... تازه، ازتم خیلی دلخورما...
_ خب ، آخه دیگه نمی شد... روم نمی شد بهت بگم... می اومدم چی می گفتم؟!! پررو، پررو بر می گشتم می گفتم سارا، من با داداش عزیزت دوستم!!!!
سارا: دیگه حرف نزن، پررو.... حالا باران، یعنی جدی جدی.......... آره دیگه، تو روابط آشنایی، دوستی الکی که دیگه..
_ آره، حتمیه حتمیه...
سارا: ببین، بابام می دونه؟
_ آره، خود سپهر بهش گفت..سر جریان رامین اینا..
سارا: روت شد به بابام بگی، بعد روت نشد به من بگی!!!!.... دیدم اون سری سپهر واسه اولین بار بابا رو برداشت برد بیرونا..
_ آره دیگه، همون روز گفتش.... مامانتم می دونه؟
سارا:نمی دونم، ولی بابا بدونه، حتماً به مامانم گفته دیگه.......... ولی همینجوری یه حدسایی می زنه..یعنی همه تو خونواده ی ما یه حدسایی می زنن که شما همو دوس دارید....مثلاً اون سری ، تو کلاس نقاشی داشتی، نزدیکای ساعت تعطیل شدن کلاست، سپهر زد از خونه بیرون..مامان برگشت گفت سارا، فکرش رو بکن، چقد خوب می شه باران و سپهر با هم عروسی کننا.. چه جشنی بگیریم براشون... اون که تک دختر، اینم تک پسر، دیگه سنگ تمووم می زاریم...
_ ای ول مامان
سارا: آره دیگه..
_ ( خودمو یه کم لوس کردم و گفتم ) سارا، یعنی مامانت اینا منو دوس دارن؟!! عروس گلشون رو...
سارا: نه، اصلاً... دوس ندارن ریختت رو ببینن..انقد ازت بدشون می یاد
_ گمشو...بی شعور ( حالا سارا داره می خنده..)
سارا: بابا، شوخی کردم..
_ دیگه چی می گن؟
سارا: ( با خنده گفت) خوشت اومده ها .... هیچی دیگه، از این چیزا دیگه.... ولی بی شوخی، تو خونواده ی ما همه تو رو دوس دارن و قبول دارن.... همین جاویدم، خیلی دوست داره
_ وا...
_ آره.. جاوید که از چن سال پیش می گه.......... یادته، اون سال که تازه اومده بودید این خونه...ما اومدیم خونه تون، سپهر یه لباس رسمی پوشیده بود، دسته گلم دستش بود... همون موقع که من گفتم آره جاوید کلی تو راه سر به سر سپهر گذاشته و ...
_ یادم نمی یاد..
سارا: چه قد تو خنگی... همون موقع که ازت پرسیدم باران ، تا حالا سپهر نخواسته چیزی بهت بگه و تو هم گفتی چرا، تو عید انگار می خواست چیزایی بگه ولی هی در رفتم..
_ آها.. خب..
سارا: وقتی برگشتی منو جاوید خونه ی خودمون، جاوید برگشت گفت سارا، چه قد خوب می شه باران با سپهر عروسی کنن، منم باران رو خیلی دوس دارم.... منم گفتم آره ، عالی می شه... بعد جاوید، بعد از چن لحظه گفت ولی فک نکنم..پرسیدم چرا؟..گفت آخه تا سپهر درسش تموم شه، تا سربازی بره، تا کار پیدا کنه، باران شوهر کرده، یه بچه هم داره....
_ باید الان اینجا بودا..
سارا: دوسش داری؟
_ دوسش دارم؟!!! عشق منه...
سارا: ( لبخند می زنه)
_ حالا سارا، یه موقع این چیزا رو واسه زهرا و نازی تعریف نکنی!!!!.. البته جاوید که حسابش جداست...
سارا: نه، نمی گم... به جاویدم نمی گم.... دوس ندارم دو روز دیگه که شما خدایی نکرده با هم وصلت نکنید، بهم تیکه بندازه که چی؟ دیدی، سپهرم با اینکه این همه با باران دوس بود، نرفت بگیرتش.......... نمی خوام با این حرفش بفهمونه که آره، من دیگه ببین چی بودم که بعد از 5 سال دوستی هم اومدم تورو گرفتم و سر حرفم موندم..
_ چی شده؟!! با هم دعواتون شده؟!!!!! از دستش خیلی شاکی هستی.. دلت پره ها..
سارا: نه بابا، ولی .... اصلاً حرف همو نمی فهمیم..یعنی من حرفش رو نمی فهمم... بیشتر سر کاراش با زنعمو اینا حرفمون می شه... آخه بهش می گم جاوید، مگه بابات اینا فقط تو یه دونه پسر رو دارن؟ بزار یه کمم اون یکی پسرشون بهشون کمک کنه.. ما تو دخل و خرج خودمون موندیم... .... می دونی، به خودم می گم، من هیچ وقت دخترم رو به کسی که خیلی باهاش اختلاف سنی داره نمی دم..( آخه سارا و شوهرش یه 10 سالی با هم تفاوت سن دارن..)
_
سارا: پاشو، پاشو دیر شد دختر، کلاسمون دیر شد....
|