بابام دیشب کلی باهام حرف زد راجع به سپهر و گفت من هنوز واسم حل نشده و نمی تونم که باور کنم تو با سپهر دوست بودی
گفت من شبا خوابم نمی بره از نارحتی و قرص می خورم
کلی حرف زد.. حرفایی که کاش زودتر می شنیدم
بابام سپهر و آدمی می دید که فقط واسه هوس با من دوست شده و خدا رو شکر می کرد که من زود باهاش بهم زدم و کار به جاهای باریک نکشیده و من با شنیدن این حرف زار زار گریه کردم و بابام اشکام رو به حساب چیز دیگه ای گذاشت
بهم گفت من دیگه به تو اعتماد ندارم و می ترسم
بعد از کلی حرف زدن که تا ۲ طول کشید بهم گفت من همه چی رو فراموش می کنم و بازم سعی می کنم مطمئن شم بهت.. کاری نکن که پشیمون شم
چقد واسه خودم تاسف خوردم... |