۴۲.........مهر ۸۵

بابام دیشب کلی باهام حرف زد راجع به سپهر و گفت من هنوز واسم حل نشده و نمی تونم که باور کنم تو با سپهر دوست بودی

گفت من شبا خوابم نمی بره از نارحتی و قرص می خورم

کلی حرف زد.. حرفایی که کاش زودتر می شنیدم

بابام سپهر و آدمی می دید که فقط واسه هوس با من دوست شده و خدا رو شکر می کرد که من زود باهاش بهم زدم و کار به جاهای باریک نکشیده و من با شنیدن این حرف زار زار گریه کردم و بابام اشکام رو به حساب چیز دیگه ای گذاشت

بهم گفت من دیگه به تو اعتماد ندارم و می ترسم

بعد از کلی حرف زدن که تا ۲ طول کشید بهم گفت من همه چی رو فراموش می کنم و بازم سعی می کنم مطمئن شم بهت.. کاری نکن که پشیمون شم

چقد واسه خودم تاسف خوردم...