۳۴......... مرداد ۸۵

اما با تمام خستگی هام باز هم نمی توانم فراموشت کنم، نمی توانم از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.. دوست دارم تو را در آغوش بگیرم اما حیف که نمی توانم.. اگر شوق دیدن تو نبود، هیچگاه چشمانم را باز نمی کردم .. خسته ام، دوست دارم هر روز بر باشکوه ترین قله ی زندگی بایستم و با تمام وجودم به تو سلام کنم ، به تو بگویم نازنینم دوستت دارم و با تمام وجودم به تو وابسته ام....

.

.


 

نمی دونم چه مرگم شده..... یه طوری م.... اولاش اینجور نبودماا ولی کم کم فک می کنم که دارم .....

می خوام این حس رو تو خودم بکشم چون من لایق نیستم......  باید تو خودم خفه ش کنم چون....

نمی دونم..... یه چیزایی هست که نمی دونم چه طور بگم و چی بگم و ....

اه... به خشکی شانس.... اه.... خدایا....

.

.

.

باید با خودم کنار بیام..... من، من.... من به خودم قول دادم که.....


 

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

گذرگهی است پر ستم که اندرو بغیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر نه، بر درخت تر کسی تبر نمی زند.

.

.