خونه خیلی افتضاح شده... می خواستم توی این بلبشو پاشم و برم خونه عمو اینا اما فردا کنکور دارم و نمی شد...
امروز ظهر توی این هیری ویری بابا یه پسری رو برداشت تا بیاد و چن تا شیر رو درست کنه... پسره هی رفت و هی اومد هی رفت و هی اومد.... چن ساعت بعدش که سجاد و علی خواستن برن بیرون دیدن که به، کفش علی نیست!!... حالا بیچاره علی که کفشاش رو خیلی هم دوس داشت... توی این 6 سالی که اینجاییم اصلاً دزدی توی این ساختمون که دوتا خانوار بیشتر نیستیم سابقه نداشته...
من انقد به جون اون پسره یا هر کی که کفشا رو برداشته ناله و نفرین کردم... ایشالله که دردو بلا شه و بخوره به جونش خاک بر سر...
توی حال جز زدن بودم که یه هو یاد علیرضا افتادم... یعنی وقتی اونم دزدی می کرد انقد ناله و نفرین پشت سرش بود؟!!... یعنی اینقدی که من فحش دادم پشت سر دزد کفشا، اونم فحش شنیده؟!!!... آره دیگه، من هم طعم اون فحشا رو چشیدم ( بدون اینکه بدونن برادرزاده ی همون دزد کنارشونه ) و هم اون نگاه ها رو که از توش سرزنش و نفرت می بارید رو....وقتی اون سال ضبط ماشین آقا نوری رو برداشت و صدای داد و بدو بیراهاش کل ساختمون رو بداشت وقتی فهمید ضبط نیست و آخرشم نفهمید کی این کار رو کرده... وقتی سال بعدش سر مراسم مامان بزرگ، فهیمه اینا کلید خونه شون رو با نهایت اعتماد بهمون دادن بدون اینکه سوزی رو جا به جا کنن و رفتن تا ما با خیال راحت مهمونامون رو پایین هم جا کنیم و بعدش یه هو رفتارشون با ما صدو هشتاد درجه فرق کرد... چقد اعصابم خورد می شه.... همه ی اون سالایی که عمو با ندونم کاریا و کثافت کاریاش هیچ آبرویی برای بابا و بابابزرگی که ذره ذره آبروشون رو جمع کردن نذاشت چقد ازش متنفر شدم... چقدر توی وجودم یه حس بدی پیدا می کردم....
همه ی سالای بچه گی م با وجود علیرضا اومد جلو چشمم...
توی محله ی قدیم بودیم... کل محل سر بابا قسم می خوردن... اما یه دفعه عمو ظهور کرد!!! همه ی نگاه ها تغییر کرد... حرفا پشت بابا و خونواده مون زدن... مجبور بودیم اونجا بمونیم چون بابا به خاطر کارش نمی تونست جایه دیگه ای خونه بگیره... باید صبر می کردیم اما...
یه روز دم غروب توی حیاط داشتم لی لی بازی می کردم... در حیاط رو زدن، به هوای اینکه زهره ست با خوشحالی دوییدم دم در و بازش کردم... یه خانوم چادری کیپ تا کیپ چادرش رو گرفته بود و از نگاهش خشم می بارید... لبخند روی لبم خشکید... گفتم بعله؟!.. گفت برو کنار می خوام ببینم دوچرخه ی پسرم اینجاست؟!!! گفتم اینجا؟!! گفت آره نیم ساعت پیش دوچرخه ی بچه م رو دزدیدن گفتن اوردن اینجا... من ناخودآگاه رفتم کنار، یه دید زد توی حیاط و بعد بدون حرفی در رو محکم کوبوند و رفت... من همینطوری موندم... گریه م گرفته بود.... قلبم تند تند می زد... دوس داشتم به یکی بگم که کی اومد و چی گفت، اما دلم سوخت واسه بابا، واسه بابا....
ازش متنفر شدم... بدم اومد... بدم میاد... اما بازم دلم گاهی براش می سوزه وقتی می بینم توی زندگی شاید به خاطر عقده ی همه ی چیزایی که نداشت دس به این کار زده و مامان بزرگی که ندونسته ته تغاریش رو بیش از اندازه لوس بار اورد.... |