نیلوفر....

از صبح پا شدم... آهنگایی که نیلوفر بهم داده و سنتیه و به قول سجاد جواده رو گذاشتم رو ریپیت و بلاگ کوفتیش  رو هم باز کردم و هی دارم دوره می کنم... هی از اول می رم آخر و هی از آخر میام اول... یه جعبه دستمال کاغذی هم کنارم گذاشتم و بینیم رو با صدای بلند و فین فین می کشم بالا یا بالعکس!!!

نمی دونم این نوشته ها رو، این همه استعداد و این جادویی که توی قلمه رو از کجا اورده و نمی دونم چرا انقد خنگ و خله که گذاشته کنارو یه سال که در بلاگ رو تخته کرده و حتی گردگیریشم نکرده....!!!

وای که من چقد  دوسش دارم... خودش رو... روحیه ش رو... نوشته هاش رو... اون صورت تپل و سفید و دوست داشتنی رو که می خوای بگیری توی دستاتو انقد ماچش کنی که عصبانی شه و دستت رو پس بزنه و اخماش بره تو هم و من قاه قاه بخندم...

چقد همه چی زود گذشت... کی از پشت نیمکتای مدرسه و دبیرستان پا گذاشتیم بیرون و هر کدوم رفتیم روی یکی از صندلی ها دانشگاه نشستیم... کی نیلو رفت جهانگرد شد و من حسابدار...؟!!

کی اون خنده ها و شوخی ها، اون دعواهای سر صبی که کی بره ته بشینه تا بخوابه تموم شد؟!!!

کی جیغ و ویغا ته کشید...؟!!... کی تموم شد نوشته های گوشه ی کتاب و دفتری که باسه هم می نوشتیم؟!!!

کی یه دفعه نیلوی تپل و دوست داشتنی من رفت رو مود لاغر شدن و وزن 70 کیلوییش شد 55 کیلو؟!!!

همه ی اینا کی اتفاق افتاد؟!! کی بزرگ شدیم؟!!... کی قد کشیدیدم... کی رفتیم توی نقش یه خانوم؟!!!

دلم چقد تنگ شده واسه اون روزای بی خیالی... اون روزای بی فکری که داشتیم... اون معصومیت کودکانه...؟!!

دلتنگم... دلتنگ....